باشگاه کتاب

 
- آبراهام لینکلن در سال ۱۸۴۶ به عضویت کنگره آمریکا در آمد.
- جان فیتزجرالد کندی یک قرن بعد در ۱۹۴۶ به عضویت در کنگره آمریکا در آمد.
- آبراهام لینکلن در ۱۸۶۰ رییس جمهور آمریکا شد.
- جان فیتزجرالد کندی یک قرن بعد در ۱۹۶۰ رییس جمهور آمریکا شد.
- آبراهام لینکلن برده داری را غیر قانونی اعلام کرد و جان فیتزجرالد کندی قوانین مدنی نوینی به سود سیاه پوستان وضع کرد.
- همسران هر دوی آنها زمانی که در کاخ سفید زندگی می کردند پسر بچه شان را از دست دادند.
- هر دوی آنها روز جمعه در حضور همسرانشان، در حالی که جمعیت برایشان کف می زدند از پشت مورد - اصابت گلوله قرار گرفتند.قاتلان هر دوی آنها به فاصله یک قرن به دنیا آمده بودند.(۱۸۳۹ و ۱۹۳۹ )  قاتل لینکلن در یک تئاتر به او شلیک کرد و سپس خود را در یک انباری پنهان کرد، و قاتل کندی از یک انباری به او شلیک کرد و سپس خود را در یک سینما پنهان کرد.
- جانشینان لینکلن و کندی هر دو جانسون نام داشتند ( اندرو جانسون و لیندون جانسون ) و هر دو از حزب دموکرات جنوب آمریکا بودند و در فاصله یک قرن به دنیا آمده بودند ( ۱۸۰۸ و ۱۹۰۸ )، اندرو جانسون ده سال پس از لینکلن فوت کرد و لیندون جانسون نیز ده سال پس از کندی.
- نام منشی کندی، لینکلن بود و از او خواسته بود آنروز به تئاتر نرود و نام منشی لینکلن ، کندی بود  و از او خواسته بود آن جمعه به دالاس نرود
- نام خانوادگی هر دوی آنها به انگلیسی هفت حرفی است و نام خانوادگی قاتلان هر دو سه بخشی است و 15 حرف دارد.
- لژ تئاتری که لینکلن در آن به قتل رسید "لژکندی" نام داشت و مدل ماشینی که در آن کندی به قتل رسید "لینکلن" بود. مدل ماشین کندی "فورد" بود و تئاتری که در آن لینکلن به قتل رسید "تئاتر فورد" نام داشت.


« سرانجام، این سالها نیستند که در زندگی ما اهمیت دارند بلکه زندگی ما در این سالها دارای اهمیت است.»

"لینکلن"

 

"تجربه های اخیر/ امیر رضا کوهستانی / نشر نی / 77 صفحه / 1600 تومان

 متن بالا پیش گفتار نمایشنامه ایی است از امیر رضا کوهستانی به نام تجربه های اخیر، که بر اساس اثری از نادیا راس و جکوب ورن نوشته شده است.  و روال گذر زندگی خانواده ای رو طی 107 سال به سادگی هر چه تمام تر بیان می کنه. از زندگی  "آندره آ"  و "نادیا"  در سال 1900 شروع  و با  مونولوگ نادیا در سال 2007 به پایان می رسه...    " الان 107 سال از اون روزی که شروع کردیم به شمردن می گذره"

کارهای امیررضا کوهستانی همیشه برام جالب و دوست داشتنی بوده...  یک حس خاص ، یک لذت شیرین  بعد از خوندن نوشته ها  و دیدن اجراهاش داشتم....  خلاقیت منحصر به فردی که آدم رو درگیر می کنه..  حالا می خواد توی شیوه روایت باشه یا  میزانسنها  و ترتیبشون....    ایده های نو، اولین چیزی بوده که در کارهای کوهستانی به چشم می خوره....  "کوارتت"  رو یادتونه ؟   یا   "رقص روی لیوانها" !     آدمها و حرفهاشون ملموسند و باور پذیر.....

و اینبار "تجربه های اخیر"  ...    

 

امیررضا کوهستانی ؛ نویسنده و کارگردان تئاتر متولد 1357. تا کنون نمایشنامه های " قصه های درگوشی" 1387 ، "رقص روی لیوان ها" 1380 ، "در میان ابرها" 1384 ، " اتاق یک تخته" 1385  را نوشته  و کارگردانی کرده است... نمایش دیگر او " تجربه های اخیر" برداشتی از نمایشنامه ای کانادایی است به همین نام  که او آن را بازنویسی کرده و در سال 1382 به روی صحنه برده است.

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 17:56 توسط سمیه فراهانی| |

مدتی پیش توی وبلاگم از ساحره نوشتم ، از بازیهای روان ، سردی پلانها و پیچیدگی شخصیت ها....   فراموش نکردم که اگر ساحره ای  هم بود از صدقه سری هدایت و داستان "عروسک پشت پرده " اش بود.  صدقه سری متن جذاب و پر از وهم. متن کوتاه ، اما به شدت تصویرگونه و استثنایی این داستان کوتاه.  اساسا داستان های هدایت یجور خاصی آدم رو درگیر می کنند. تمام آدمهای قصه نفس می کشند، راه می رن ، حرف می زنند ، غذا می خورن ، غصه دارن و ... تو مثل یه آدم نامرئی خودتو وسط این بلبشو حس می کنی....  دلت می خواد وقتی تنهان وتوی خیابون قدم می زنن، کنارشون بایستی و به درد دلشون گوش کنی ، یا با تمام وجود آرزو می کردی وقتی مهرداد روش نمی شد بره قیمت عروسک رو بپرسه ، تو که کنارش ایستادی بجاش می رفتی.....   دیدم بد نیست این داستان رو اینجا هم معرفی کنم.

 روایت مختصر اما کامل داستانها بطرز عجیبی دوست داشتنی اند.....   و اما پایان...   یطوری داستان تموم می شه که پیش خودت فکر می کنی با توجه به فضای داستان ، هر چیزی غیر از این محال بود و به دلت نمی نشست....   از ونجاییکه کتابش سخت پیدا می شه ، لینک pdf دانلود این داستان کوتاه 13 صفحه ای رو در انتهای مطلب می ذارم.

((مهرداد از آن پسرهاي چشم و گوش بسته بود كه در ايران ميان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم اسم زن را كه مي شنيد از پيشاني تا لاله هاي گوشش سرخ ميشد . شاگردان فرانسوي او را مسخره ميكردند و زماني كه از زن ، از رقص ، از تفريح ، از ورزش ، از عشقبازي خودشان نقل ميكردند، مهرداد هميشه از لحاظ احترام حرفهاي آنها را تصديق ميكرد ، بدون اينكه بتواند از وقا يع زندگي خودش بسرگذشتهاي عاشقانه آنها چيزي بيفزايد ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناك و افسرده بار آمده بود ، تاكنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصايح هزار سال پيش انباشته بودند . و بعد هم براي اينكه پسرشان از راه درنرود ، دخترعمويش درخشنده را براي او نامزد كرده بودند و شيرينيش را خورده بودند – و اين را آخرين مرحله فداكاري و منت بزرگي ميدانستند كه بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان يك پسر عفيف و چشم و دل پاك و مجسمه اخلاق پرورانيده بودند كه بدرد دوهزار سال پيش ميخورد . ))

  اینجوریه که خواننده پرتاب می شه وسط زندگی مهرداد و تنهاییاش...... وسط زندگی آدمی که یک  مجسمه براش مظهر عشق ، شهوت و آرزو بود.

 

 


 - پی نوشت : ظاهراً صادق هدایت اولین نویسنده یی ست که توانست با استفاده از شیوه های ذهنی و روانی، نخستین داستان های روان شناختی مدرن را در ادبیات معاصر ایران پدید آورد. نمونه بارز این نوع را در داستان های زنده بگور، سه قطره خون، تاریکخانه و عروسک پشت پرده می توان مشاهده کرد . در عروسک پشت پرده صادق هدايت به شيوة روانكاوي فرويد، ريشة روان رنجوري مهرداد را در دوران كودكي او جستجو مي كند. در نوع تربیت غلط و آموزه های نادرست کودکی . باورهای غلطی که در ذهن کودک میکنند میتواند فاجعه آفرین باشد .  ( وبلاگ دست نوشته های خیال)

 

 - پی نوشت : دانلود داستان کوتاه "عروسک پشت پرده" اثر صادق هدایت

                    دانلود "عروسک پشت پرده" 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 21:11 توسط سمیه فراهانی| |

 

 

از اون روز به  بعد همه ی تصورم از مرگ ، ختم شد به یه جاده ، یه سواری موستانگ ، یه کامیون از روبرو ، انحراف به راست ، شکستن حفاظ جاده و سقوط... یه مرگ راحت و بی دغدغه...  اما تو بخش سرطان ، اوضاع یه جور دیگه ایه... مرگ خسیسه و پر مشغله ... می آد ، سری تکون می ده ، پوزخندی می زنه و می ره ...  خیلیا آرزوشو دارن، که بیاد ، دست شونو بگیره و با خودش ببره... اما مرگ ، حتی نوازشی رو ازشون دریغ می کنه .   ( بخشی از متن نمایشنامه )

 

نمایشنامه "مسافران"  / محمد رحمانیان / انتشارات نمایش / 72 صفحه / 1200  تومان

یکی از معدود نمایشنامه های مذهبی که آدم موقع خوندنش حس نمی کنه داره یه مشت شعار  و حرفهای تکراری می شنوه.  عجیب تا عمق روح آدم رو به تسخیر خودش در می آره . مخصوصا اگه اجرای صحنه ای خوب و درستی از این نمایشنامه شاهد باشی.  نمایشنامه از 5 اپیزود برای اجرای صحنه تشکیل شده که هر بخش بطور مجزا به نگارش در اومده ، اما در آخر می بینیم که همشون  به شکلی به هم مربوط بودند.

تکه اول: راننده / تکه دوم: پرستو رضوی / تکه سوم: سید غلامرضا نادری / تکه چهارم: حبیب رضایی / تکه پنجم: گلین استاد جعفر

هر پنج نفر آدمهایی که هر بخش  نمایشنامه به نام و زندگی یکیشون سند خورده  ، زائر حرم امام رضا هستند که تصادفا کنار همدیگه و توی یک ماشین قرار گرفتند. نیت هر کدوم از این سفر ، قصه اون بخش رو تشکیل می ده. آدم باورش نمی شه که اعتقاد ، یه جایی ، یه جوری  می تونه آدم رو انقدر قلقلک بده توی لحظه ای خاص ، تا یادت بیاد به چی معتقد بودی و همون کمکت کنه.

از اونجاییکه متن های محمد رحمانیان همشون تم خاص و ویژه ای دارند ،  مسافران هم  در این حوزه به خوبی می درخشه. کتاب قطر زیادی نداره و در قطع پالتویی به چاپ رسیده  و خوندنش وقت زیادی نمی گیره. ضمن اینکه خالی از لطف نیست بدونید که  :

"مسافران" اولین بار در اختتامیه چهارمین جشنواره تئاتر رضوی ( 10 آذر 1385 ) با اجرای گروه پرچین و به کارگردانی محمد رحمانیان  در تالار وحدت به صحنه رفت. با حضور : علی عمرانی ، سیما تیرانداز ، افشین هاشمی ، حبیب رضایی ، مهتاب نصیر پور  و طراحی صحنه و لباس : محسن شاه ابراهیمی و موسیقی : سعید ذهنی .    

و به تازگی در جشنواره تئاتر دانشگاهی سال ۸۹ در بخش اساتید به طراحی و کارگردانی : کوروش سلیمانی /  طراح نور : رضا حیدری / طراح پوستر و بروشور : هنگامه فلاح /  برنامه ریز و دستیار کارگردان : محسن حافظ / بازیگران : امیر رضا قاضی پور ، فاطمه دربهشتی ، پویان فکرتی ، بنفشه حسن پور    اجرا شد.

 

راه به این دوری رو اومده تا من یه روز از خدا روز  زندگیم صداش بزنم و بگم یا امام رضا ! ...یا امام رضا.  قصه یه کبوتر حرم که اینهمه راهو  بال زد تا هراز، تا با خونش جون من و بقیه زوار رو بخره....   ( بخشی از متن نمایشنامه )

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:33 توسط سمیه فراهانی| |

 10 اردیبهشت ، سالروز درگذشت مردی بود که ژان پل سارتر او را " بی شک"  بزرگ ترین نمایشنامه نویس معاصر خوانده ، شاعری که تئاتر اروپا را تحت تاثیر گرفته ، نوآوری که هنر تئاتر را دگرگون کرده  و راه هایی تازه و شگفت به روی نویسنده و بازیگر و تماشاگر گشوده است.  روزهایی که گذشت، تمام اهالی تئاتر سرگرم جشن تئاترایران- این هنر دوست داشتنی- بودند ؛  بی مناسبت ندیدم به پاس تمام آنچه تئاتر از او دارند ، معرفی امروز به یکی از آثار وی اختصاص داشته باشد.


گالیله ، می بینم که به راه خطرناکی می روی . شبی که انسان حقیقت را کشف می کند ، برایش شب شومی است . لحظه ای که انسان به عقل نوع بشر ایمان می آورد ، لحظه خیرگی است . عاقبت کسی که در این نور خیره کننده به جای چشم بستن با چشم باز حرکت کند ،  چیست ؟  هیچ ؛ به چاه افتادن . چطور صاحبان قدرت کسی را که بر حقیقت آگاه است – هر چند حقیقتی باشد در دورترین ستاره ها  -  آزاد می گذارند؟ ( صفحه 163 کتاب " زندگی گالیله" )

 

زندگی گالیله / برتولت برشت / ترجمه عبدالرحیم احمدی / انتشارات نیلوفر / 285 صفحه / 4800 تومان

 

داوری بیرحمانه گالیله درباره خود و آنچه در پایان کار درباره هدف واقعی علم می گوید ، دریچه ای به سوی نور می گشاید. کوششی است برای پاسخ ، پاسخی که در سراسر نمایشنامه جستجو شده است. برشت فقط به طرح مسائل دل خوش نمی کند. دست کم راهی به سوی جواب می نماید و ذر امکانات گوناگون را در اندیشه ما می پاشد . به همین جهت تحول حوادث و آدمها با ختم  نمایشنامه به پایاین نمی رسد.این تحول سیر شگفتش را در اندیشه ما دنبال می کند.  خواننده یا تماشاگر ، به شیوه معمول و قدیم ، با حادثه نمی آمیزد ، مسخره نمی شود، بلکه اندیشه اش بیدار می شود  و نیروی فعالش به کار می افتد و به جای آن که فقط  گذرگاه احساسات گوناگون باشد ، می تواند بفهمد و تصمیم بگیرد . تنها تجربه نمی اندوزد ، بالاتر از ان معرفت می آموزد  و دید شگفتی در او رشد می کند  که به گالیله بزرگ امکان داد حرکت ستارگان را ببیند و قوانین حرکت را کشف کند.     (شرح پشت جلد ) 

همیشه اعتقادم بر این بوده که ، کتاب در زمین تاریخ یا بیوگرافی ، حتی اگه بد باشه و  کسل کننده باز هم وقتی  به صفحه آخر می رسیم کتاب رو با احساس پوچی تمام و هدر دادن وقت نمی بندیم. حداقلش اینه که یه علامت سوال گنده رو سرمون سبز نمی شه ونمی گیم خوب که چی ؟!   

و اما زندگی گالیله....  خوب بود ، مفید بود.... شاید مثل همه کتابهای تاریخیه دیگه...یه سری چیزها بود که سالهاست در قالب فیلم ، کارتون ، کتابهای درسی  شنیدیم و از حفظیم... اینجا می خونیم با قابلیت تصویری بهتر  برای اونهایی که نوشته هایی از جنس نمایشنامه دوست دارند و هر طور که بخوان پرداختش می کنند.  اما به نظر من بخش ابتدایی کتاب هزاران برابر مفید تر از خود کتاب بود. یجورایی برای من و امثال من یه سری کلاس های تئوری برشت شناسی J بود. که با زبان روان و خیلی ساده ، خواننده رو با تفکرات و عقاید برشت آشنا می کرد. به شدت توصیه می کنم علاقمندان به ادبیات نمایشی ( به فرض محال ) حتی اگه حوصله خوندن بخش داستانی این کتاب رو ندارند ، قسمت اولش  ((((( گفتاری در آثار و اندیشه های برشت : که شامل فصلهای : 1- برتولت برشت و نخستین نمایشنامه های او  2- از اپرای "دوپولی" تا "استثنا  قاعده"  3- انسان ، سرنوشت انسان است  4- وسوسه نیکی  5- تئاتر حماسی  و فن فاصله گذاری  6- بزرگی و شکست گالیله  )))))   نوشته ( عبدالرحیم احمدی )  در 117 صفحه ابتدایی کتاب رو حتما بخونند.

 

- پی نوشت : بزودی از کتاب دیگری می نویسم که عاشقانه ها  شاعرانه های برشت  رو در بر گرفته...

 

 

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:20 توسط سمیه فراهانی| |

" ولی فکر می کنم اگر مجبور باشم یک لحظه را از بین همه لحظات انتخاب کنم ، باید آن صبح شنبه آخر اکتبر را برگزینم . وقتی که جولین و من پشت میز آشپز خانه نشسته بودیم ، استراحت می کردیم و از سومین فنجان قهوه خود لذت می بردیم. خواهرم روزنامه صبح را پایین گذاشت و به آرامی اطلاع داد که می خواهد با مردی که به جرم کشتن سیزده زن در دادگاه محاکمه می شود ، ازدواج کند. بله ، فکر می کنم باید از اینجا شروع کنم. "   ( بخشی از متن کتاب)

تکه های گمشده / جوی فیلدینگ / مترجم : شهناز مجیدی ( حمزه لو ) / نشر شادان / 425 صفحه / 3600 تومان

کیت – یک روانشناس ۵۵ ساله – به همراه شوهر و دو دختر نوجوانش زندگی آرامی دارند تا اینکه خواهر ناتنی اش (جولین) تصمیم می گیرد با کولین – مردی که متهم به قتل ۱۳ زن و دختر است – ازدواج کند. جولین در تمام جلسات دادگاه حضور می یابد و از او حمایت می کند. به تدریج زندگی کیت به هم می ریزد: مادرش دچار آلزایمر می شود، بطور تصادفی با عشق دوران دبیرستانش ملاقات می کند، دختر بزرگش سرکشی های خاص جوانان هم سن و سال خود را پیش می گیرد، با شوهرش به مشکل برمی خورد و.... در پایان کولین به کمک جولین از زندان می گریزد و کیت می داند که دختران نوجوانش قربانیان بعدی این قاتل بیرحم خواهند بود..

Wow!!!  یکی از  نفس گیر ترین کتابهایی بود که خوندم... 20 صفحه پایانیش جدا بینظیر بود.هرچند هم  که این نویسنده استعداد خاصی در ایجاد تعلیق و هیجان داشته باشه اما نمی شه این فضا سازی و شیوه روایت متقاطعش در لحظات حساس داستان رو نادیده گرفت.  فکر کن ، داستان شروع می شه ! حالا با هر شکل و شمایل و جذابیتی...   روال هموار خودش رو هم پیدا می کنه و خواننده به این شیوه جلو رفتن داستان خو می گیره بعد ناگهان !  صحنه ها موازی پیش می روند.  صحنه کابوس ها ، اوهام و تخیلات بیمار گونه، آنقدر خوب با پوست و خون خواننده یکی می شود که شک نمی کنی این تصاویر را قبلا دیدی یا حتما اونجا حضور داشتی....

صحنه کابوس عروسی ژولین معرکه بود. تداعی تلخ رفتار ناپدری با مادرش...  لحظه که "برندی"  -همسر معشوقش- برای مشاوره به مطبش اومده بود و چه تلخ از حقارت خودش در مقابل همسر خیانتکارش حرف می زد و شنیدن اونهمه حقایق سنگین و سرد ... تمام تردیدش و گرفتن تصمیم آخر ، توی همون چند لحظه ای که در لابی هتل منتظر رابرت بود تا به همسرش خیانت کنه..... طغیان ژولین و افشای رازش.... زمانی که خبر فرار کولین رو بین موجهای رادیو شنید... و تمــــــــــــــــــام 30 صفحه پایانی ...  

شخصیتها خوب پرداخت شدند . کاملا قابل باور و ملموس هستند، از خانم " وینچل"  مسئول محل نگهداری از سالخوردگان بگیر  تااااااااااااااا  "برندی" و  خود شخصیت اصلی "کیت". جالب اینجاست که این شکل دادن قوی به شخصیتها ، براحتی و در قالب توصیف ساده ای از لباس و مدل مو  یا حتی شیوه آرایش کردن صورت می گیره...    با توجه به آشنایی که با بقیه آثار این نویسنده دارم ، به جرات می تونم بگم  ؛ کتابهاش از پشتوانه روانشناسانه بسیار بسیار قوی برخورداره... هیچ رفتاری بی دلیل صورت نمی گیره ، تک تک حرکت ها و رفتارها پایه و اساسی منطفی دارند که با جلو رفتن داستان اونها هم روشن می شوند. در اینجا ما با "کیت" روانشناسی کار کشته روبرو هستیم که برای حل ساده ترین مشکلات زندگی خصوصی خودش ناتوان مونده.نویسنده حتی برای این سوال ساده ذهن مخاطب هم جوابی داره...یک جای داستان " کیت " به دخترش می گه :
- شاید صحبت کردن با یک روان شناس به تو کمک کنه
- شما روان شناس هستید.
-من مادر تو هم هستم. این دوتا با هم جور نیستند....
و این جور نبودن رو به خوبی هر چه تمام تر حس می کنیم... خوب می بینیم ، وقتی یه آدم داخل معرکه باشه ، هرگز نمی تونه از شعارهایی که همیشه می داده ، استفاده کنه . حتی نمی تونه مثل یه آدم عادی و نه روانشناس اون مشکلات رو ببینه و فکر کنه می تونن ریشه ای هم داشته باشند.

فصل بندی ها  کمک فراوانی به فضاسازی داستان کرده بودند... درست جایی و با جمله ای فصل تمام می شه که جرات نمی کنی کتاب رو ببندی.... " به اتاق نشیمن برگشتم ،  از جلوی میز صبحانه در گوشه ای که در کمتر از 8 ساعت دیگر غرق خون می شد ، گذشتم."و اما پایان....   علاوه بر موضوع اصلی ، جمع کردن خط داستانی و خرده داستانها توی ذوق نمی زنه و کاملا حرفه ای و دلنشین بسط پیدا می کنه.

به نظرم حالا دیگه فقط یکی از کتابهای ترجمه شده این نویسنده هست که نخوندم. احساس می کنم سبک نگارشش یجورایی اعتیاد آوره.  با اینکه توی تعطیلات عید ، کتاب " ژرفای زندگی" رو از این نویسنده خونده بودم و  علی رغم فضای پر از تعلیقش ، اصلا دوستش نداشتم  . اما باز هم دیدم یکی دیگه از کتابهاش توی دستمه.

وب سایت شخصی نویسنده

  

نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:58 توسط سمیه فراهانی| |

زندگی ادامه داشت و دیدن جوانان که شب ها قایقی بر می داشتند و روی آب ها ی آرام دریاچه گردس می کردند ، در لوف گلاس عادی شده بود. استیوی و کیت جعبه کوچکی را بردند و خاکستر درون آن را بر روی آب های دریاچه پاشیدند. ماه بر فراز آسمان بود و آنها احساس اندوه نمی کردند...  در خقیقت این خاکسپاری لنا نبود.    ( بخشی از متن کتاب )

  دریاچه شیشه ای / مائیو بنچی / ترجمه : قدسی گلریز / نشر روزگار / 984 صفحه / ( متن کامل سه جلد در یک کتاب ، چاپ نهم ، 9800 تومان )

خلاصه : داستان روایت زندگی زنی به نام هلن مک ماهون است که به همراه همسرش " مارتین " و دخترش "کیت" و پسرش " امت"  در دهکده ای به نام لوف گلاس در حوالی  دوبلین زندگی می کنند. هلن در جوانی عاشق " لوئیس" بوده که او را ترک  کرده  و هلن به اصرار مارتین با وی زندگی بدون عشق راشروع می کند  و به زادگاه او کنار دریاچه می رود.  پس از چندین سال یکشب هلن ناپدید می شود و قایقی وارونه بر روی آبهای دریاچه شیشه به چشم می خورد و تمام اهالی به گمان خودکشی  هلن به جستجوی دریاچه می پردازند.  در این بین کیت نامه ای خطاب به مارتین در اتاق پدرش پیدا می کند و قبل از اینکه کسی بفهمد ، به خیال اینکه نامه خداحافظی مادرش برای خودکشی است،  نامه را بدون اینکه بخواند می سوزاند تا مادرش برسم آنان که خوکشی کرده اند بدون مراسم و دعا دفن نشود و همواره در گورستان مسیحیان با احترام از او یاد شود. از آن سو.....

 

مدتیه افتادم روی دور خوندن ادبیات کلاسیک جهان ، خصوصا انگلستان و بینـــــــــــهایت لذت می برم. از آغاز تا پایانشون مسحور کننده هستند و هیچ جای کار نمی لنگه. اما " دریاچه شیشه ای " یکی از جذابترین  کتابهایی بود که تا بحال خوندم. هنوز هم باورم نمی شه اما دیروز بی وقفه حدود 600 صفحه از کتاب رو خوندم و طبیعتا از کار و زندگی هم افتادم. گاهی کتابهایی هستند که آدم دوست نداره تموم بشن و دلش می خواد کم کم بخونه تا مزه شیرینش تا مدتها حس بشه ، اینم از همونها بود. اما کشش داستانیش باعث شد متاسفانه دوروزه تموم بشه. همیشه کتابهایی که شکل تصویری توی ذهنم پیدا می کنند رو دوست داشتم.  به محض اینکه کتاب رو می بستم تمام صفحاتی که خونده بودم به شکل تصویر جلوی چشمام رژه می رفتند. درست انگار فیلم " دریاچه شیشه ای " رو دیده باشم. شخصیتها رو می دیدم و حتی با لحن کلامشون آشنا شده بودم. شرح جزبه جز مسائل داستان توسط نویسنده که به گونه ای کاملا جذاب بیان شده بود باعث چنین حالتی بود. ( از شکل و آرایش مو کیت و کلایو و لنا بگیر تا لباسی که کیت در جشن سال نو پوشید و یا لباس لنا وقتی  مارتین رو در ماه عسل می دید....  حتی کاعذ دیواری که فراربود تعویض بشه و کاغذ دیواری جدید... تمام فضای هتل سانترال هنگام جشن سال نو...  رقص سال نو کیت و استیو.... حتی چهره لوئیس و استیو و فیلیپ...   اشکهای هلن  شب جشن سال نو  کنار دریاچه ، مهربانی مورا و تشخص مارتین.... )      روایت ساده داستان به طرز شگفت آوری خواننده رو به دنیال خودش می کشونه.  وقتی کتاب تموم شد ، باور نمی کردم به این زودی 984 صفحه تموم شده باشه.   نویسنده قدرت بسیاری در شخصیت پردازی و فضا سازی داشت. و بسیار بسیار متبحر در نشان دادن تمامی احساسات و عواطف و تفکرات شخصیتهای اصلی و حتی فرعی ترین شخصیتها ) بقول  روزنامه Sunday tims  ، گویی در کافه ای دلخواه با دوستی صمیمی نشسته ای ، آرنج هایت را روی میز گذاشته ، به جلو خم شده وبا اشتیاق تمام سرگرم گفتگو درباره اخبار مهم و مورد علاقه ات هستی.....      ترجمه خانم قدسی گلریز یکی دیگر از عوامل هیجان این کتاب می تونه باشه. درست و روان و به جا.... همینطور ویراستاری دلنشین کتاب ، که ظاهرا ویراستاری مجدد در نسخه ای صورت گرفته که هر سه جلد تبدیل به یک جلد شده اند.   آشنایی خواننده با تفاوت فرهنگی و زبانی در دو کشور ایرلند و انگلستان در همان جزئیات موشکافانه نویسنده بخوبی  صورت می گرفت  و اما پایان غافلگیر کننده کتاب.  درست برخلاف اون چیزی بود که از بخشهای پایانی کتاب انتظار داشتم .  خلاصه اینکه تجربه پر شور و حیرت آور خوندن این کتاب هرگز از ذهنم پاک نمی شه.... 

لینک دانلود کتاب

 لینک وب سایت نویسنده

کتابشناسی نویسنده در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 16:19 توسط سمیه فراهانی| |


" کاترین ارنشا " شاید روح تو تا وقتی که من زنده هستم, آرامش نمی یابد! تو گفتی که من تو را کشتم- پس تو من را دنبال می کنی! مقتول قاتلین را دنبال می کند. باور دارم- من آن ارواح سرگردان بر روی زمین را می شناسم. همیشه با من باش-به هرشکلی در بیا-مرا دیوانه کن! فقط مرا در این مغاک تنها مگذار, جایی که نمی توانم تو را بیابم! آه خدایا! این ناگفتنی است! من نمی توانم بدون هستی خویش زندگی کنم! من نمی توانم بدون روح خویش زندگی کنم.      " بخشی از متن کتاب"

 

بلندی های بادگیر ( عشق هرگز نمی میرد)   Wuthering Heghts / امیلی برونته / ترجمه : علی اصغر بهرام بیگی /  چاپ دهم 1376 / انتشارات جامی  ( با همکاری نشر نو ) / 458 صفحه 

بلندي‌هاي بادگير، با ورود يك نفر به منطقه و خانه‌‌اي غريب، آغاز مي‌شود. عجيب بودن روابط در آن خانه و ديدن يك شبح، باعث مي‌شود كه او به جست‌وجوي راز آدم‌هاي خانه برآيد. مرد مسافر براي يافتن پاسخ‌هايش، با زن خدمتكار وارد گفت‌وگو مي‌شود و خدمتكار خانه، نقش راوي را برعهده مي‌گيرد تا سرگذشت شگفت‌انگيز دو خانواده و فرزندان‌شان را بيان كند.......

بخش اعظم داستان از زبان دانای کل ( خدمتکار خانه ) با تمام جزئیات روایت می شود و با تصویر سازی هر چه بهتر مخاطب رو با فضا درگیر می کنه. شاید این شرح ریز به ریز جزئیات  درابتدا بی دلیل به نظر می رسد اما به تدریج لزوم این نوع روایت مشخص می شود.  فضای سیاهی به برترین رمان ادبیات کلاسیک بریتانیا حکمفرماست  که ناخواسته خواننده را دچارحس دافعه  می کند. اساسا یکی از دلایلی که علی رقم قطور بودن کتاب ،  اقشار مختلف با سلایق گوناگون از خوندنش احساس لذت می کنند  ، سادگی  و روایت خطی داستان است .    رویهم رفته دوست داشتنیه غرق خوندن کتابی باشی که بیش از یک قرن  از نگارشش گذشته ، اما هنــــــــــــــــــــوز به  برترین رمان بریتانیای کبیر ملقب باشه. 

- پی نوشت 1: برای نام این داستان در فارسی تا کنون معادلهایی چند عرضه گشته است:بلندیهای بادگیر ـ مرتفعات بادگیر ـ تپه های بادگیر ـ بلندی های بادخیز ـ تپه های بادخیز.همه ی این معادلها از یک سو  ترجمه ی تحت اللفظی عنوان اصلی داستان بوده و از سوی دیگر تا اندازه ای گویای محیط و جوی است که داستان در آن می گذرد جایی که پیوسته در معرض بادهای سخت و جانگزای شمال انگلستان،ایالت یورکشر،بوده است.((وادرینگ هایتز))یکی از دو عمارت محل وقوع قسمت اعظم ماجراحای داستان می باشد و در این معنا،اسم خاص به شمار میآید و نمیتوان آنرا به فارسی ترجمه کرد و شاید زیبنده می بود که نام داستان امیلی برونته ،همچنان وادرینگ هایتز باشد و این نام اصلی شناخته شود. "بخشی از پیشگفتار مترجم"

- پی نوشت 2 : به گزارش ایسنا، نتیجه نظرسنجی انجام شده از دوهزار شهروند انگلیسی كه توسط شبكه تلویزیونی UKTV  انجام شد، نشان می دهد، «بلندی های بادگیر» نوشته «امیلی برونته» محبوب ترین رمان عاشقانه است. در این فهرست، «جین آستین» با سه اثر، بیشترین تعداد رمان را در میان سایر نویسندگان دارد. اما فهرست كامل این نظرسنجی و انتخاب ۲۰ رمان عاشقانه برتر تاریخ ادبیات از نگاه انگلیسی ها به این شرح است: «بلندی های بادگیر»؛ امیلی برونته ۱۸۴۷، «غرور و تعصب»؛ جین آستین ۱۸۱۳، «رومئو و ژولیت»؛ ویلیام شكسپیر ۱۵۹۷، «جین ایر»؛ شارلوت برونته ۱۸۴۷، «بر بادرفته»؛ مارگارت میچل ۱۹۳۶، «بیمار انگلیسی»؛ مایكل اونداجی ۱۹۹۲، «ربه كا»؛ دافنه دو موریه ۱۹۳۸، «دكتر ژیواگو»؛ بوریس پاسترناك ۱۹۵۷، «معشوقه لیدی پاترلی»؛ دی. اچ لارنس ۱۹۲۸، «دور از اجتماع دیوانه»؛ توماس هاردی ۱۸۷۴، «بانوی زیبای من»؛ آلن جی لارنر ۱۹۵۶، «ملكه آفریقایی»؛ سی.اس فارستر ۱۹۳۵؛ «گتسبی بزرگ»؛ اسكات فیتزجرالد ۱۹۲۵، «درك و شعور»؛ جین آستین ۱۸۱۱، «آن گونه كه ما بودیم»؛ آرتور لائورنتس ۱۹۷۲، «جنگ و صلح»؛ لئو تولستوی ۱۸۶۵، «Frenchmanشs Creek»؛ دافنه دو موریه ۱۹۴۲، «اعتقاد»؛ جین آستین ۱۸۱۸، «دختری مانند خودت را بگیر»؛ كینگسلی آمیس ۱۹۶۰ و «دانیل دروندا»؛ جورج الیوت ۱۸۷۶

 

 ویکی پدیا (امیلی برونته)

لینک دانلود کتاب ( سایت کتابناک) 

خلاصه کامل داستان کتاب بلندی های بادگیر (وب سایت یک کتاب) -- خطر لو رفتن داستان --

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 11:36 توسط سمیه فراهانی| |

 

برندهی بهترین رمان بنیاد هوشنگ گلشیری ، سال 1379

 

« بمب‌ها از آسمان ریختند روی خانه‌ء همسایه . تو از ایوان پرت شدی و مردی. »  یکی از غافلگیرانه ترین شروع های داستانی بود که تابحال خونده بودم. همین یک جمله کوتاه خبری کافی بود تا چنان گیج و بهت زده محو بقیه داستان شوم. در حالیکه تا قبل از این  تعدد چاپ و برگزیده بنیاد گلشیری بودن سبب انتخاب کتاب شده بود. کمی هم عنوان دوست داشتنی ِ آن.... 

خاطرات شخصی و مرتبط دو زن طرح اصلی داستان است و به لحاظ محتوا و فرم روایی ساختار متفاوتی دارد.  داستان از روندی خاص برخوردار است. فلاش بک های کاملا تصویری ، یکی از ویژگی های مثبت "انگار گفته بودی لیلی" محسوب می شود. تا آنجا که بعد از گذشت روزها از اتمام کتاب همچنان در ذهن جاریست. فضا سازی ها در راستای آماده سازی ذهن مخاطب برای درک حس رمان فوق العاده  است.

" انگار گفته بودی لیلی از هشت فصل تشکیل می‌شود و شراره، مستانه، علی و محمود شخصیتهای سازندهء آن هستند. علی شخصیتی سایه است که در داستان حضور ندارد، اما عاملی سازنده در شکل گیری کنش‌ها و واکنش‌ها است. محمود از لحاظ زمانی در اواسط  داستان آن هم به علت دوستی با علی و بعد مستانه  وارد  داستان می‌شود. شراره همسر علی،  گویا قرار است زنی خودساخته باشد پس از علی به تنهایی بارسنگین زندگی را به دوش بکشد. حوادث رمان تنها از طریق شخصیت‌ها بیان می‌شود و بنابراین سیر منظمی ندارد و با کنار هم چیدن فصل‌ها به مانند پازل می‌توان به اصل داستان رسید. "

و اما یکی از نقاط ضعف داستان زبان آن است. در دو فصل مجزا که یکی با زبان شراره و دیگری از زبان مستانه روایت می شود. هیچگونه وجه تمایز روایی دیده نمی شود تا انجا که خواننده تنها از نوع حوادث روایت شده آنه در نیمه فصل  می‌تواند تغییر راوی داستان را تشخیص دهد و این تا حدی است که شخصیت‌های مرد رمان نیز زبانی زنانه دارند. دیگری نوع شخصیت پردازیست. بطور مثال خواننده چيز زيادي راجع به محمود (یکی از عناصر اصلی داستان ) نمي‌فهمد و آنچه را كه هم از زبان خودش پيش شراره و مستانه مي گويد تا حد زيادي باور نكردني  است و غیر قابل درک است.

با همه این اوصاف "انگار گفته بودی لیلی"  اثری جذاب و دوست داشتنیست که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت و جذابیت رواییش را انکار کرد. ضمن اینکه تجربه خواندن کتابی با چنین آغاز و پایان درخشان و بیاد ماندنی ، بینظیر است .

 (+) لینک نقد کامل کتاب "انگار گفته بودی لیلی" وب سایت سخن

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 1:8 توسط سمیه فراهانی| |

جوي فيلدينگ توانايي شگرفي در به تصوير كشيدن زندگي افراد با شرايط خاص دارد، شرايطي كه ممكن است براي هر كسي پيش آيد ."                               (نیویورک تایمز) 

بیگانه ای با من است / جوی فیلدینگ / شهناز مجیدی / انتشارات شادان / 413 صفحه / چاپ پنجم

 داستان در همان ابتدا  با شکل دادن موقعیتی استثنایی برگ برنده خود را رو می کند. تعلیقی که  ناخواسته از همان سطر اول داستان ، خواننده را  با این فضا درگیر می کند و متعاقب آن برای کشف سوالهای بیشماری که در ذهنش ایجاد شده  صفحات را ورق می زند.

" یک بعد از ظهر در اواخر فصل بهار (جین ویتاکر)  برای خرید مقداری شیر و تخم مرغ به مغازه ای رفت  و فراموش کرد که چه کسی است..... "     ( اولین پاراگراف )

این داستان هم مانند دیگر داستانهای این نویسنده از قصه ای جذاب و هیجان انگیز برخوردار است که مطابق معمول باز  هم به بعد روانشناسی شخصیتها  و رفتارشناسی آنها  توجه خاصی شده است .  طبیعتا  طبق روال شیوه نگارشی خانم فیلدینگ  ، گره گشایی در صفحات پایانی صورت گرفته اما نه به غافلگیر کنندگی دیگر داستانهای وی. باز هم همان فضاهای چالش برانگیز آشنا.....    داستان درباره خانم جوانی است که خود را در میان خیابان  با لباسی آغشته به خون  و 10000 دلار پول در جیبهایش در شرایطی می یابد که هیچ چیز را بخاطر ندارد. هرچند  تمام خیابانها و موقعیتی که در آن قرار دارد را می شناسد ، اما چیزی راجع به خود نمی داند... حتی نمی داند  که رنگ چشمانش چه رنگیست و اصلا آیا ازدواج کرده است ؟!!!!!!!  ....  پس از مدتی فردی ادعا می کند که همسر اوست و او را به خانه می برد و سعی در بهبودی وی دارد اما تلاشهای زن برای یادآوری گذشته اش و اینکه اصلا چرا دچار این بیماری شده است او را با حقایقی روبرو می کند......

قبول کنید نویسنده دست به انتخاب موقعیت هیجان انگیزی برای داستان جدیدش زده است. حتی فکر کردن به این شرایط هم  ترسناکه. اینکه یکروز ناگهان ببینی ، هیچ چیزی بخاطر نداری............. حتی نمی دونی کی هستی و چکاره ای!!!  و موقعی که تصویر خودت رو در آینه ببینی  ، احساس کنی با بیگانه ای روبرو هستی..... تصورش هم سخته.

 هر چند این کتاب جزو یکی  از پرفروش ترین کتابهای خانم فیلدینگ به شمار می رود  و تا جاییکه یادمه در نمایشگاه کتاب سال 79  حســـــــــابی سرو صدا کرده بود ، اما برای شخص من جذابیت کتابهای قبلیش رو نداشت. هر چند که ترجمه خوب خانم مجیدی(حمزه لو)  همانند  کتاب های قبلی ( غیر از   "رازی را به من مگو..."  که مترجمش ایشون نبودند)   تاثیر زیادی در روانی داستان آن داشت . باز هم تم فمنیستی کتاب  پررنگ ترین عنصر داستان به شمار می رفت  که  دیگر برای خوانندگان کتابهای این نویسنده ، روالی عادی محسوب می شود.   به هر روی ، دوباره خواندن این کتاب از  "فیلدینگ"  هم انگیزه ای  شد برای خواندن کتاب بعدی حاصل از همکاری وی و انتشارات شادان. درست مثل کتاب قبلی.... 

 دانلود کتاب "بیگانه ای با من است"

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 1:14 توسط سمیه فراهانی| |

مثل دریانوردها آماده باشید..

من حدس می زنم دلیل واقعی من و همسرم برای بچه دار شدن ، شبیه دلیل ناپلئون برای حمله به روسیه بوده است. راستش را بخواهید ، این کار در زمان خودش چندان بد به نظر نمی رسید، ولی از آنوقت به بعد ، من دچار تردید های بیشمار ، مخصوصا درباره عقل و هوش خودم و همسرم شدم....

باوجود احساساتی همچون پدرم ، گمانم شما هنوز هم تصمیم داشته باشید که به جای نگهداری از یک خوکچه هندی ، فرزندی داشته باشید. یک خوکچه هندی در هر حال تا توالت که همراه شما نمی آید!   تنها به توالت رفتن از جمله نعمتهایی بوده است که شما  و همسرتان تا قبل از بچه دار شدن ، از آن برخوردار بوده اید ؛ درست همانطور که رانندگی آرام و بی صر و صدا ، غذا خوردن مودبانه  و متمدنانه در رستوران  و ورشکست نشدن بخاطر صرف همه سرمایه تان در مغازه های اسباب بازی فروشی جزو نعمتهایی بودید که که داشتید و نمی دانستید.  یک پدر به سرعت یاد می گیرد که فرزندش بی برو برگرد درست همان موقعی که می خواهد به توالت برود که خودش آنجاست. انگار تصورمی کند که پدرش در آنجا  به هم صحبت نیاز دارد . تنها راهی که این پدر می تواند مطمئن باشد که فرزندش در توالت به سراغ او نمی آید این است که از توالت پمپ بنزین استفاده کند.  یک پدر همچنین امکان چرت زدن  و یا کار کردن در خانه را از دست می دهد . برای یک آدم جوان ، چرت زدن خیلی معنا ندارد، چون اگر لازم باشد ، این کار را در کلاس انگلیسی انجام می دهد ، ولی برای یک پدر ، چرت زدن نیازی اساسی است  واو به زودی یاد می گیرد که این نیاز را بهتر است در یک سالن تئاتر محلی برآورده کند.   (بخشی از متن کتاب)

 

تجربه پدری کردن / بیل کازبی / مترجم: پروین قائمی / انتشارات پیک بهار /  142 صفحه / 1200 تومان

شاید از جمله های بالا حدس زده باشید....  این هفته یک کتاب هیجان انگیز خوندم.یک کتاب متفاوت و  شاید خاص!!!!!!!!!!!!!!!!  یک کتاب جالب ، کوتاه  و سراسر خنده ....      بیل کازبی  که خود پدر 5 فرزند است ، از تجربیات پدر بودن خود با زبانی ساده و طنزآمیز  سخن می گوید. از همان ابتدا که او و همسرش تصمیم گرفتند خانواده ای 3 نفری داشته باشن تاااااااااااااااااا دانشگاه رفتن بچه ها...  لحن کمدی این داستان همواره  تا آخرین صفحه حفظ می شود  و خواننده را برای ادامه داستان  به شدت هر چه تمام تر ترغیب می کند.   تصویر روی جلد، یکی از جذابیتهای خاص این کتاب بود که به شدت انگیزه ای شد برای اینکه اولین بار این کتاب رو ورق بزنم.... شاید بهتر باشه برای معرفی این کتاب با مزه ، از شرح پشت جلد  و بخشهایی از متن کتاب استفاده کنم. 

" بیل کازبی پدری کردن را با نشاط و زنده ارائه می کند. او ما  را به سفری سرشار از بصیرت  و روشن بینی  و در عین حال شاد و مفرح می برد  و فراز و نشیبهای این وظیفه دشوار را با زبانی شیرین بازگو می کند. او در طول این سفر ، تکیه اش بر مراحل و نکاتی است که همه مردانی که مشارکت فعالانه در رویداد روحانی  و روان شناسانه پدری کردن را انتخاب می کنند ، با آنها روبرو خواهند شد... "( دکتر آلوین پوسان )

 اخیرا با زن و مردی آشنا شده ام که پنجاه سال است با هم ازدواج کرده اند  و داستان پر هراس و وحشتی را که تن "برایان دی پالما" را هم می لرزاند ، برایم تعریف کرده اند. پسر چهل و شش ساله آنها به تازگی ، با دو بچه بیست و سه ساله  و بیست و دو ساله برگشته بود  تا با آنها زندگی کند. جالب اینکه هر سه تای آنها را هم از کار اخراج کرده بودند...  به همسرم گفتم : "فلسفه اختراع مرگ همینه!"       چه کسی دلش می خواهد هفتصد سال عمر کند  و از پنجره خانه اش نگاهی به بیرون بیاندازد  و ببیند که پسر ششصد ساله اش با دو پسر چهارصد ساله  به خانه برگشته تا با او زندگی کنند؟!!!!   (بخشی از متن کتاب)

 (+) لینک بخش جذابی از متن کتاب : موسیقی برای دیدن است نه شنیدن!

  

نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:25 توسط سمیه فراهانی| |

....در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه ی خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پرخاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه ی عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند. آخر، تا رنجی گران نباشد گنجی گران بها دریافت نگردد... باری، آن افسانه چنین می گوید.    ( متن ابتدایی داستان ) 

 مرغان شاخسار طرب ( پرنده خارزار) / کالین مک کالو / مترجم : مهدی غبرایی / نشر نیلوفر/ 768 صفحه / 9500 تومان

کتاب  سیر حوادث تاریخی و عاطفی زندگی "مگی کلیری"  را از 4 سالگی  (1915)   تا روزهای پایانی عمر (1969) دنبال می کند که با شش برادر و خانواده گله چران خود زندگی می کند.روزی خبر می رسد که عمه ی آنها که در استرالیا صاحب ملک و سرمایه زیادی است  آنها را برای در دست گرفتن میراث خود به آنجا فراخوانده است .......  

 

در فواصل خوندن این کتاب نسبتا قطور! گهگاه که کتاب رو می بستم  ، احساس می کردم از بالا  به بازه زمانی زندگی یه نفر نگاه می کنم. از  آغاز تا نقطه های پایانی...     یک خط مستقیم که در طول مسیر   گاه نقاط درخشان  و گاه بی نوری بهش اضافه شدند و یه جاهایی هم  ازش کم....      یجورایی این نوع نگاه کردن از بالا به زندگی و دوره حیات یک آدم ( وقتی می گم زندگی یه آدم ، یعنی واقـــــــــــــــــــعا تمام زندگی یک انسان ، که وقتی خوب بهش فکر می کنی از فراز و فروهای ممکن می لرزی....  نه همونی که فقط تو  جمله به همین سادگی نوشته می شه !!!!!!!!!!!!!  )   برام  هم لذت داشت و هم  غم!    وقتی در ابتدای داستان با دختری 4 ساله روبرو هستی و  همین کوچولو  سالها بعد عاشق می شه ، مادر می شه ، پیر می شه و دست آخر با یه دنیا عشق توی سینه اش  به انتظار مرگ می شینه  ،   وقتی آخر داستان برمی گردی ویه نگاه کوچولو به صفحه ابتدایی می اندازی یه لذت عمیق شبیه دیدن آینده زندگی اون آدم بهت دست می ده....                       اما وقتی کتاب رو بستم ، دلم گرفت. حس کردم واقعا زندگی اینه؟!!!!!   یه سری آدم  درست مثل یه عالمه ستاره ، یکی یکی تو آسمون زندگی آدم روشن می شن و یواش یواش بعضی هاشون انقدر برات عزیز،  که حتی فکر یه لحظه نداشتنشون ته دل آدم رو خالی می کنه. اما بعد    باز هم یکی ، یکی خاموش می شن و تو مجبوری شاهد تمـــــــــــــــــــــــــــــام این آمدو رفت هایی باشی که گهگاه هر کدوم از اونها بنا به درخشش  خودشون تو آسمون زندگیت ، تکه ای از دل و روح و تمام وجود   رو با خودشون بردند....

 یکی از دوست داشتنی ترین کتابهایی که خوندم همین کتاب بود.  با روایتی خطی و کاملا ساده!  یک عاشقانه کودکانه و پاک و ماندگار.   سرگذشت عشقی ممنوع و نامتعارف که شاید همین تلخی نامتعارف بودن  و علم به نرسیدن لذتبخش بود. " مگی کلیری"    و  کشیشی کاتولیک دلداده هم می شوند  ( بنابر رسم کاتولیکها  کشیش ها از ازدواج و ارتباط با زنها منع هستند)  و این عشق سالیان سال تا مرگ همراه همیشگی زندگی آنهاست...  در جایی،  یکی از دیالوگهای مگی این بود :   "من آنچه را که از کلیسا دزدیدم ، پس می دهم.  گویا این را از من خواسته اند.... "       به نظرم اوج داستان بود که واقعا همین دو خط دیالوگ  به شدت تکان دهنده بود.... و تمام ترس و تشویشی که از میانه داستان  همراه خواننده و مگی پیش می رفت ، از اینکه " اگر چیزی را از خدایان بدزدی ، سرانجام نابود خواهی شد"    به حس گس  داستان افزوده بود.

 توصیه می کنم این کتاب رو با ترجمه مهدی غبرایی بخونید . چه بسا لذت خوندن یک کتاب با ترجمه خوب و روان کم از خوندن یک کتاب خیلی خوب  نباشه!!!!!!!!

 شخصیت پردازی و  توصیفات داستانی از مکان و زمان به خوبی صورت گرفته بود. هر چند که می شه گفت با توجه به قطر  کتاب ، دست نویسنده برای توصیف هر چه بیشتر باز بوده است.  شاید تا بحال توی همچنان محیط  و درجه آب و هوایی قرار نگرفته باشیم ، اما  چنان ملموس جملات پشت سر هم ردیف شده اند که کاملا  درک می شوند.  حتی چهره ها رو  قشنگ می تونی مجسم کنی... ( دوستی پیشنهاد کردند که بالافاصله بعد از خوندن کتاب ، سریالش  "THORN BIRDS   1982"  رو هم ببینم....    وسطهای داستان  دلم می خواست برم فیلم رو بگیرم  تا فقط و فقط  ببینم  واقعا شخصیت ها  همون شکلیند که فکر می کردم ؟!!!!  )   پیشنهاد می کنم اول کتابش رو بخونید  ، بعد فیلم رو ببینید.  چون قبلا تجربه دیدن فیلمهای اقتباسی  ثابت کرده که جذابیتهای خاصی که لابلای خطوط قرار گرفته اند ، بهیچ عنوان قابلیت نمایشی شدن ندارند....  چه بسا کمرنگشون هم بکنند!!                   با تمام سادگیش کتاب فوق العاده جذابیه. جزو همون معدود کتابهاییه که به شدددددددددددددددددددددت پیشنهاد می شود.

 

 

 - پی نوشت : لینک (+) گفتگو با مترجم کتاب ( مهدی غبرایی)

- پی نوشت : در بخش  ادامه مطلب همین پست ، خلاصه کتاب به طور کامل ( که تمام هیجان خواندن داستان را از بین می برد ) برای دوستانی که شاید قصد  خوندن داستان رو نداشته باشند ، نوشته شده است.

 " من همه چیز را به گردن گرفته ام . و نمی توانم هیچ کس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم. پرنده که خاری سینه اش را خسته کرده است از قانونی تغییر ناپذیر پیروی می کند. او نمی داند چه چیز وادارش کرده که سینه اش را به خار بسپارد و آواز خوانان می میرد. حتی لحظه ای که خار سینه اش را می شکافد از فرا رسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است که آنقدر بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند. ولی ما، ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم ، می دانیم ، درک می کنیم و با اینهمه ادامه می دهیم ، ادامه می دهیم....   "   ( بخشی از متن کتاب)

 

 

                                                                                                                   


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 14:47 توسط سمیه فراهانی| |

معرفی امروز یکم متفاوته....   

عروسک فرنگی / آلبادسس پدس / ترجمه : بهمن فرزانه / انتشارات ققنوس / 224 صفحه

با اینکه همیشه معتقد بودم خوندن یک کتاب بد هم از نخوندنش بهتره ؛ اما اینبار حس می کنم وقتم هدر رفت. شاید بخاطر همینه که احساس مسئولیت می کنم و نمی خوام یکی دیگه هم دچار همین مشکل بشه.....  هرچند که قبلا کتاب بدتر از این هم خونده بودم ، اما نمی دونم چرا این یکی انقدر بهم برخورد.  شاید ناشی از حساسیت بی دلیل اینروزها بود ، شایدم چون از نویسنده این کتاب توقع چنین شاهکاری(!) نداشتم.    البته انقدرها هم که من می گم بد نبود....   بذارید به حساب همان اینروزها....

برخلاف "دفترچه ممنوع"  و "ازطرف او"   که تماماً به شخصیت پردازی آدمهای داستان پرداخته بود، اینبار هیچ نشانه ای به چشم نمی خورد تا جاییکه حتی تا صفحات پایانی هم نمی تونستم چهره ها شون رو مجسم کنم و این یعنی....!؟   خلاصه اینکه سرتاسر داستان از بس که دلیل رفتارهای احمقانه و غیر منطقی شخصیت "جولیو "  رو درک نمی کردم ، مدام باهاش حرف می زدم ؛ خوب که چی؟!  مگه مریضی!!!!!!!!!!  خیلی مسخره ست اما باور کنید تنها دلیلی هم که باعث شد تا آخرش بخونم حس کنجکاوی بود نه برای پایان داستان و جذابیتش ، بلکه برای اینکه بفهمم با چه  گره گشایی خلاقانه ای می خواد این رفتار رو منطقی جلوه بده و توجیه کنه.  که البته پایانش هم مسخره تر از خود داستان بود.که به کل نا امیدم کرد از سابقه درخشان نویسنده.

اما یکی دو نکته هم داشت...  اول اینکه برای هزارمین بار بهم ثابت بشه یک ترجمه خوب چقدر می تونه به پشبرد داستان ( حتی نوع خسته کننده آن ) کمک کنه ؛ همیشه وقتی می خوام کتابی بخرم که توسط چندین نفر ترجمه شده به دومین چیزی که دقت کنم نام مترجمش باشه. اینبار هم بهمن فرزانه مثل همیشه شاهکار بود.   دوم اینکه هیچـــــــــــــــــــــــــــــــــوقت برای انتخاب و گذاشتن وقت برای خوندن یک کتاب؛ به ذهنیتی که از آثار دیگر همان نویسنده دارید اکتفا نکنید.

بعد از اینهمه بد و بیراه گفتن به این کتاب بیچاره ، شاید یکی هم بود که بخواد بخوندش ، پس برای معرفی اکتفا می کنم به شرح پشت جلد که خود تا حدودی بیانگر فضای داستان است:

جولیو بروجینی ، مردی جا افتاده  و مشاور موفق حقوقی ، خواسته یا نا خواسته ، از روی عشق یا هوس ، شبانهروز به ایوانا می اندیشد . دختری نه زشت و نه زیبا ، نه دوست داشتنی و نه نفرت انگیز ، دختری که ساده است و نیست ، معصوم است و نیست ، دختری که به رغم روزمرگی دست نیافتنی است. آنچه جولیو را در خود کشیده است اگر چه بنا به گفته هایش هوسی بیش نیست ، اما چنان ژرف است که بازشناسیش از عشق ساده نیست.   (شرح پشت جلد)

 

- پی نوشت : آلبادسس پدس در سال 1911 از پدری کوبایی  و مادری ایتالیایی در شهر رم به دنیا آمد. وی بعدها از طریق ازدواج با نجیب زاده ای ایتالیایی تابعیت آن کشور را کسب کرد. پس از مدتی روزنامه نگاری به نوشتن داستان روی آورد . مهم ترین کتابهای وی عبارتند از : عذاب وجدان ، از طرف او ، تازه عروس،دفترچه ممنوع  و هیچ یک از آنها باز نمی گردد.  این نویسنده مشهور ایتالیایی در سال 1977 در پاریس درگذشت.

(+) نگاهی به زندگی آلبادسس پدس 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:14 توسط سمیه فراهانی| |

 نگاه کن!
شاید که زندگی فرصتی بی بدیل به من و تو داده است
تا به گونه ای متفاوت همدیگر را ببینیم.
و شاید تمامی این حوادث
بهانه ای است برای دوباره دیدن...
دیدن زندگی و یکدیگر.
نگاه می کنم...
تو را و خودم را
با چشمهایی که نه از قطرات اشک
بلکه برای بهتر دیدن
پر آب گشته اند.
من و تو نگاهی دوباره به هم می کنیم.                  (شرح پشت جلد)

رازی را به من مگو... / جوی فیلدینگ / نفیسه معتکف / انتشارات شادان / 436 صفحه / 3900 تومان

 نمی دونم برای شما پیش اومده یا نه!   اما زمانهایی هستند که فارغ از هر سبک و موضوع  یا حتی  نوع نگاه نویسنده ؛ آدم دلش می خواد فقط و فقط یک قصه ( به معنای واقعی کلمه) بخونه . یه قصه راحت و ساده که مثل قصه های آخر شب که مامان بزرگ زیر گوشمون زمزمه می کرد ، جذاب باشه و تا  "کلاغه به خونش نرسید ، آخر قصه " پلکهامون رو هم نره....

همیشه کتابهای این نویسنده حداقل برای شخص من از یک نوع کشش خاص برخوردار بوده.  وقتهایی بوده که با خوندن یکی دو تا کتاب بَد   برای مدت کوتاهی از کتاب خوندن خسته می شدم ، اما داستانهای این نویسنده درست همونی بود که می خواستم. انقدر منو به دنبال خودش می کشوند تااااااااااااااا برسه به صفحه آخر.

ایندفعه نوبته کتاب " رازی را به من مگو...." بود که تا پایانش  همه جا دستم بود و از کوچکترین فرصتی استفاده می کردم. یجور اعتیاد تا بفهمم آخرش چی می شه   و انصافا اونم خوب هر بار با یه رو دست حالم رو جا می آورد. تااااااااااااااا صفحات آخر...

بار روانشناسی  که در  داستانهای خانم فیلدینگ  به چشم می خوره بطور محسوسی  با ذهن خواننده درگیر کننده است و ناخواسته  مخاطب را دچار همذات پنداری می کند.  اینبار با زندگی شخصی  دادستان ایالتی بخش جنایی  به نام "جس کاستر"   روبرو هستیم که 8 سال پیش  بعد از برخورد لفظی که با مادرش داشته ، مادرش ناپدید شد و جس تمام این سالها را با کابوس آن روز گذرانده است.... در این میان جس با پرونده یکی از موکلان خود روبروست و در راه  اثبات جرم  قاتل وی  ، زندگی شخصی و احساسی خودش هم دستخوش حوادثی می شود.  با اینکه شخصا ترجمه کتاب رو دوست نداشتم. و یه جاهایی باهاش ارتباط برقرار نمی کردم اما کلا داستانیه که از جذابیت بالایی برخورداره. شاید به خوبی داستانهای قبلی که از این نویسنده خوندم نباشه اما  انقدر هیجان انگیز هست که شما رو به دنبال کردن بقیه آثار این نویسنده هدایت کنه....  

 دیگر آثار این نویسنده:

     

                            

  سایت رسمی نویسنده کتاب

 دانلود کتاب "رازی را به من مگو..."

 

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:12 توسط سمیه فراهانی| |

یکشنبه 24 می
آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!
بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم. اما اکنون می روم. خودت می دانی که در تصمیماتم کند اما مصمم هستم. در هجده سال زندگی مشترک به خودخواهی تو، به قدرتت در دروغ گفتن، به ترس هایت و به ناپختگی کودکانه ات پی بردم. نمی خواهم بدانم چطور بدون من از پس مشکلات بر می آیی، با توجه به اینکه قادر به باز کردن یک قوطی آبجو نیز نیستی. اگر مایل به ادامه ی زندگی باشی مطمئنا یاد خواهی گرفت که از خودت، سه فرزندمان و باغ وحشی که اسمش را خانه گذاشته ایم مراقبت کنی... پس از هجده سال زندگی مشترک دیگر برایم جاذبه ای نداری. چطور می توانستم تصور کنم مردی که عاشقش بودم فقط یک پسر بچه است. بچه ای که از بزرگ شدن اجتناب می کند... (پاراگراف ابتدای داستان)

وانیل و شکلات / چاپ پنجم / ازووا  کاساتی مودینیاتی / مترجم: لیلا صدری / نشر البرز /  560 صفحه / 7900 تومان

خلاصه داستان : پنلوپه پس از هجده سال زندگی مشترک و وجود سه فرزند تصمیم به ترک آندرئا می گیرد و او را با هزاران مشکل روزمره تنها می گذارد تا به تنهایی با آنها مواجه شود و آنها را حل کند.ضمن اینکه در این مدت خودش هم فرصتی برای مرور گذشته داشته باشد.بخش اعظمی از داستان شامل فلاش بک هایی به حوادث گذشته است و سایه ی شخص دیگری در زندگی پنلوپه که موجب سردر گمی اش در دنیایی از تردید می شود و در سوی مقابل آندرئای جذاب وزیبایی قرار دارد که به پنلوپه وفادار نیست. در ادامه با چالش های ذهنی آندرا و احساسات عاشقانه زندگی پنلوپه ، داستان زندگی اطرافیان این خانواده روبرو هستیم....

همیشه داستانهای  " آلبادسس پدس" رو دوست داشتم. شاید بزرگترین دلیلی که جذب این کتاب شدم شباهت داستانیش با فرم داستانهای این نویسنده بوده. یجور خاصی این کتاب "دفترچه ممنوع "  رو بیادم می آورد.این داستان ایتالیایی برش ساده ای از روزهای زندگی یک خانواده و حاشیه های عاطفی  پیرامونش که گاه گاه در قالب فلاش بک های هیجان انگیزی در معرض دید خواننده قرار می گرفت. این داستان به شکل دلنشینی از زاویه های متفاوت روایت می شد. از دید و نگاه آدمهای متفاوت قصه...   آدمهایی که هر کدوم دیگری رو مقصر می دونند و برای حل مشکلات ، محتاج اندک زمانی هستند تا گذشته رو مرور کنند. آدمهایی که هر کدوم یک دنیا خاطره و احساس  با خودشون همراه دارند. نحوه فصل بندی به کشش داستان افزوده . شخصیت پردازی تا حدودی با دقت صورت گرفته. فضاهای ساخته شده  ، شکل تصویری ماندگاری در ذهن مخاطب ایجاد می کرد. پیچیدگی و در هم بودن تک تک داستانها خللی در روند ساده و روان داستان ایجاد نکرده بود.  لحظاتی از داستان خواننده با شخصیتها گره می خورد و درگیر حس همذات پنداری شیرینی  می شد.   در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.....

 

 شرایط من مانند میلیونها زن دیگر است . همه ما قربانیان آگاهی هستیم  که به امید فردای بهتر و معجزه ای که بتواند زندگی ما را دگرگون کند ، نشسته ایم.  (بخشی از متن کتاب )

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:51 توسط سمیه فراهانی| |

امام علی : به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی." ( از متن کتاب)

استخوانهای خوک و دستهای جذامی / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ شانزدهم / 82 صفحه / 1600 تومان

برگزیده جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین کتاب سل 83

«اون پایین دارید چکار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی‌ها که عینهو کرم دارید توهم می‌لولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می‌شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون می‌شه صد. می‌شید یه پیرمرد آب زیپوی بوگند و... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می‌کنید، یعنی آسون‌ترین کاری که می‌کنید، اینه که عاشق هم می‌شید... عاشق می‌شید و بعد عروسی می‌کنید و بعد هم بچه‌دار می‌شید و بعد حال‌تون از هم به هم می‌خوره و طلاق می‌گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می‌شید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابی‌ها هم نمی‌تونین فقط با یکی باشید... دنبال چی می‌گردید؟ آهای عوضی‌ها! آهای با شما هستم! صِدام رو می‌شنفید؟»     (بخشی از متن کتاب)

 *********

بعضی کتابها هستند که هیچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گیرند حتی اگه چند سال از تاریخ انتشارش گذشته باشه. یکی از کتابهایی که خاطره خوندنش برام قشنگ بود ، شیوه روایتش پر از هیجان بود و تا صفحه آخرش یه بند منو دنبال خودش کشوند. در این کتاب به تدریج با داستان زندگی  7 واحد از اعضای یک برج مسکونی بزرگ به نام خاوران آشنا می شویم.  دربخش اول کتاب برش هایی از هر داستان با فاصله هایی به شکل مربع از هم جدا می شوند ، بطوریکه ما رو در فضای کلی داستان قرار بده. اما در فصل دوم و سوم هم به همین شکل ، اما با فاصله های حساب شده تر....  با پایان فصل سوم خواننده به اوج هیجان لازم رسیده و  زین پس مانند حرکت در یک مسیر با شیب خیلی خیلی تند پیش می رود. نویسنده به خوبی وضعیت داستانی را که خلق کرده درک می کند و فصل انتهایی را به همین شکل هدایت می کند.  برش ها بینهایت به هم نزدیک می شوند، گاهی حتی یک خط ، بی هیچ فاصله ای....  خطی از این داستان و خطی دیگر از داستان دیگری....  این شیوه روایت موازی به شدت به هیجان قصه های نه چندان پیچیده و خاص کمک می کند و قابلیت تصویری آن را هر چه بیشتر و بیشتر می کند.   شاید شاهد یک نوع  شیرینی سفارشی آزاردهنده در پایان اثر باشیم. اما به عقیده من یادآوری لذت غرق شدن در التهاب فصل پایانی می تونست  کمی از این Happu End بکاهد.

شیوه ای که نویسنده کاملا هوشمندانه برای روایت اثرش انتخاب کرده بود ، براحتی می توانست حتی یک داستان متوسط را هم ارتقا بخشد.  وقتی کتاب رو بستم ، حس این رو داشتم که  7 تا پازل رو بهم ریختم و تکه هاشون رو با هم قاطی کردم  ، بعدش سر حوصله  قطعه ها رو سرجای خودشون گذاشتم....  خوندنش تجربه جالبی بود... درست مثل یک فیلم!   

 

 

((((( پی نوشت :  نقدی به نقل از سایت تبیان از این کتاب خوندم که لینکش در انتهای مطلب آمده است. خلاصه ای همراه با جزئیات ابتدایی و پایانی داستان. که ممکنه خوندنش هیجان خوندن کتاب رو از بین ببره. توصیه می کنم اگه قصد خوندن کتاب رو دارید فعلا این لینک رو نخونید. )))))

نقد" کتاب استخوانهای خوک و دستهای جذامی" به نقل از سایت تبیان 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:47 توسط سمیه فراهانی| |

«یک جا در یکی از کارهای عالی‌جناب یونگ خواندم که می‌گفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می‌کند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم‌های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می‌سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵)

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی / داریوش مهرجویی / نشر قطره / 248 ص / 4000 تومان / چاپ چهارم

خلاصه : به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" روایتی شیرین، صریح، روان و بازیگوش از جوانی بیست و سه ساله است در تهران امروز که دغدغه فیلمسازی دارد و کم کم ساختن فیلم بلند در زندگیش بدل به بخشی غیر قابل چشم پوشی می شود و همه آدمها و احساسات و آینده اش را تحت تاثیر خود قرار می دهد.

 

برای خوندن کتابی از خالق "هامون" و "لیلا" خیلی کنجکاو بودم. شاید انقدر تحت تاثیر دو سه تا فیلم دوست داشتنی  این نویسنده قرار گرفته بودم و سطح توقعم بالا رفته بود که کتاب اونطور که باید جذبم نکرد.  و با کمی اکراه پیش می رفتم.  هر چندکه این کتاب کاملا به شیوه روایی موردعلاقه من نوشته شده بد.  یعنی ساختاری کاملا غیر خطی ، که در قالب تداعی خاطرات  هر از گاه نقبی به گذشته می خورد و هیجان انگیز تر اینکه در این امر،  ترتیب اتفاق افتادن در بازخوانی ذهنی شان، رعایت نمی شد.  گاهی به یک موضوع چند بار ( آنهم کوتاه ) اشاره می شد و  وقتی خوب ، خواننده را حریص دانستن موضوع نگاه می داشت  ؛ در زمان مناسب به بازگویی کامل آن خاطره می پرداخت.

موقع خوندن " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نوعی کتاب "جامعه شناسی خودمانی"  بیادم می اومد. شاید بخاطر این بود که  این کتاب هم درگیر نوعی  جامعه شناسی بی پرده و عریان بود. که گاه در قالب مذاکراتی بین راوی داستان و دوست صمیمی ، اما متفکرش  اتفاق می افتاد و گاه در قالب غرغرهای  قهرمان داستان....    ( به شدت توصیه می کنم لینک وب سایت سرو  رو در اینجا (+) حتما حتما حتما مطالعه کنید . نویسنده این وب سایت با ارائه تمام فکت های دقیق از خود داستان و ذکر صفحه ، به نقد و بررسی کامل کتاب پرداخته ؛ که برای شخص من  خیلی جالب و دوست داشتنی بود )       

نمی دونم چرا با تمام سعیم در همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان ، اما  احساس نمی کردم راوی شخصی باشد از جنس من و حتی از نسل من… و مدام تصور شخصی با سن و سال خود آقای مهرجویی نویسنده را داشتم که از خاطرات خود تعریف می کرد . ( یعنی با این حساب وقایع 30، 40 سال پیش... ) برای همین اطلاعات داستانی برام نامتعارف می نمود. قطعا این مشکل از اشتباه جا افتادن داستان به دلیل شباهت شغلی نویسنده رمان و  شخصیت اصلی داستان است ، آنهم درست از همان ابتدای آن !!!!!!!  شکل گرفته بود.

کتاب سرشار است از  اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه در قالب غر و لند های قهرمان داستان.... یجورایی ناکامی های "سلیم" در این کتاب ، من رو بیاد "حمید هامون" و مشکلاتش می انداخت. و سادگی زبان گفتاری آن ، "مهمان مامان" رو برام تداعی می کرد. هر چند که بدون در نظر گرفتن عنوان کتاب ؛ به شدت با پایانش مشکل داشتم. اما وقتی کتاب رو با نامش توجیه می کنم  به نتیجه می رسم که همه ی سطور  از صفحه اول تا به آخر  در خدمت شرح و تفصیل  عنوان کتاب هستند.

از دید  من که بعضی از فیلمهای مهرجویی واقعا یک شاهکار محسوب می شوند ، این کتاب راضی کننده و مطلوب به معنای واقعی نبود. هر چند که نگاه اجتماعی مهرجویی در این کتاب هم مانند اکثریت فیلمهای درخشان وی ( چون اجاره نشینها ، هامون ، مهمان مامان  و حتی سنتوری ضعیف .... ) باز هم ستودنیو قابل تحسین بود.

در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست ، علی الخصوص در جستجویی که بین سایتهای معتبر داشتم ، تعداد افرادی که این کتاب رو یک شاهکار دونسته بودند اصلا کم نبود و یجورایی دراکثریت هم بودند.....

 

نقد کامل و جامع کتاب "بخاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نقل از وبلاگ سرو

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:28 توسط سمیه فراهانی| |

هر کدام از ما یکروز بدنیا آمدیم. هر کدام از ما یکروز جنین بودیم ، هر چند که هیچ چیز از آن دوره بیاد نداشته باشیم. اما شاید همیشه ، آنهم بی اراده  کنجکاو بودیم که بدونیم  وقتی جنین بوده ایم چه چیزهایی شنیده ایم... چه اتفاقاتی افتاده...      آیا کسی بوده که حتی اون موقع هم با ما حرف بزنه؟!  قصه بگه ، درد و دل کنه؟!   یا حتی تربیتمون کنه؟!     یا اینکه فکر می کردن ما هنوز آدم نیستیم و هنوز هیچی نمی شنویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   نمی دونم!  اما وقتی برای اولین بار با کتاب   "نامه به کودکی که زاده نشد" برخوردم  بی دلیل با تمام صفحاتش اشک ریختم. و حالا هم که سالهاست می گذره و با هر بار خونه تکونی کتابخونه بــــــــــــــاز هم بهش برمی خورم و می خونمش  برام جذابیت همان روز اول رو داره.

 

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه: یغما گلرویی / انتشارات دارینوش/ 118 صفحه

یکی از دوست داشتنی ترین کتابهایی که خوندن چندین و چند باره اش هنوز هم دلنشین است. داستان همانگونه که از نامش پیداست   صحبتهای مادری با جنین خود در طی دوره بارداری می باشد که به همراه ترجمه روان و خوب  آقای یغما گلرویی  خواندنی تر شده است. نوشته ها ساده و صمیمی اند. قسمتهایی از متن کتاب آنچنان خواننده را مجذوب می کند که بی اراده حتی بامخاطب این نوشته ها که یک جنین چند ماهه است ، همذات پنداری می کند. من که هر بار ، دنبال کتابی داخل کتابخونه ام بوده ام و چشمم به این کتاب خورده ، دوباره خواندمش...  به نظرم بخشی از متن این کتاب که در ادامه آمده ، برای معرفی هر چه بیشتر کافیست.

 


تو دُختری‌ یا پسر؟ دلم‌ می‌خواد دختر باشی‌ُ یه‌ روز چیزایی‌ که‌ من‌ الان‌ حِس‌ می‌کنم‌ُ حِس‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گه‌: دختر دُنیا اومدن‌ یه‌ بدبختیه‌بزرگه‌! وَ من‌ اصلاً حرفش‌ُ قبول‌ ندارم‌! وقتی‌ خیلی‌ دِلِش‌ می‌گیره‌ می‌گه‌: آخ‌! کاش‌ مَرد به‌ دُنیا اومده‌ بودم‌! می‌دونم‌ دُنیای‌ ما با دست‌ِ مَرداوُ برای‌ مَردا ساخته‌ شُده‌ وُ زورگویی‌ُ استبداد تو وجودش‌ ریشه‌هایی‌ قدیمی‌ داره‌! تو قصّه‌هایی‌ که‌ مَردها برای‌ توجیه‌ کردن‌ِ خودشون‌ ساختن‌اوّلین‌ موجود یه‌ زَن‌ نیست‌، یه‌ مَردِ به‌ اسم‌ِ آدم‌! بعدها سَرُ کلّه‌ی‌ حوّا پیدا می‌شه‌ تا آدم‌ُ از تنهایی‌ در بیاره‌ وُ بَراش‌ دردسَر دُرُست‌ کنه‌! تو نقّاشیای‌درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ سفیدِ نه‌ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید! تموم‌ِ قهرمانا هَم‌ مَردَن‌! از پرومته‌  که‌ آتیش‌ُ اختراع‌ کرد گرفته‌ تاایکار  که‌ دِلِش‌ می‌خواس‌ پرواز کنه‌! مادرِ مسیح‌ هم‌ که‌ پسرِ روح‌القدسه‌، یه‌ مادرِ رضاعی‌ بوده‌! با تموم‌ِ این‌ حرفا حتّا اگه‌ نقش‌ِ یه‌ مُرغ‌ِ کرچ‌ُبازی‌ کنی‌، زن‌ بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شُجاعت‌ِ تموم‌ نَشُدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ‌ِ که‌ پایون‌ نداره‌! اگه‌ دختر به‌ دُنیا بیای‌ خیلی‌ چیزا رُ بایدیاد بگیری‌! اوّل‌ از همه‌ باید خیلی‌ بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ اگه‌ خُدایی‌ وجود داشته‌ باشه‌ می‌شه‌ مث‌ِ یه‌ پیرِزن‌ِ مو سفید یا یه‌ دخترِ قشنگ‌ نقّاشیش‌کرد! خیلی‌ باید بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید گُناه‌ به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت‌ِ باشکوه‌ متولّد شُد که‌ بِهِش‌نافرمانی‌ می‌گن‌! خیلی‌ باید بِجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ تو تنت‌ چیزی‌ به‌ اسم‌ِ عقل‌ وجود داره‌ که‌ دوس‌ داری‌ به‌ صداش‌ گوش‌ بِدی‌!

مادر شُدن‌ نه‌ حرفه‌س‌، نه‌ وظیفه‌! یه‌ حق‌ از بین‌ِ هزارون‌ حقّی‌ِ که‌ داری‌! بَس‌ که‌ این‌ حق‌ُ فریاد می‌زنی‌ خسته‌ می‌شی‌ُ تقریباً تموم‌ِ مواقع‌ شکست‌می‌خوری‌! ولی‌ نباید دل‌ْسَرد بشی‌! جنگیدن‌ زیباتَر از پیروزیه‌! به‌ سمت‌ِ مقصد رفتن‌، از رسیدن‌ به‌ اون‌ با ارزش‌تَره‌! وقتی‌ بَرَنده‌ می‌شی‌ یا به‌مقصد می‌رسی‌ یه‌ خلأ رُ تو خودت‌ حِس‌ می‌کنی‌! واسه‌ پُر کردن‌ِ همین‌ خلأ باید دوباره‌ راه‌ بیفتی‌ُ مقصدِ تازه‌یی‌ پیدا کنی‌!   آره‌! دلم‌ می‌خواد تو دختر باشی‌! امیدم‌ اینه‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ حرفای‌ مادرم‌ُ تکرار نکنی‌، همون‌طور که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ تکرارشون‌ نکردم‌!

***
اگه‌ تو پسر به‌ دُنیا بیای‌اَم‌ خوش‌ْحال‌ می‌شم‌! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت‌! اون‌ وقت‌ مزّه‌ی‌ برده‌گی‌ُ بعضی‌ از تحقیرا رُ نمی‌چِشی‌! مثلاً اگه‌ پسرباشی‌ کسی‌ تو تاریکی‌ بِهِت‌ تجاوز نمی‌کنه‌! لازم‌ نیست‌ صورت‌ِ خوش‌ْگِل‌ داشته‌ باشی‌ تا تو نگاه‌ِ اوّل‌ چشم‌ِ همه‌ رُ بگیری‌! وقتی‌ با هم‌ْسَرِت‌ تورخت‌ِخواب‌ خوابیدی‌ لازم‌ نیست‌ هَر چیزی‌ُ تحمّل‌ کنی‌! کسی‌ به‌ تو نمی‌گه‌ گُناه‌ اون‌ روزی‌ دُرُس‌ شُد که‌ حوا سیب‌ِ ممنوع‌ُ چید! کم‌تَر عذاب‌می‌کشی‌! لازم‌ نیست‌ بِجنگی‌ُ ثابت‌ کنی‌ که‌ می‌شه‌ خُدا رُ مث‌ِ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید نقّاشی‌ کرد، نه‌ یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ْسفید! می‌تونی‌ هَر وقت‌ دِلِت‌خواست‌ شورش‌ کنی‌! می‌تونی‌ دوس‌ داشته‌ باشی‌، بدون‌ِ این‌ که‌ یه‌ شب‌ از خواب‌ بپّری‌ُ حِس‌ کنی‌ داری‌ تو باتلاق‌ فرو می‌ری‌! می‌تونی‌ از خودت‌دفاع‌ کنی‌ بدون‌ِ این‌ که‌ لیچار بشنوی‌!

اگه‌ پسر باشی‌ باید یه‌ جورِ دیگه‌ از ستم‌ها وُ برده‌گی‌ها رُ تحمّل‌ کنی‌! خیال‌ نکن‌ زنده‌گی‌ واسه‌ مَردا خیلی‌ آسونه‌! اگه‌ قَوی‌ باشی‌ یه‌ سِری‌مسئولیت‌ِ سنگین‌ رو سَرِت‌ آوار می‌شه‌! چون‌ ریش‌ داری‌ اگه‌ نوازش‌ بخوای‌ یا گریه‌ کنی‌ همه‌ بِهِت‌ می‌خندن‌! بِهِت‌ دستور می‌دَن‌ تو جنگا آدم‌بِکشی‌ یا خودت‌ کشته‌ بِشی‌! چه‌ بخوای‌ُ چه‌ نخوای‌ تو رُ تو ظلم‌ُ سِتَمای‌ عتیقه‌شون‌ شریک‌ می‌کنن‌! ولی‌ شاید واسه‌ تموم‌ِ اینا مَرد بودن‌ یه‌ماجرای‌ دوست‌داشتنی‌ باشه‌! دلم‌ می‌خواد اگه‌ پسر بودی‌ وقتی‌ بزرگ‌ شُدی‌ اون‌ مَردی‌ بشی‌ که‌ من‌ همیشه‌ تو رؤیاهام‌ داشتم‌! با ضعیفا مهربون‌ُبا ظالما خشن‌، با کسایی‌ که‌ دوسِش‌ دارن‌ نَرم‌ُ با حاکما، بی‌رحم‌! دُشمن‌ِ شُماره‌ی‌ یک‌ِ کسایی‌ که‌ می‌گن‌ مسیح‌ پسرِ زنی‌ که‌ به‌ دُنیاش‌ آوُردنیست‌!  مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!

کوچولو!   آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگیه‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌! آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد! شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌! 

(( برگرفته از وبلاگ آقای یغما گلرویی))


....

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:7 توسط سمیه فراهانی| |

 

( مجموعه داستان ) تاکسی نوشت ها / ناصر غیاثی / انتشارات کاروان / چاپ چهارم / 100 صفحه / 2200 تومان

کتاب به نوعی برام جالب بود.  یجورایی من رو بیاد " این مردم نازنین" رضا کیانیان می انداخت. اما انصافا به جذابیت اون نبود.  جالب ترین نکته این کتاب به نظرم ذکاوت و زیرکی نویسنده در چینش  دو فصل آخر کتاب تحت عنوان ( مسافر نوشت 1 و 2)  بود.  آنقدر هوشمندانه این دو فصل  بالافاصله بعد از فصلهای قبلی کتاب قرار گرفته بود که ادم حتی اگه نمی خواست هم ناخوادگاه دست به مقایسه این دو بخش با هم می زد و تفاوت های فرهنگی آشکار ما و جاهای دیگه....       به نظرم برای معرفی این کتاب شرح پشت جلد ، خود روان و کاملا گویاست و هر سخنی افزون بر آن اضافه می نماید.

 

(((  ناصر غیاثی یکی ار وبلاگهای بسیار پر مخاطب را به نام رقص بر بام اضطراب دارد. این نویسنده مجموعه خاطراتش را به عنوان ناکسی نوشت ها در وبلاگ شخصی اش منتشر می کرد که استقبال زیادی از آن شد . اکنون وی تاکسی نوشت هایش را در مجموعه ای گرد آوری کرده است.

تاکسی نوشت ها ، آمیزه ای خیال و واقعیت ناصر غیاثی ، نویسنده و مترجم ایرانی است که بیش از بیست و اندی سال در المان زندگی و کار می کند. او در مقاله ای می نویسد:  اگر توانسته باشم در  داستانهای این کتاب ، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حی کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن ، برخی ویژگی های فرهنگی آلمانی ها و ایرانی های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم ، به مقصودم از  نوشتن تاکسی نوشت ها دست یافته ام.

تاکسی نوشت ها را که یکی از آثار داستانی ادبیات مهاجر است ، هم می شود مجموعه داستان تلقی کرد و هم کلیتی به هم پیوسته دارد  از وقایعی که میان یک راننده تاکسی و مسافرانش اتفاق می افتد . راننده ، مثل دنیای واقعیت ، خود ایرانی است و مسافرانش اما از همه جای دنیا ، از ایران یا خود آلمان و یا حتی امریکای جنوبی. داستانهایی که در این کتاب  آمده ملغمه ای از واقعیت و رویاست  برخی بیانگر مشکلات ایرانیان مهاجر در آلمان و برخی به مسائل دیگر می پردازند . در این کتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان برش به درون شخصیت های داستان نقب بزند.  )))       - شرح پشت جلد-

 

 وبلاگ شخصی ناصر غیاثی

گفتگو با ناصر غیاثی ( روزنامه اعتماد )

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:21 توسط سمیه فراهانی| |

 

فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت ، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.  ( آنا گاوالدا )

 

مجموعه داستان «دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد» شامل دوازده داستان كوتاه است. داستان‌هایی که  با وجود سادگي باعث مشغولیت  ذهني خواننده مي‌شوند . ضمن اینکه این کتاب‌ تا سال 2007 میلاد‌‌ی - اولین سال انتشار خود- (ماه سپتامبر ) صد‌‌هزار نسخه د‌‌ر فرانسه فروش د‌‌اشته است و تا این تاریخ به 20 زبان ترجمه شد‌‌ه و د‌‌ر فرانسه و بلژیک چند‌‌ جایزه‌ی معتبر را به خود‌‌ اختصاص د‌‌اد‌‌ه است.

آنا گاوالدا، نويسنده‌ای‌ است که به ساد‌گی از آنچه در دور و برمان می‌گذرد می‌نويسد؛ بی‌حذف و اضافه.  داستان‌هاي وی به راحتی هر چه تمامتر احساسات آدم‌های داستانش  را نشان مي‌دهند. آن‌ها در عين سادگي لايه‌دار و عميق هستند.  روزمرگی ها و ریزترین تفکرات ذهن یک انسان زیر ذره بین اندیشه او قرار گرفته اند. تلاش نمی‌کند شگفت‌زده‌مان کند. در واقع «آنِ» اين داستان‌ها، همين بی«آن» بودن‌شان است. روزمر‌گی‌هايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، همين‌اند که هستند؛ صادقانه و حقيقی. روزنامه‌ ماری فرانس در باره‌ اين کتاب نوشته است: «داستان‌ها هم خارق‌العاده‌اند هم گزنده و در عين حال، غم‌انگيز. گلی زيبا با خارهای زياد.» يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوش‌آيندی که به آرامی از آنها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستان‌های خوشايند هم دارد.

بعضی از داستانهاش فوق العاده بودند و خیلی دوستشون داشتم. بدون درنظر گرفتن عنوان دوست داشتنی  کتاب ، که خودش یکی از انگیزه های قوی برای برداشتن و ورق زدنش شده بود ، این کتاب جزو لیست 10 کتاب پرفروش سال هم قرار داره و ماهها در صدر لیست پر مخاطب ترینها تکیه زده بود...

گاوالدا در ویکیپدیا

(کتاب بیست ) نفد کتاب 

در بین همه نقدها و تعاریفی که از این کتاب خوندم ُ این یکی از وبلاگ یار مهربان  خیلی به دلم نشست:  احساس می کنم حتی اگر هیچ دلیل منطقی و حتی احساسی ای برای خواندن این کتاب وجود نداشت ارزشش را داشت که آن را به خاطر اسم جادویی اش بخوانم!  

 

برید‌ه‌ای از د‌استان «حقیقت روز»

بهتر است بخوابم، اما نمی‌توانم.د‌ست‌هایم می‌لرزند‌.فکر می‌کنم باید‌ چیزی گزارش‌مانند‌ بنویسم.به این کار عاد‌ت د‌ارم. هفته‌ای یک بار جمعه بعد‌ازظهرها برای مافوقم گی‌مین گزارش می‌نویسم.اما این بار برای خود‌م می‌نویسم. به خود‌م می‌گویم: «اگر همه چیز را ریزبه‌ریز تعریف کنی، اگر حسابی حواست را جمع کنی، د‌ر پایان وقتی آنچه را نوشته‌ای بخوانی می‌توانی برای د‌و ثانیه فکر کنی که احمقِ د‌استان کسی غیرِ توست و آنگاه شاید‌ بتوانی بی‌طرفانه د‌رباره‌ی خود‌ت قضاوت کنی، شاید‌.» پس   می ‌نویسم. تلفن همراهم را که برای کارم استفاد‌ه می‌کنم روبه‌رویم است، صد‌ای ماشین ظرفشویی د‌ر طبقه‌ی پایین به گوش می رسد‌.

خیلی وقت است زن و بچه‌هایم د‌ر تخت‌خواب هستند‌. می‌د‌انم بچه‌ها خوابند‌، اما بی‌شک زنم خواب نیست. او مرا می‌پاید‌، می‌کوشد‌ بفهمد‌. فکر می‌کنم می‌ترسد‌ چون پیشاپیش می‌د‌اند‌ که مرا از د‌ست د‌اد‌ه است. زن‌ها این چیزها را خوب احساس می‌کنند‌. نمی‌توانم کنارش بروم و بخوابم. باید‌ همین‌حالا همه‌چیز را بنویسم برای آن د‌و ثانیه‌ای که شاید‌ بی‌نهایت مهم باشد‌، البته اگر از عهد‌ه‌اش برآیم...

 

جایی که د‌‌ر آن زند‌‌گی می‌کنیم اهمیتی ند‌‌ارد‌‌؛ مهم این است د‌‌ر چه حالتی به سر می‌بریم

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:5 توسط سمیه فراهانی| |

" اما این دفعه آخر بود . این... چطور بگویم؟ ... به عمرم تنها لحظه ای بود که توانستم به اِری نزدیک شوم... تنها لحظه ای که من و او با هم یکدل شدیم :  هیچ چیز نمی توانست از هم جدامان کند. انگار از آن به بعد روز به روز بیشتر از هم جدا شدیم . از هم دور شدیم و طولی نکشید که تو دو دنیای مختلف زندگی می کردیم . آن احساس وحدتی که در تاریکی آسانسور به من دست داده بود  ، آن پیوند قدرتند بین قلبهای ما ، دیگر هرگز برنگشت. نمی دانم عیب کار کجا بود ، اما دبگر نتوانستیم به جایی برگردیم که از آن شروع کرده بودیم. "      (بخشی از متن کتاب )

 

پس از تاریکی / هاروکی موراکامی / ترجمه مهدی غبرائی / کتابسرای نیک / چاپ دوم / 190صفحه / قیمت 4000 تومان

این رمان فشرده بر خلاف رمان نسبتا پر حجم "کافکا در کرانه " که ساختار پیچیده تری با دو خط روایی دارد ، رمان کوته و ساده ای است و طبعا بسیار روان و خوشخوان. اما همان خرق عادت  و علایق خاص موراکامی ، البته کمرنگ تر ، در آن دیده می شود.   داستان از نیمه شب تا صبح در خیابانهای توکیو و بخش کوچکی ازآن در خانه می گذرد. ماری که از خوا طولانی ( حدود دو ماه ) خواهر زیبایش ، اِری ، به سطوح آمده ، راهی خیابانها  و کافه های توکیو می شود  و طی ماجرایی خود را و او را باز می یابد.    ( شرح پشت جلد )  

کتاب روان و نسبتا جذابی که با ترفند جداسازی فصلها توسط ساعت خواننده رو بیشتر به خودش جذب می کنه. فصلها کوتاهند و همین کوتاهی سبب می شه که ترغیب بشی تا انتهای این فصل بخوانی و بعد کتاب رو ببندی و به کار دیگری برسی، اما پیش خودت می گی  این یکی که 2 صفحه بیشتر نیست ، اینم بخونم بعد ببندم..... اما وقتی به خودت می آی که صفحه 190 رسیده است....   طبق شرحی که پشت جلد بود و در بالا ذکر کردم ، تمام حوادث داستان از ساعت 11:56 pm  آغاز و تا  ساعت 6:52am  ادامه پیدا می کند.  جالب اینجاست که وقتی کتاب رو می بندی تازه به قکر می ری که زمانی که ما خواب هستیم یا همون نصفه شب خودمون ،  توی خیابانهای شهرمون یا کشورهای دیگه چه می گذرد....   

به نظرم ترجمه خوب مهدی غبرایی در تاثیر گذاری این داستان به شدت نقش داشته . توصیه می کنم فقط با این ترجمه کتاب رو بخونید. ضمن اینکه موقع خوندن این کتاب ، احساس  می کنی ضبط صوتی هم کنارت روشنه و به نوعی کتاب رو موزیکال جلوه می ده....

ده چیزی که باید درباره موراکامی بدانیم ( به نقل از وبلاگ سیب گاز زده ) 

 

" بگذار چیزی بهت بگویم ؛ ماری.  زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر می رسد، اما اگر اتفاقی بیفتد زیر پایت راحت خالی می شود. اگر این بلا به سرت بیاید ، کارت زار است. دیگر هیچی مثل سابق نیست . آنوقت تنها کارت این است که آن زیر تک و تنها  تو تاریکی سر کنی. "      (بخشی از متن کتاب )

  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:45 توسط سمیه فراهانی| |

 “ من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می‌کنند چگونه انتقام بگیرم تا دلم خنک شود و بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم. تنبیه هم می‌شدم ولی مهم نبود از وقتی که بابای آرش به خاطر قیچی کردن کت و شلوارهایش کتکم زد و یک شبانه روز در اتاق زندانیم کرد, دیگر از هیچ تنبیهی نمی‌ترسیدم. از این که بدتر نمی‌شد. کاش می‌تونستم فحش بدهم, تمام بچه‌ها فحش بلد بودند, خیلی دلم می‌خواست این کلمه‌های جادویی از دهانم بیرون بیایند ولی حیف!...

از میان تمام حرفها فحش را تشخیص می‌دادم, با دقت آنها را می‌شنیدم و به خاطر می‌سپردم, معنی بعضی را می‌فهمیدم, مثل پدرسگ, بابای آرش یکبار که نمی‌دانم چرا از دست آرش عصبانی بود به مادر گفت: به این پدر سگ بگو دیگه تحمل این لوس بازیهاش رو ندارم. عصبانیت او از آرش به اندازه کافی عجیب بود ولی این کلمه پدرسگ از آن هم عجیب‌تر بود. ما به اتاق خودمان رفتیم، اَسی گفت: دیدی بابای ارش هم فحش می‌ده ! بَبی گفت:   آره ... گفت: پدرسگ. یعنی بابای آرش سگه! من گفتم  عجب خنگیه این بابای آرش. بابای آرش که خودشه, پس یعنی خودش سگه! وای که آنروز چقدر خندیدیم. سه تایی دور اتاق چرخیدیم و هی گفتیم پدرسگ , پدرسگ , پدرسگ...”     (بخشی از متن کتاب )

خلاصه : این کتاب درباره ی دنیای یک کودک است که حرف نمی زند و طبیعتا همه فکر می کنند وی دچار نارسایی ذهنیست ، در حالیکه بخوبی می شنود و بخوبی همه چیز را درک می کند....

از آن دسته کتابهای خاص است.  که خواننده هنگام خواندنش دچار انواع و اقسام حس های متناقض می شود و نمی داند با کدام یک از انسانهای قصه همذات پنداری کند.  گاهی آنقدر از قهرمان داستان عصبی می شوی که دلت می خواهد کتک بخورد... و گاهی چنان دلت برایش می سوزد و هم دلش می شوی که تمام رفتارهایش را طبیعی فرض می کنی و دست آخر یک "خوب کاری کردی"   هم همراه خرابکاری هایش می کنی... اما چه بسیارند لحظاتی که از حرص بهش می گی: "حقته ، خوب حرف بزن، بگو که مقصر نیستی".....

اگر چه داستان به صورت مرور خاطرات جوانی بیست ساله روایت می شود ، اما در طول داستان همواره همان پسر بچه 4 ساله ای دیده می شود که صاف توی چشم همه نگاه کرد و آن فحشهای آنچنانی را داد....   هر چند که داستان با دو راوی بیان می شود. گاه از زاویه دید "شهاب" و به ندرت  از زاویه دید "مادر".    شاید بیشتر جذابیت این داستان بخاطر کاوش در دنیای ناگفته هاست. دنیایی که همیشه حس کنجکاوی انسان را بدنبال خودش می کشاند. کنجکاوی از اینکه حس کودکی رو درک کنی که می شنود ، خوب هم می شنود...  اما نمی تواند حرف بزند و از خود دفاع کند....  کنجکاوی از تحلیل شنیدن اولین بار یک فحش....  کنجکاوی از چگونگی درک دوست داشتن و محبت....  شاید اغراق بیش از اندازه ای در این رفتارها و در این کتاب به چشم بخورد و به عقیده من آنچنان مطالعه و تحلیل روانشناسانه ای در پشت این سطرها نباشد ، اما باز هم هیجان انگیز جلوه می کند.

خوندنش رو به شدت توصیه می کنم. من که از همان روزی که این کتابهای ایرانی  سر راه کتابخوانی ام قرار گرفتند ، مجذوب نام این کتاب شدم و براستی که چــــــــــــقدر  همخوان با فضای داستان بود.

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:4 توسط سمیه فراهانی| |

میل به چیزی داشت و نه از چیزی می ترسید.... تنها احساسی رازگونه داشت.... چگونه می توانست توضیح بدهد؟ احساسی  رازگونه ، مرز درد... چون ماریا می توانست باز هم جلوتربرود.  به همه انسانهایی اندیشد که بدون دخالت خواسته خودشان ، رنج می بردند؛ در حالیکه خودش موجب رنج بردن جسم و روحش می شد. البته در آن لحظات ، این موضوع زیاد اهمیتی نداشت . مرزهای جسمی را در نور دیده و دیگر چیزی در برابرش نمانده بود غیراز جان ، نور و نوعی خلاء که روزی کسی آن رابهشت نامیده بود. بعضی از رنجها هنگامی به فراموشی سپرده می شوند که انسان بتواند درد را تحمل کند...      " بخشی از متن کتاب"

 خلاصه ای از کتاب به نقل از کتابخانه ملکوت : موضوع کتاب درباره سرگذشت دختری روسپی‌ست که این شغل را به‌میل خود و برای مدتی معین انتخاب می‌کند. دختری که از عشق به‌دلیل آسیبی که دیده‌است، گریزان است و سعی می‌کند با تسلط برنفس و ردکردن عشق، طرح آینده زندگی خود را بریزد. او هیچ لذتی از رابطه با مشتریان خود ندارد و درعوض بهتر از همه دختران همکار خود، کار خود را بلد است.. یک روسپی متفاوت که اهل فلسفه و مطالعه است و فکر می‌کند کنترل کامل بر روح و جسم خود دارد..او درد را می‌آموزد..و مرزهای روح خود را و تفاوت لذتی که حاصل از تجربه درد و تجربه شادی‌ست..

معمولا نوشته های کوئیلو همیشه یکجور خاصی آدم رو درگیر می کنه و طبیعتا تا مدتها به فکر فرومی بره. سوژه هایی که برای نگارش انتخاب می کنه خاص هستند و بهیچ عنوان دم دستی و پیش پا افتاده نیستند.من شخصا نوع نگاهش به حوادث رو دوست دارم و برام جذابه. وقتی حدود های صفحه 150 تاااااااااااااازه می فهمی اسم کتاب یعنی چی و برای چی انتخاب شده ؟!  جا می خوری و لازم داری که به صفحه هایی که پشت سر گذاشتی فکر کنی...  به عقیده من  برای معرفی این کتاب با توجه به ( موضوع خاص آن ) ، بخشی از مقدمه خود نویسنده لازم و کافی است. ضمن اینکه حالا دیگه توی لیست کتابهای دوست داشتنیه من ،  "11 دقیقه"  کوئیلو  حسابی می درخشه.  راستی کتاب توقیف چاپ شده و احتمالا به سختی پیدا می شه. اگه پیدا نکردید یک سر هم به کتابفروشیه نیک  ( روبروی در اصلی دانشگاه تهران ) بزنید.

....احساس وظیفه می کنم. خود را مسئول می دانم در مورد موضوعی اظهار نظر کنم که مرا نگران می کند، نه آنچه که همه شما دوست دارید اظهار شود. بعضی از کتابها موجب می شوند که در رویا مستغرق شویم و برخی ، واقعیات را در نظرمان می آورند؛ ولی هیچ کتابی پیدا نمی کنید که شامل مهمترین موضوع برای نویسنده آن نباشد: (( شرافت و احساس مسئولیت در قبال آنچه می نویسد)).    " بخشی از مقدمه کتاب"

 

 

 * پی نوشت: هر کتابی دارای یک سری پاراگراف ها و جمله هاست که تــــــــــا یاد و یادمان باقیست ، توی خاطر خواننده اون کتاب باقی می مونه ؛ من بهشون می گم : ( جملات طلایی..... )    این کتاب  هم از اون کتابهایی بود که جملات طلایی و بیاد موندنیش خیلی زیاد بود. از این به بعد جمله های طلایی هر کتابی رو پی نوشت معرفی همون کتاب  می نویسم. 

-    درد را دیروز فهمیدی و متوجه شدی که به لذت ختم می‌شود.امروز هم آن را تجربه کردی و به آرامش رسیدی. به‌همین دلیل توصیه می‌کنم عادت به‌چنین چیزی نکنی، چون عادت به زیستن با آن، راحت است و نوعی داروی قوی به‌حساب می‌آید. در طول زندگی با ما همراه می‌شود. در رنج مخفی است و در خطاهایی که عشق را در آن به‌خاطر شکست رویاهایمان مقصر می‌دانیم، وجود دارد. اگر درد چهره واقعی خود را نشان بدهد، همه را می‌ترساند، ولی زمانی که لباس قربانی را بر تن دارد، اغواگر است.. یا ترسو.. هرچه انسان بکوشد آن را طرد کند، ولی بازهم راهی برای بودن و عشق ورزیدن با آن می‌یابد و کاری می‌کند که بخشی از زندگی به‌حساب آید.

 -    او يك مرد است، يك هنرمند. بايد بفهمد كه بزرگترين هدف بشر، درك عشق به‌صورت كامل است. بايد بفهمد كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم.

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط سمیه فراهانی| |


Design By : Night Skin