باشگاه کتاب


از هر کاری شانه خالی می کردم. عمر می گذشت و کاری انجام نمی دادم.از این ور تصمیم می گرفتم فلان کار را دست بگیرم، از آن ور می گفتم " فایده اش چیست؟ "  و این دو تا کلمه، پاک اراده ام را از میان می برد: " فایده اش چیست؟ "

حتما برای شما هم پیش آمده که در هنگام خوانش یک کتاب، با جملاتی روبرو شده اید که چندین بار از نو خوانده باشیدشان، و تا مدتها عنوان آن کتاب یادآوری کننده ی آن جملات برایتان باشند، جملاتی که از خواندن چندین باره شان خسته نمیشوید!

راستش چنین مقدمه ای را سر هم کردم تا بگویم اگر بخواهیم کتابها را از دو وجه جمله و داستان مورد بررسی قرار دهیم و با طبقه بندی - جمله محور، داستان محور- آنها را از یکدیگر تمیز دهیم، باید بگویم کتابهای مودیانو برای من داستان محورند، یعنی معمولا در کل داستان جمله ی خیلی فوق العاده ای در کار نیست، اما کلیت داستان بی اندازه فراموش نشدنی ست، و در نقطه مقابل آثار بوکفسکی و مارکز از نظر داستانی برای من چندان دلچسب نیستند، حال آنکه با دیدن جمله ای از صد سال تنهایی، عامه پسند، و ... به سرعت به یاد خوانش های مکررم از آن جملات می افتم.

در این میان دسته ی دیگری از نویسندگان وجود دارند که کتابهایشان، در عین جمله محور بودن، داستان محورند.هاینریش بل، اینیاتسیو سیلونه، نویسندگانی برای من هستند که داستانی خوب را در قالب جملاتی خوب روایت میکنند.و همه ی اینها را گفتم تا بگویم: هربر لوپوریه نیز در دسته ی سوم قرار میگیرد.

خزه روایتی ست از فرانسه ی تحت اشغال نازی ها در جریان جنگ جهانی دوم، مردم جنگ زده ای که به نوع رقت باری روزگار میگذرانند،روزگاری سرشار از پوچی و سردرگمی، وطن فروشی و تن فروشی، در زمانی که برنده و بازنده هر دو واژه ای نفرت برانگیز میشوند،داستان توحشی که در روح بازماندگانش تنها یک چیز به یادگار میگذارد: وحشت... و از همین روست که من همیشه مردمان روزگار جنگ را ستایش میکنم، و ادبیات جنگ را نیز هم...

خزه داستان مردی ست که همسر و فرزندانش را طی بمباران هوایی از دست داده است و تصمیم میگیرد به ناشناخته ترین مکانی که میشود برود،تا شاید بتواند جوری خودش را دور بریزد، او بعدها با آشنا شدن ساکنان روستایی که بدان پناه برده است، از ترس بازگشتن حس نوع دوستی به خویشتن خویشش، تصمیم میگیرد ناغافل ترک روستا کند، اما منصرف میشود و بعدها با جملاتش میگوید که چقدر از انسان بودن احساس خفت میکند.

و البته در این میان داستان زنی یهودی مطرح میشود که به موجب زمان داستان،بسیار تاثر برانگیز است.فکر میکنم برای اولین بار است که تا این حد نسبت به تمام شخصیتهای مهم داستان، احساس عشق و همدردی میکنم، شاید همان نوع دوستی،...که به زعم نویسنده ضعف انسانی ست که نمیشود از آن فرار کرد.

البته لازم  به ذکر میدانم که طبقه بندی کتابها از دیدگاه من بود، و من ادعایی جز یک کتابخوان بودن ندارم، و این بدان معناست که تفاوت های دیدگاه های شما در باب این طبقه بندی با جان دل شنیده میشود، پس باشگاه کتاب را در نظراتتان سهیم کنید!

از پشت جلد:

هربر لوپوریه نویسنده ی معاصر فرانسوی، به سال 1913 در اوکراین زاده شد و پس از پایان تحصیلات در رشته ی پزشکی دانشگاه پاریس به ادبیات روی آورد و در کار نوشتن از تجربیات پزشکی اش بهره ی فراوان گرفت.

نخستین رمان او " کرچ " نام داشت و پس از آن چندین نمایش نامه و رمان دیگر نوشت.

به سال 1952 جایزه " پوپولیست " به خاطر رمان دیگرش " ژولیت در گذرگاه " به وی اعطا شد.

به سال 1955 " خزه " را منتشر کرد که رمان خوانان ایرانی، این اثر را با ترجمه ی درخشان جاودان یاد " احمد شاملو " شاعر و مترجم بزرگ معاصر میشناسند.

از هر کاری شانه خالی می کردم. عمر می گذشت و کاری انجام نمی دادم.از این ور تصمیم می گرفتم فلان کار را دست بگیرم، از آن ور می گفتم " فایده اش چیست؟ "  و این دو تا کلمه، پاک اراده ام را از میان می برد: " فایده اش چیست؟ "


برچسب‌ها: هربر لوپوریه, نشر نگاه, احمد شاملو
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 5:29 توسط نسترن طالبی| |


به گفته ی بسیاری ، خیابان بوتیک های خاموش، معروف ترین اثر پاتریک مودیانو ست. مودیانو در 1945 به دنیا آمده است اما در آثارش  فرانسه ی تحت اشغال نازی ها، روایت میشود. او تقریبا تمام جایزه های ادبی فرانسه را به خود اختصاص داده است از جمله جایزه ادبی گنکور برای خیابان بوتیک های خاموش.پیش تر ها در معرفی " و شام بود و صبح بود " هاینریش بل نوشتم: اگر آثار یک نویسنده را پیگیری کنید به ویژگی مشترکی در همه ی آنها خواهید رسید.این ویژگی مشترک در آثار مودیانو جست و جوی هویت است.قهرمانان( و یا ضد قهرمانان) آثار مودیانو در پی یافتن هویت خود هستند. و این امر در مورد قهرمان خیابان بوتیک های خاموش هم صادق است. در این کتاب مردی که حتا به درستی نام واقعی خویش را نمی داند و دچار فقدان حافظه شده است به جست و جوی هویت خویش می پردازد. او به تدریج سرنخ هایی درباره ی گذشته فراموش شده ی خود به دست می آورد و تلاش میکند تا آنچه در گذشته رخ داده را در ذهن خود  بیابد. و البته پاریس، خیابان ها ، محله ها و کافه  هایش در  آثار مودیانو نقش بسزایی را ایفا میکنند.

شکل روایی مودیانو در این کتاب ، خاص خودش است.نوعی از روایت که شما در هیچ کتاب دیگری نخواهید یافت. در این رمان چهل و هفت فصلی گاه خواننده با فصل هایی روبرو میشود که تنها دربرگیرنده ی یک خط هستند.خطی که بازگوکننده ی یک آدرس در پاریس است.در طول داستان ، مردی که به دنبال هویت فراموش شده ی خود، میگردد، با افراد بسیاری ملاقات میکند و با به دست آوردن عکس، نام یک فرد، کتاب ... از سوی هر یک از این افراد به بازیابی هویت خویش میپردازد.او به تدریج به نام واقعی خود پی میبرد و کم کم خاطراتی از گذشته در ذهنش زنده میشود.خاطراتی که شما به عنوان خواننده مشتاق دانستن شان میشوید. و در نقطه ی اوج داستان با تعریف بخشی از این خاطرات شما را گیج و گنگ و انگشت به دهان باقی میگذارد.

از پشت جلد :

پاتریک مودیانو یکی از بهترین و خلاق ترین نویسندگان زنده ی فرانسه است که بی شک تاثیر بسزایی بر نویسندگان جوان گذاشته است. (جی ام جی لوکلزیو، برنده ی نوبل ادبی 2008)

داستانی از جست و جوی حقیقت و گذشته ی کارآگاهی حافظه باخته که همانند همه ی شخصیت های ضد قهرمان داستان های مودیانو، سهمی از گذشته دارد که به بویی از امروز آغشته است.

اصغر نوری در مقاله ای می نویسد: نثر مودیانو، مهم ترین قوت کار نویسندگی اوست.او به کمک این نثر، مخاطب را از همان صفحه ی اول با پرسه زدن های شخصیت داستان همراه می کند.مخاطب بنا به عادت ، انتظار دارد در پیچ یکی از این خیابان ها که راوی بی وقفه ازشان میگذرد یا توی یکی از این کافه ها و رستوران هایی که او درشان توقف میکند، اتفاقی بیفتد یا حادثه ای از گذشته بازگو شود؛ اما این انتظار تا صفحه ی آخر کتاب برآورده نمی شود.تمام پرسه زدن های راوی ، تمام مکان هایی که با جزئیات توصیف می شوند، فقط طعمی از گذشته را بر زبان مان می آورند، طعمی از گذشته که به بویی از امروز آغشته است.در صفحه ی آخر تمام رمان های مودیانو متوجه می شویم که تمام رمان همان پرسه زدن ها بوده است؛ مهم رفتن بوده نه رسیدن به چیزی.مودیانو جزو معدود نویسندگان دنیاست که بلد است با داستان هایی از این دست، مخاطب ش را تا آخر کتاب با خود بکشاند و طعم لذتی را به او بچشاند که کم تر جایی می تواند آن را تجربه کند: لذت خواندن.


برچسب‌ها: پاتریک مودیانو, نشر افراز, ساسان تبسمی
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 15:46 توسط نسترن طالبی| |

"من متخصص نادیده گرفتن هستم. و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در این روزگار خودم را یگانه و بیگانه می بینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری هم دارد؟"

بهمن فرسی ( -1312) متولد تبریز است و سال 56 از ایران به لندن مهاجرت کرده است، وی از فعالان تئاتر پیش از انقلاب می باشد و چندین نمایشنامه را به چاپ رسانیده و به روی صحنه برده است و با این اوصاف او کمتر به عنوان نویسنده شناخته می شود ولی با همان چند کار محدودی که در زمینه ادبیات داستانی به ثبت رسانیده است قطعا اسمی قابل تامل بشمار می رود. در این بین داستان شب یک شب دو، قله نویسندگی فرسی بحساب می آید. داستان شب یک شب دو در واقع مرز بین نمایشنامه و رمان را در می نوردد و در صفحاتی بداعت نویسنده داستان و در صفحاتی دیگر خام دستی پردازش ایده را نشان می دهد. قطعا این بدان معنا نیست که ارزش اثر بخواهد به زیر سوال برده شود و این کتاب در زمان خود و شاید که نه قطعا اکنون از ستاره های درخشان ادبیات داستانی معاصر است.

زاوش ایزدان جوانی است در جمعی که گویا القاب روشنفکری و هنرمندی لایق آنان است ولی آنچه بیش از همه در شخصیت های داستان خود را می نمایاند، تعفن است تعفن روزمرگی، تعفن خوی حیوانی و... این جوان حالا  به هر دلیلی در حال خواندن نامه های معشوقه سابقش، بی بی کاکایی، است و با خواندن هر کدام از نامه ها که توالی تاریخی در بین آنها نیست، نامه هایی که شاید تنها خاطره عینی از معشوقه اش است، را به آتش می سپارد.

"من نامه های تو را دارم می سوزانم چون همیشه از این که چیزی برای پنهان کردن داشته باشم نفرت داشته ام. فاش بودن را با همه ضررهایش غالبا پذیرفته ام. بیا گذشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم."

 اما نکته جالب در مورد متن داستان این است که راوی خود زاوش ایزدان است بدین معنا که در متن نامه جای ضمایر عوض می شود و در حین خواندن نامه ها، این زاوش است که سیل خاطره ها به سمتش هجوم می آورند و هر نامه ممکن است خواننده را به جاهایی ببرد تا کمی زاوش و دیگر شخصیت های دخیل در داستان را به او بنمایاند.

"بیست و دو / یک/ شصت و پنج، امیدواری که خوبم. حتما مشغولم و خیلی خیلی کار دارم. دلت می خواهد تمام کارهایم همان طور پیش برود که دلم می خواهد. متاسفانه آنجا نتوانسته ای صفحه یی را که خواسته ام پیدا کنی..."

داستان در واقع روایت برش های گسسته ای از زندگی روح ناآرامی به نام زاوش ایزدان است که در نگاه اول گویا شکست عشقی اش با بی بی موجب سرگشته شدنش در این کره خاکی شده ولی آنچه مسلم می نماید این است که زاوش و زاوش هایی که تعدادشان کم نیست زندگی برایشان تمام شده است از همان ابتدا، و این اتمام را می خواهند در لفافه ای از هر چیز بپوشانند ولی پس از مدتی...

" به تو توصیه می کنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی."

داستان اصولا با راوی اول شخص که زاوش ایزدان است جلو می رود ولی در مراحلی از داستان که گویی ذهن زاوش دل و دماغ غوطه ور شدن در خاطرات تلخ و شیرینش را ندارد راوی که نه نامه های بی بی به زاوش را می خوانیم و چند جایی داستان تغییر مسیر می دهد و راوی سوم شخص بار سنگین داستان را باید به جلو برد، با آنکه در خوانش اولیه داستان این تغییر راوی به چشم نمی آید ولی در خوانش های بعدی کلیت اثر و ایده ناب آن به زیر سوال می رود.

 

 

به جای "همیشه اینجا خواهم ماند" بس بود که بنویسی "اینجا خواهم ماند" و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی می بینی که همیشه آنجا نمانده ای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.

"قصه های عشقی معاصر تو اتاق امانتی رفقا شروع میشه، با درد بی جایی و سرگردونی تو خیابونا ادامه پیدا می کنه و، تو  تاکسی هم نمی دونم بالاخره تموم میشه یا همین طور پا در هوا می مونه."

"بی کاری هایمان را در آتلیه می گذرانیم. عرق و آبجو و سوسیس می خوریم. جفنگ می گوییم. نقشه های گنده گنده می کشیم و در واقع هیچ گهی نمی خوریم. یا همان گهی را می خوریم که همه می خورند."

پ.ن.1.اینکه این کتاب چگونه به زیست خود در ایران بعد از انقلاب ادامه می دهد، خود داستان جالبی است. کتاب در سال 53 منتشر می شود و دیگر منتشر نمی شود و چندین سال بعد از انقلاب خبری از کتاب نبوده تا اینکه فردی که در کار معامله کتاب های قدیمی بوده است به یکی از انبارهای خیابان انقلاب تهران دست می یابد که تعداد زیادی از این کتاب را در خود داشته است و با قیمت 800 تا تک تومانی می خرد و با کمی سود می فروشد ولی اکنون اصل کتاب را کمتر از 30000 تومان نمی توانید بیابید.

پ.ن.2. نگارنده این سطور نیز دستیابی اش به این کتاب خود داستانی است، چند سال پیش اصل کتاب را با قیمت ناچیزی از آشنایی که معمولا فیلم هایم را از او تامین می کنم خریدم و سالی بعد از آن کتاب را به عزیزی که قصد مهاجرت به خارج کشور داشت، هدیه کردم به گمان اینکه می توانم کتاب را مجددا تهیه کنم ولی از دست دادن کتاب همان و دست یابی مجدد به آن همان. بعد از کلی جستجو بالاخره هفته گذشته افست کتاب را قیمت بالاتری که اصل آن را خریدم، پیدا کردم...

می توانید کتاب را از اینجا دانلود کنید و یا از فروشنده های پاساژ صفوی سراغش را بگیرید.


برچسب‌ها: بهمن فرسی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 20:20 توسط علی فرهی| |

من هیچ وقت عاشق ریاضیات یا فیزیک یا فیزیک و ریاضیات نبوده ام ...

اما تحصیل در رشته ی  ریاضی، فیزیک و یا ریاضی فیزیک یکی از آرزوهای کریستوفر بون است!

ماجرای عجیب سگی در شب،کتابی ست که نامش در لیست  1001 کتابی که باید قبل از مرگ خواند،دیده میشود.این کتاب برنده ی 16 جایزه و به 15 زبان ترجمه شده و در 32 کشور به فروش رسیده است.نامزد نهایی جایزه من بوکر بوده و به نقل سایت های معروفی چون امازن و گاردین در فهرست پر فروش ترین کتابهای سال قرار گرفته است.

شاید به خاطر همه ی اینها، انتظار داشتم کتابی که می خوانم فوق العاده باشد....اما "ماجرای عجیب سگی در شب" از نظر من یک کتاب خوب معمولی بود، و نه فوق العاده !

خوب بود چون : نویسنده از شیوه ی روایی خاصی استفاده کرده است.کریستوفر که روایت کننده ی داستان- یا آنطور که مارک هادون می خواهد بگوید- نویسنده ی کتاب است، مبتلا به سندرم اوتیسم است.او توانایی زیادی در ریاضی دارد.و فصل های کتابش بر اساس اعداد اول مرتب شده اند !( شاید این تنها کتابی باشد که فصل اول ندارد !) کریستوفر در زمانهایی که دچار تنش می شود و برای تمرکز کردن، اعداد را به توان می رساند. تصویرهایی که در کتاب بود نیز به بهتر شدن کتاب کمک زیادی میکرد و توانایی نویسنده برای به تصویر کشیدن افرادی که مبتلا به سندرم اوتیسم هستند، طرح روی جلد نسبتا خوب. و البته عنوان کتاب که برگرفته از نقل قولی از شرلوک هلمز است و  آنطور که کریستوفر در داستان می گوید، شرلوک هلمز را دوست دارد.پس عنوان،انتخابی هوشمندانه است!

سندرم اوتیسم چیست ؟

مشخصه اوتیسم محدودیت شدید در چند زمینه مهم رشد است : تعامل و ارتباط و رفتار متقابل اجتماعی و توانایی بهره گیری از تخیلات.کودکان مبتلا به اوتیسم اغلب دارای مجموعه رفتار، علایق و فعالیت های محدودی می باشند که با الگویی تکراری و کلیشه ای به آنها می پردازند.علائم دیگری نیز در اوتیسم شایع است: حساسیت بیش از حد و یا بسیار کم به برخی صداها،بو ها ،لمس ها و غیره، دوره های بیش فعالی و اختلالات در خواب و خوردن غذا

و کریستوفر داستان نیز این گونه است.او گاهی یک جمله را چندین بار تکرار می کند و خیلی هم دوست ندارد با آدم ها ی دیگر- مخصوصا اگر غریبه باشند- در جایی باشد.او از رنگ ها ی قهوه ای و زرد بدش می آید.برای انجام کارهایش جدول زمانی دارد.و گاهی اوقات برای مدت طولانی غذا نمی خورد و دلش نمی خواهد کسی به او دست بزند.

و فوق العاده نبود چون : شاید می توانست ترجمه ی بهتری داشته باشد. نویسنده در طول داستان ،برای بخش های مختلف، از جملات زیادی استفاده کرده است تا آنجا که کشش و جذابیت داستان از بین می رود و در پایان داستان، درست وقتی که باید جمع بندی خوبی داشته باشد، داستان را با شتاب به پایان می رساند ( هول هولکی،مثل سر هم بندی کردن ) !.داستان هایی که از مبتلایان به نوع خاصی از بیماری حرف می زنند معمولا برایم تلخ هستند و همیشه آرزو می کنم این کتاب ها زود تمام شوند، هم چون فرزند پنجم دوریس لسینگ که در مورد سندرم داون بود. و نیز این کتاب !

مارک هادون نویسنده، تصویرگر و فیلنامه نویس انگلیسی به خاطر نگارش این کتاب جوایز بسیاری را از آن خود کرد، از جمله:

-جایزه ی بهترین کتاب داستانی سال ویت برد

-جایزه ی گاردین

-جایزه ی ساوت بانک شو

تا کنون بیش از یک و نیم میلیون نسخه از این کتاب تنها در بریتانیا به فروش رسیده است.

نقل از سایت BBC

کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است.او به علت این بیماری خاص از درک مسایل عادی زندگی عاجز است، اما هوش فوق العاده ای دارد و دنیا را دیگرگونه می بیند.ماجرا با کشته شدن سگی در همسایگی آن ها آغاز می شود و کریستوفر سعی می کند قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیابد.

از این جهت ماجرای عجیب سگی در شب روایتی خواندنی و ویژه است.

اثری همان قدر شادی آور

که غم انگیز...

داستانی درخشان

گاردین

در کل میتونم بگم، این کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد. و نه بیشتر !

پ.ن بیست و چهار آبان، روز کتاب و کتابخوانی نامگذاری شده است.عکس زیر در برگیرنده چند کتابخانه ی معروف در دنیاست.



برچسب‌ها: مارک هادون, نشر افق, شیلا ساسانی نیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 0:36 توسط نسترن طالبی| |

خشم و هیاهو ی ویلیام فاکنر، همیشه برایم خارق العاده و منحصر به فرد بوده است.شیوه ی روایت چند صدایی فاکنر، نوعی از روایت است که هرگز در هیچ اثر دیگری برایم تکرار نشده بود. نویسندگان دیگر هم از اول شخص و سوم شخص در داستانهایشان بهره گرفته اند، اما جز - خشم و هیاهو که سرشار از صداهای متفاوت است - در هیچ اثر دیگری جز صدای نویسنده، صدایی وجود نداشت

تا اینکه، خانه را خواندم... که تمام آرزویم برای خواندن کتابی خاص در سبک و سیاق روایتی ویلیام فاکنر را برآورده کرد.

و این موضوع باعث شد بخواهم درباره تونی موریسون اطلاعات بیشتری داشته باشم، فراتر از برنده نوبل 1993 و برنده پولیتزر و عنوان آثارش ! و در این جست و جوها بود که در جایی خواندم: او تز کارشناسی ارشدش را در مورد " ویلیام فاکنر" ارائه کرده است...

خانه،بیش از هر چیز، داستانی ست از زندگی فرانک و سی.خواهر و برادری که در کنار دردهای مشترکشان، در مسیر زندگی، دور افتاده از هم، یکه و تنها با دردهای جدیدی روبرو می شوند.فرانک که از جنگ برگشته است پر است از خاطرات تلخ جنگ ، و تنها هدفش نجات دادن خواهرش از مرگ است.خواهری که در راه تلاش برای تامین هزینه ها و گذران زندگی اش، بیمار گشته است.

اما خانه، تنها روایت زندگی  فرانک و سی نیست. تونی موریسون شخصیت های فراوانی را در داستانش خلق کرده است.شخصیت هایی که در دوران سختی از تاریخ، روزگار سختی را پشت سر گذاشته اند.

و از آنجا که نویسنده داستان، یک زن است، پس به خوبی یک زن را به تصویر می کشد.با تمام رنج ها و دردهایش. با تمام خفقان ها و احساسات سرکوب شده اش.و تمام آرزوهایش. چیزهایی که من به خوبی می توانم درکشان کنم.پس ویزگی بعدی کتاب برایم، زن بودن نویسنده آن و به موجب ان داشتن احساسی مشترک با اوست.

و اصلا همه ی معرفی من یک طرف، جملاتی که در ادامه خواهید خواند یک طرف....این جملات به شما نشان خواهند داد که یک کتاب چگونه خودش می گوید : بی نظیر است !

- توی جنگ بودی؟

- بودم.

- کسی را کشته ای؟

- مجبور بودم

- چه احساسی دارد؟

- بد.واقعا بد.

- خوب است که احساس بدی درباره ی آن داری.خوشحالم.

- یعنی چه؟

- این یعنی این که تو دروغ گو نیستی

فرانک لبخندی زد و گفت: تو خیلی عمیقی توماس.وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟

توماس دستگیره را با دست چپش چرخاند و در را باز کرد : یک مرد.می خواهم یک مرد باشم.

این را گفت و رفت.



برچسب‌ها: تونی موریسون, نشر زاوش, میچکا سرمدی
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 7:4 توسط نسترن طالبی| |

پیش تر ها، شرمن الکسی را با اشعارش میشناختم:


خواب دیدم که قبر تو را می کندم

با دستان برهنه ام، چهره ات را لمس کردم

و نوارهای باریک پوست به زمین ریختند


تا تنها زبان ات به تمامی، دست نخورده بماند

هفت روز آویزانش کردم

تا دودی اش کنم با گوشت آهو. سفت و روغنی شد


و محکم چسبید به رگ و پی زبانم. برخاستم

به قصد برهنه گام زدن در آتش

من به انگلیسی حرف زدم.چیزیم نشد.


و بعدها در کتاب "خوبی خدا " داستان کوتاه : تو گرو بگذار، من پس میگیرم، را از او خواندم.همان کتابی که در بخشی از معرفی شرمن الکسی نوشته است: تازه ترین رمانش به نام یادداشت های روزانه کاملا واقعی یک سرخپوست پاره وقت را انتشارات لیتل براون در سال 2007 چاپ خواهد کرد.

رمان فوق العاده ای که همین چند لحظه پیش خواندنش را تمام کردم و گفتم: چه حیف که تمام شد! بعضی کتابها نباید تمام شوند...میدانی؟ -نباید!

شرمن جی الکسی جونیور در اکتبر 1966، با عارضه ی آب آوردگی مغز،متولد شد. شرمن در شش ماهگی زیر عمل جراحی مغز رفت که امیدی به زنده ماندنش نبود. او که در اردوگاه سرخ پوستان زندگی می کرد ،در نوجوانی تصمیم گرفت دوره دبیرستان را خارج از اردوگاه بگذراند.او تنها سرخپوست دبیرستان بود و از لحاظ درسی گوی سبقت را از دیگران ربود و ستاره تیم بسکتبال مدرسه شد ! ( شما هم اگر کتاب را بخوانید متوجه خواهید شد که چرا این اطلاعات را از شرمن الکسی در اینجا آورده ام )

این کتاب پر از ویژگی های خوبه: طرح روی جلد خوب، ترجمه ی خوب، سیر داستانی خوب، کاریکاتورهای خوب، آغاز خوب، پایان خوب و اصلا سرخپوست خوبی که انگار واقعا بلد است چطور میشود دل سفید پوست ها را برد !

شاید بیشتر ما کتابهایی خوانده باشیم از آنچه که به سیاه پوست ها گذشته...یا حداقل این موضوع در مورد من صادقه.اما این بار آن رنج ها و تفاوت ها از زبان یک سرخپوست بیان میشود.و حتا اگر موضوع کتاب بکر و دست نخورده هم نباشد، آنقدر نویسنده خوب داستانش را پیش می برد که خواننده- حتا وقتی سرخپوست نیست- مجذوب روایتش میشود. روایتی که صد در صد، واقعی ست !

بخوانیم از پشت جلد:

جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی میکند.او با گرفتاری های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش – جز دوست یک دل و یک رنگ او- مرتب آزارش می دهند.جونیور به قصد آموزش بهتر،اقامتگاه را ترک می کند و به مدرسه ای تمام سفید پوست در شهرک مجاور می رود. قوم و قبیله اش به او که نخواسته هم رنگ جماعت باشد لقب خائن می دهند و دردسری تازه شروع می شود.

شرمن الکسی زندگی واقعی اش را دستمایه قرار داده و جهانی شگفت و تامل برانگیز آفریده که با طنزی یگانه، خوانندگان سنین مختلف را به گریه و خنده وا میدارد.

قبلنا فکر میکردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم میشه.قبیله ی سیاها و قبیله ی سفیدا.قبیله ی سرخ پوستا و قبیله ی سفید پوستا. ولی حالا می فهمم درست نیس.دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بیشعور نیستن. ( متن کتاب)

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت، برنده ی جایزه ی کتاب ملی آمریکا و کتاب پر فروش نیویورک تایمز شد.

پ.ن شعر ( زبان) برگردانی بود از دومان ملکی ( ماهنامه گلستانه.شماره 81)


برچسب‌ها: شرمن الکسی, نشر افق, رضی هیرمندی
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 6:30 توسط نسترن طالبی| |

مدت ها قبل، مطلبی خواندم در مورد جاذبه های گردشگری  در "فووی".باغ های گمشده هلیگان،موزه فووی، پروژه عدن و خانه ی دافنه دوموریه. در پایان، نویسنده سوالی مطرح کرده بود: اگر قرار بود به فووی سفر کنید، اولین انتخاب شما،کدامیک از این مکان های دیدنی بود؟

ربکـــــــــا ( که البته بر اساس آنچه در کتابش گفته شده، باید "ر" کشیده ای داشته باشد!)، تنها رمانی ست که من تا به حال از دافنه دوموریه خوانده ام.در زمان خواندن این رمان، خیلی زیاد به شخصیت و تفکر نویسنده فکر کردم.به نظر من دافنه دوموریه نویسنده ای منحصر به فرد و دارای تفکر و شخصیت خاص و خارق العاده ای بوده ست.در طول داستان، دوموریه معماهای زیادی را طرح میکند،در اوج داستان ، تنها با یک جمله، خواننده را غافلگیر میکند. و سپس داستانش را با معما به پایان می رساند.

راوی،روایت داستانش را از انتها شروع میکند و به گذشته برمیگردد.آقای دووینتر، پس از مرگ همسرش "ربکا" با دختری آشنا میشود که از لحاظ طبقه اجتماعی و سن بسیار با او متفاوت است.ظرف مدت کوتاهی او مجددا ازدواج میکند و همسرش را که فردی کم رو و فاقد اعتماد به نفس است به مندرلی میبرد.خانم دووینتر جدید، احساس میکند سایه ی ربکا همه جا به دنبال اوست و غمزدگی همسرش بدلیل یادآوری خاطرات گذشته و عشقی ست که او هنوز هم به ربکا دارد...اما با گذشت زمان او درمی یابد که بسیاری از برداشت ها، قضاوت ها و تصوراتش درباره انسانهای پیرامونش و گذشته، اشتباه بوده است.

همچون هر رمان دیگری که به روایت داستانی در ملکی چون مندرلی می پردازد،در این داستان نیز، میزهای شام،مهمانی ها و لباس ها از موضوعاتی هستند که به آنها توجه میشود. هنر بزرگ دوموریه توصیفها و شخصیت پردازی های عالی اوست.آنچه که اهمیت مهمی در داستان او دارند نشان دادن احساسات و تاثیر روابط انسان ها بر یکدیگر است.تا جایی که به خوبی ،روح و احساسات خواننده را در داستان درگیر میکند و در این امر تا جایی پیش میرود که شما به عنوان یک خواننده، برای یک قاتل-که در شرایط عادی ممکن است او را محکوم مجازات بدانید- آرزوی رهایی و پیروزی میکنید! و چنین مشخصه هایی ست که ربکا را بیش از هرچیز به رمانی روانشناختی تبدیل می نماید.

رمان ربکا در سال 1938 به چاپ رسید و به سرعت به یکی از ماندگارترین آثار جهان ادبیات تبدیل شد.اورسن ولز آن را در قالب نمایشنامه ای رادیویی اجرا کرد و آلفرد هیچکاک بر اساس آن فیلمی سینمایی ساخت ( که برنده ی جایزه ی اسکار گشت).

دافنه دوموریه خالق این رمان در شصت و دو سالگی بانوی ادبیات انگلستان لقب گرفت.پدر دوموریه مدیر هنری و پدربزرگ مادری اش کاریکاتوریستی معروف بود.

خواندن این رمان را از دست ندهید که " زمان و جزر و مد منتظر هیچ انسانی نمی مانند " !!!

من بعد از خواندن این رمان، خیلی بیشتر از پیش مطمئنم که اگر شانسی برای گردش در فووی پیدا کنم، حتما اولین انتخابم خانه ی دافنه دوموریه خواهد بود. تا نظر شما چه باشد ! 


برچسب‌ها: دافنه دوموریه, نشر افق, خجسته کیهان
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 2:45 توسط نسترن طالبی| |

مدتها بود که کتابی نخوانده بودم. البته تلاش‏هایی کرده بودم ولی هر بار پس از چند صفحه کتاب را کنار گذاشته بودم. گاهی به شوخی به دوستانم می‏گویم آخرین کتابی که خواندم قبل از اولین سریالی بود که دیدم. هر چند این جمله کاملا درست نیست ولی تاثیر تماشای سریال‏های آمریکایی در کاهش و تا حدی به صفر رساندن مطالعه‏ام، قابل کتمان نیست. روزگاری آشنا شدن با آدم‏های جدید و زندگی کردن در کنار آنها و شریک شدن غم‏ها و شادی‏هایشان، تنها از طریق رمانها ممکن بود. فیلم‏ها هیچگاه نمی‏توانستند جای داستان‏های بلند را بگیرند. سرعت رخداد اتفاقات در فیلم‏ها بیش از آن است که تماشاگر با شخصیت‏ها آشنا شود و مدتی در کنارشان زندگی کند. اما سریال‏ها این به عقیده من "نقیصه را ندارند. نیازی نیست در چند دقیقه تمام ابعاد شخصیتی آدم‏های سریال به تماشاگر نشان داده شود بلکه آرام و به مرور زمان، تماشاگر را درگیر شخصیت‏ها و داستان‏هایشان می کند.

اما چه شد که بر این تنبلی دیرین غلبه کردم و پس از قریب به دو سال، کتابی نسبتا حجیم را به دست گرفتم و یک شبه تمامش کردم؟ خالد حسینی! نویسنده افغان ساکن آمریکا که پیش از این هنر داستان‏گویی اش را در "بادبادک‏باز" و "هزاران خورشید درخشان" به اثبات رسانده بود. کتاب‏های خالد حسینی همگام با دنیا در ایران نیز بسیار پرفروش بوده است به گونه‏ای که هر کتاب او را چند مترجم به فارسی برگردانده‏اند. نثر ساده و صمیمی و خالی از هرگونه پیچیدگی‏های زبانی آثارش باعث شده که حتی بسیاری از کسانی را که چندان با کتاب خواندن مانوس نبوده‏اند، به سوی خود جذب کند. البته ارتباط با شخصیت‏های داستان برای مخاطب فارسی‏زبان بسیار آسان‏تر است و نیازی به به‏خاطر سپردن اسامی سخت و نامانوس فرهنگ‏های دیگر ندارد.

و اما خود کتاب

"و کوه طنین انداخت" با یک داستان شروع می‏شود که صبور برای فرزندانش، عبدالله و پری تعریف می‏کند. داستانی که پس از چندی متوجه می‏شویم بی‏دلیل انتخاب نشده و این داستان آنقدرها هم که ابتدا به نظر می رسد، خیالی و دور از واقعیت نیست. مادر پری و عبدالله هنگام تولد پری از دنیا رفته و شاید همین باعث شده این دو دارای پیوندی عمیق‏تر از هر خواهر و برادر دیگری باشند. پیوندی عمیق و نامعمول که به دست سرنوشت گسسته می‏شود و ...

ولی این کتاب فقط داستان پری و عبدالله نیست. داستان دایی‏شان نبی، نامادری‏شان پروانه و خواهرش معصومه و بسیاری افراد دیگر است که گاهی از زبان سوم شخص و گاهی از زبان خودشان نقل می‏شود. برخی از این افراد چندان ارتباطی به خط اصلی داستان ندارند و چه بسا اگر فصول مرتبط با آنها را کنار بگذاریم، ساختار داستان نه تنها دچار مشکل نشود، بلکه قدری هم بهبود یابد. داستان دکتر جراح زیبایی یونانی که از زبان خودش نقل می‏شود یا داستان پسر یکی از مجاهدین که پس از کنار رفتن طالبان در افغانستان به قدرت و ثروت زیادی رسیده است، از این دست است. هرچند از خلال بسیاری از این داستان ها که پیوند چندانی با خط اصلی داستان هم ندارد، خواننده با آنچه سالها بر سر افغانستان و مردمش رفته آشنا می‏شود. و البته هر کدام از این داستان‏ها که هرکدام در فصلی جداگانه نقل می‏شود به خودی خود، گیرا و جذاب است. نگاه موشکافانه خالد حسینی به روابط میان انسان‏ها و آنچه در ذهنشان می‏گذرد، کتاب را به اثری قابل تامل تبدیل کرده است:

" من پنجاه و پنج سال دارم. همه عمرم در انتظار شنیدن این حرف‏ها بودم. حالا خیلی دیر شده؟ من و ماما بیش از حد زمان را تلف کرده‏ایم؟ بخشی از وجودم می‏گوید که بهتر است مثل همیشه به زندگی خود ادامه دهیم. طوری رفتار کنیم که انگار نمی‏دانیم چقدر رفتارمان با هم بد بوده. به این ترتیب کمتر احساس درد می‏کنیم. شاید این تظاهر بهتر از این آتش دیرهنگام باشد. این نشانه کوتاه، لرزان و شکننده از رابطه عمیقی که می‏توانست بین ما باشد. تغییر رویه حاصلی جز حسرت نخواهد داشت. به خودم می گویم حسرن خوردن چه فایده ای دارد؟ هیچ چیز را بر نمی‏گرداند. چیزی که ما از دست داده‏ایم قابل جبران نیست."

ترجمه مهگونه قهرمان نسبتا خوب و روان است. شاید برخی منتظر آمدن ترجمه های افراد نام‏آشناتری نظیر مهدی غبرایی باشند ولی اگر از من می‏شنوید، نیازی به این انتظار نیست و به خوبی می‏توانید با این ترجمه ارتباط برقرار کنید و از خواندن آن لذت ببرید.


برچسب‌ها: خالد حسینی, نشر پیکان, مهگونه قهرمان
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 13:57 توسط رضا سعیدی| |


در فرانسه ی سده ی هجدهم میلادی، مردی می زیست که یکی از با استعداد ترین و پلیدترین شخصیت های عصری بود که شخصیت های با استعداد و پلید کم نداشت ( متن کتاب)

این اولین باره که در مورد معرفی کردن یک کتاب شک دارم، اما به هر حال " عطر: داستان یک جنایتکار" کتابی است که نامش  در لیست 1001 کتابی که باید قبل از مرگ خواند، دیده میشه...

از اونجایی که من بیشتر کتابخوانم تا فیلم بین، همیشه ترجیح ام بر این بوده که اگر فیلمی بر اساس یک کتاب ساخته شده، اول کتاب رو بخونم و بعد فیلم رو ببینم.....این قضیه تنها و تنها در مورد "عطر: داستان یک قاتل" صدق نمیکنه و اصلاً شاید همین موضوع باعث شده بر دیدگاه من در مورد این کتاب تاثیر بزاره، چون اتفاقا بر خلاف نظر همیشگی م که: کتابها دوست داشتنی تر از فیلم ها هستند، اینبار فیلم ساخته شده بر اساس این کتاب فوق العاده است.

عطر ، در نظر من، یک داستان خلاقانه ی دهشتناکه...اما نه آنقدر فوق العاده که انتظار میره و شاید این به خاطر بخشهایی از کتاب باشه که توصیفات نویسنده بیش از اندازه زیاد هست و همین موضوع خواندن کتاب را کمی خسته کننده میکند.

ژان باتیست گره نوی، که حس بویایی بسیار قوی داره، شخصیت اصلی یا همون قاتل داستان پاتریک سوزکیند ( شما بخوانید: زوسکیند، سوسکیند و حتا زوزکیند!)  هست که البته خودش فاقد هر بویی هست، زمانی که ژان باتیست گره نوی راه و روش های عطر سازی رو یاد میگیره، به دنبال رایحه و عطری از فرشتگان میگرده، رایحه ای از عشق، و از همین جا سیر قتل های گره نوی شروع میشه البته قتل دختران  " که الهام بخش عشق باشند، آنها تنها قربانیان او بودند " (ص204)

نکته جالب دیگه ای که وجود داره در این کتاب این هست که جز قتل هایی که گره نوی برای به دست اوردن آنچه میخواد انجام میده، در مسیر زندگیش ، از شروع با تولدش باعث مرگ مادرش میشه تا پایان ، بعد از جدایی با هر یک از آدم هایی که در ارتباط بوده، مرگ به سراغ آنها میره !

و البته خودش از همه ی بیماری ها جان سالم به در میبره و حتا اعدام!

نویسنده کتاب در کشوری زندگی می کرد که چهل تا پنجاه درصد مردمش در اثر عفونت مزمن مخاط بینی به علت رطوبت و سردی هوا، دارای حس بویایی بسیار ضعیفی هستند.( پیشگفتار)

این کتاب با ترجمه ی مهدی سمسار و توسط انتشارات لوح فکر نیز چاپ و منتشر گشته است !

پ.ن.حس بویایی آخرین حسی ست که از دست می رود (گذشته.اصغر فرهادی)


برچسب‌ها: پاتریک سوزکیند, نشر علم, رویا منجم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 12:8 توسط نسترن طالبی| |



سالها پیش دوست کتابخونی داشتم ، که روزی به من گفت، دچار بیماری شده به نام : کتاب های نیمه

یعنی فقط می تونست تا نیمی از یک کتاب رو بخونه، و کتابها نیمه خوانده باقی میماندند!

چیزی که منو این روزها ، تو این مدت مدید، از باشگاه کتاب دور نگه داشته بود، دچار شدن به همین بیماری بود !

اما امروز در میون این بیماری نیمه، بالاخره یک کتاب " کامل" خوندم که شخصیت اصلیش نیمه بود!

ویکنت دو نیم شده، چنان که از نامش پیداست، داستان ویکنت مداردو دی ترالبا است که در جنگ با ترک ها بدنش به دو نیم تقسیم می شود

نیمه شر او، با بازگشت به دیارش ، شروع به ویرانگری ، آسیب رساندن به مردم و اعدام میکند

و پس از مدتی، نیمه خیر ، باز میگردد، و به موعظه و پند و اندرز مردم می پردازد

اما، هیچ کدام، نه خیر مطلق و نه شر مطلق،مورد تحسین و تمجید مردم قرار نمی گیرند.

این دو نیمه عاشق دختری به نام پاملا می شوند، و سرانجام بر سر دوئل به خاطر این عشق، و شاید تنها به خاطر عشق، دو نیمه خیر و شر به هم بر میگردند و یک انسان واقعی را تشکیل میدهند !

چیزی که در نوشته ایتالو کالوینو برام جالب بود توصیفهای بی نظیرش بود، که به خوبی میشه از جمله هاش مهیب بودن شر مطلق رو فهمید و ازش ترسید، و به خوبی میشه از خیر مطلق بیگانه شد.و شاید مهم ترین سخن کالوینو در این کتاب این باشد : که تنها یک انسان با تمام خوبی ها و بدی های درونش راهگشاست اما تنها وقتی که آن خوبی ها و بدی ها را به درستی شناخته است !

کالوینو مجموعه ای به نام " نیاکان ما " دارد، که این کتاب بخش اول از این مجموعه است.دو بخش دیگر، بارون درخت نشین و شوالیه ناموجود نام دارند.

 از پشت جلد

کاش می شد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد.کاش هر کسی می توانست از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید.وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود.مثل هوا، گمان می کردم همه چیز را می بینم.ولی جز پوسته ی سطحی آن، چیزی را نمی دیدم.اگر روزی نیمی از خودت شدی ، که امیدوارم این طور بشود، چون بچه هستی، چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است.تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه دیگرت هزاران بار ژرف نگر تر و ارزشمندتر خواهد شد.تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد.چون زیبایی ، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است.


پ.ن.1 همیشه و هنوز معتقدم ، نویسنده های بزرگ کسانی هستند که با داستان ها و نوول های کوتاه شان تو را شگفت زده کنند.ویکنت دو نیم شده شما را در 120 صفحه شگفت زده خواهد کرد !

پ.ن.2  شناخت نامه ایتالو کالوینو، شامل بیست مقاله دربارۀ کالوینو و آثارش، ده اثر از نوشته های او و پنج گفتگو ، کتابشناسی، زندگی نامه و عکس هایی از این نویسندۀ منحصر به فرد است. این کتاب در 342 صفحه و توسط انتشارات کتاب خورشید چاپ و منتشر گشته است.


برچسب‌ها: ایتالو کالوینو, نشر چشمه, پرویز شهدی
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 16:50 توسط نسترن طالبی| |

 

"وقتی کف ناشی از جویدن گوجه سبز را روی دندان هایشان دیدم، به خودم گفتم: آنها نباید گوجه ی سبز بخورند. چون هسته اش هنوز سفید و خام است. آن ها مرگ خویش را می بلعند.

خوره های گوجه سبز، روستایی بودند. گوجه سبز آنها را خرفت می کرد. خوردن گوجه سبز جزو وظایفشان نبود. آنها به دوران کودکی خود باز می گشتند. زمانیکه گوجه ی درختان روستا را می دزدیدند. گوجه را برای رفع گرسنگی نمی خوردند. آنها شیفته ی مزه ی ترش فقری بودند که به تازگی بر زندگیشان سایه افکنده بود. اربابی ستمگر که در مقابلش چشم به زیر افکنده اند و سرشان را خم می کردند."

این کتاب سرگذشت گروهی دانشجوست که هریک در اوج رژیم خفقان آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت زده ی خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند. اما آمال و آرزوهای حال و آینده شان در شهری بر باد می رود که مصیبت بارتر از ولایتشان، تحت سیطره ی دیکتاتوری خون آشام به خود می پیچد. دردناک تر آنکه هر یک از دوستان راوی داستان نیز یا راه خیانت به او را در پیش می گیرند و یا دست به خودکشی می زنند، و گاه هر دو را.

"فکر کردم دنیا وفا ندارد و من مجبور نبودم در ترس و وحشت راه بروم، بخوابم، بخورم و عشق بورزم. به سلمانی و ناخن گیر هم که احتیاجی نداشتم. پدر همچنان سرش به جنگ گرم بود و در روی سبزه ها با آوازخوانی و تیراندازی زندگی می کرد. نیازی به عشق نداشت. سبزه ها پایبستش کرده بودند. چون وقتی از جنگ برگشت و آسمان دهکده را دید، آن روستایی پیراهن سابقش را پوشید و به کار قبلی اش بازگشت. من شدم فرزند او و بر ضد جنگ بالیدم. او به من تشر می زد، حرف نمی زد، آنان به پشت دستم می زدند و راست راست توی چشمانم نگاه می کردند تا ببینند چه عکس العملی نشان می دهم. هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز، در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم ..."

ترس و دلهره در هر صفحه ی کتاب موج می زند. احساس می کنی قهرمانان اندک داستان در تلاش برای تحقق آمالشان هستند، اما دستی پنهان آنها را از رسیدن به آنها باز می دارد. چشمانی همیشه آنها را زیر نظر دارد. دست از سرشان بر نمی دارد. همچنین، استفاده موثر از کلمات مشخص مثل چمدان، جوراب های نایلونی، جگر و قلوه، ناخن گیر و ... بی ثباتی میان رفتن یا ماندن و زجر کشیدن را به ذهن خواننده متبادر می کند.

"در میان خارستان ها تکه هایی از گوجه فرنگی قرمز و شلغم سفید دیده می شد که فریاد می زدند. هر تکه از آنها نشانه ی مزرعه ای از دست رفته بود. من دو بادمجان دیدم، آن هم وقتی که کفش هایم لهشان کرده بود. آنها مثل مشتی پر از شاه توت سیاه می درخشیدند ..." ص43

این پاراگراف شباهت عجیبی به شعرهای سهراب داشت. تمام بخش های کتاب چنین است. شعر گونه پیچیده در مه اتهام و توطئه و یک نوع لحن پرشتاب و دردکشیده در تمام رمان، خواننده را با دردهای شخصیت های کتاب همراه می کند.

در کل ، سرزمین گوجه های سبز، با این اسم ترش و دوست داشتنی روایتگر دردهای جامعه ای است که زیر بار خفقان رژیم چائوشسکو روزگار به تلخی گذراند و مرد!


برچسب‌ها: هرتا مولر, نشر مازیار, غلامحسین میرزاصالح
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 11:44 توسط مهشید موسوی| |

 

"همه چیز از دو چمدان شروع شد. مادرم با دو جمدان پر از گوشواره، گردنبند و دستبندهای مختلف به هلند آمد. اتاقی در خوابگاه پرستاران گرفت و به عنوان پرستار شروع به کار کرد. چمدان هایش را زیر تختخوابش قایم کرده بود. از نظر هندی ها، بهترین محل برای قایم کردن وسایل قیمتی و باارزش، زیر تختخواب است.

یک بار مادرم به من گفت: "دزدها هیچ وقت زیر تختخواب را نگاه نمی کنند."

و پدرم به دنبالش در گوشم زمزمه کرد: "چون در هندوستان کسی تختخواب ندارد."

نام ارنست فان درکواست را اصلا نشنیده بودم. این کتاب را هم یکی از دوستانم به من پیشنهاد کرد. الحق هم که کتاب زیبا و دوست داشتنی ای است. کتابی که وقتی شروع به خواندنش میکنی با نویسنده احساس نزدیکی می کنی. تک تک جمله هایش را می فهمی و از سادگی و بی پیرایگی نثر بی دغدغه اش لذتت دو چندان می شود.

از ادبیات هند قبلا فقط کتاب مترجم دردها را خوانده بودم . شاید به خاطر نزدیکی فرهنگی است که داستانها به نظرت آشنا و مانوس می آیند. گرچه این کتاب به وسیله ی یک نویسنده هلندی نگارش یافته اما نباید فراموش کرد که عنوان آن "مادر فلفلی من" است. پدر ارنست، هلندی و مادرش هندی بوده و تمام داستانهای دنباله دار کتاب پیرامون شخصیت مادر هندی او می گردد.

نثر به شدت ساده و دوست داشتنی (و همینطور ترجمه ی منطبق بر متن و خوب) کتاب را به یک هلو تبدیل کرده است! تعجب نکنید! صفحه ی اول را که ورق می زنید، در چشم برهم زدنی به انتها می رسانیدش و این حس را در خود می یابید که خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست.

حکایت های ساده و به ظاهر کم اهمیت زندگی آقای فان درکواست با مهارت شگرف نویسندگی اش اتفاقاتی خنده دار، گاه تلخ و گاه شیرین می آفریند. خیلی جاها داستان به گونه ای "فیلم هندی" می شود:

"قبل از اینکه پدرم با مادرم آشنا شود، قبل از اینکه مادرم سوار هواپیما شود و به هلند بیاید، قبل از اینکه دو چمدان پر از جواهر ش را به اینجا بیاورد، او از یک کاپیتان مراقبت می کرد. اسمش راجش مودگال بود... کاپیتان در طول یکی از سفرهایش بیمار شده بود... تمام بدنش کبود و ورم کرده بود... سه انگشت از پای راستش، یک انگست از دست راستش و پای سمت چپش تا زیر زانو کاملا نابود شده بود.

یک روز صبح مادرم از خواب بیدار شد. فهمید چه احساسی نسبت به راجش دارد. انگار نور به روحش تابیده بود.

... وقتی او با کاپیتان و مادرش خداحافظی می کرد، گفته بود: این جوری برای همه ما بهتر است."

 "هر قدر بزرگتر شوی غم و غصه های بیشتری را می توانی در ذهنت نگه داری. انگار خودشان می آیند و به تو می چسبند و بعد اینجوری قدرت درک آنها را پیدا می کنی."


برچسب‌ها: ارنست فان در کواست, نشر درسا, مهرنوش گلشاهی فر
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 11:54 توسط مهشید موسوی| |

همسایه ها، همسایه های دوست داشتنی، همسایه های دوست داشتنی احمد محمود...

 

احمد اعطا (1381-1310) معروف به احمد محمود، نویسنده جنوبی معاصر ادبیات ایران که در بسیاری جهات متمایز از همقطاران خود بوده است. وی در خانواده ای دزفولی در اهواز متولد و زندگی اش طبق گفته های خودش فراز و فرودهای فراوانی داشته است. او که در دانشکده افسری تحصیل می کرده و گرایشاتی به حزب توده داشته بعد از کودتای 28 مرداد دستگیر می شود و هیچ گونه توبه نامه ای امضا نمی کند، همین موضوع منجر به حبس طولانی و تبعیدش به بندر لنگه می شود. او که نویسندگی را با خواری و شکست کامل آغاز می کند، در فیلم مستندی که از زندگی اش ساخته شده است عنوان می کند اولین کتابش به عنوان جایزه کتاب های کیلویی که دستفروش ها می فروختند به مردمی که بیشتر از یک کیلو کتاب می خریدند اهدا می شده است، ولی او هیچگاه امیدش را به زندگی و چرخش این گردونه ناسازگار از دست نمی دهد و اتفاقا با رویه به سخره گرفتنی که در زندگی داشته سختی هایی را که تا آخرین دم با او همنفس بودند، به زانو در می آورده است.

خالد نوجوان پانزده ساله ای است که در خانه ای به همراه خانواده اش با چندین همسایه زندگی می کند و این نوجوان که تازه دوران کودکی را به پایان رسانده، بزرگسالی خیلی زود تمام جلوه های خوب و بدش را به او می نمایاند...روایت داستان در بحبوحه ملی شدن صنعت نفت در جنوب کشور می گذرد و نویسنده در لایه لایه داستانی پرکشش، این حادثه تاریخی را از دیدگاه مردمی عامی و نوجوانی جویای نام نشان می دهد.

رمان همسایه ها اولین رمان احمد محمود قطعا یکی از قله های ادبیات معاصر ایران است. او در این کتاب بسیار وامدار اتفاقات زندگی شخصی خودش است بگونه ای که خانه تصویر شده در داستان و همسایه هایش بسیار با خانه کودکی اش قرابت دارد. با اینکه به محض انتشار کتاب اقبال پرشوری از طرف مردم صورت می گیرد و به چاپ های مجدد می رسد ولی جلوی انتشار کتاب به دلیل موضوع سیاسی آن از طرف حکومت پهلوی گرفته می شود و در زمان فعلی نیز کتاب به دلیل محتوای اروتیک و هرزه نگاری آن از سوی حاکمیت نادیده انگاشته شده است ولی با همان مدت زمان اندک چاپ، کتاب در روسیه ترجمه و مورد استقبال خوانندگان قرار می گیرد و در ایران نیز در بساط دستفروشان و زیر پله فروشان پیدا می شود. آنچه مسلم است احمد محمود در این کتاب آنچنان شخصیت های متعدد و دوست داشتنی با توصیفات منحصر بفرد و زیبا خلق کرده که میخ خود را برای همیشه بر ادبیات این مرز وبوم کوبیده است. خالد، پندار، ناصر اَبَدی، رحیم خرکچی،  محمد میکانیک و... تنها تعدادی از این شخصیت های داستان پرشور محمود هستند.

احمد محمود را به دلیل نگاهش به مردم فرودست در رمان هایش و سابقه سیاسی اش، از جمله نویسندگان سبک رئالیسم سوسیالیستی یا اجتماعی در ایران می دانند ولی آنچه که در کتاب های محمود، فارغ از هر گونه نگاه ادبی یا سیاسی حس می شود، انسانیت است و به همین دلیل او را به حق نویسنده ای انسانگرا معرفی کرده اند. او که به گفته خودش برای گذران زندگی مجبور به انجام هر گونه کاری از بنایی و نجاری و باربری و... شده بود، همچنان با امید به زندگی نگاه می کرد و این فعالیت و نه انفعال را در رمان هایش تزریق کرده است و اتفاقا همین پستی و بلندی های زندگی شخصی خود را موتور محرکه داستان هایش قرار می دهد.

نوع نگارش ماجرامحور محمود بگونه ای است که نمی توان جملاتی از رمان را انتخاب کرد و بطور جداگانه ذکر کرد. اگرچه کتاب را چندین سال پیش خوانده ام و هنوز آنزمان عادت خط خطی کردن کتاب ها را نداشتم ولی آنچه امروز از احمد محمود و همسایه هایش به یاد دارم توصیفات قوی، شخصیت های ملموس دوست داشتنی، روایت خطی پرکشش و از همه مهم تر زندگی جاری در سطور داستان است.

متن داستان را از اینجا دانلود کنید و بدانید این کتاب برای من دوست داشتنی ترین کتاب از مجموعه اخیر معرفی هایم است...


برچسب‌ها: احمد محمود
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 12:41 توسط علی فرهی| |

میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره. میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره. میخوام بمونم و تموم رنگهای رنگین کمون دروغ رو ببینم...

 

هنگامی که معرفی کتاب های منتشره خاص را آغاز کردم، جایی برای چوبک قرار نداده بودم زیرا از او کتابی نخوانده بودم. در این زمانه که کتاب خریدن فرآیندی لوکس شده است، خواندن مجدد کتاب های موجود در کتابخانه ام را به عنوان جایگزین قرار دادم، که اتفاقا این مجموعه معرفی محصول آن است، نهایتا نوبت به سنگ صبوری رسید که چند سالی می شد در حال خاک خوردن بود و چه تصمیم فرخنده ای که با یکی از قله های داستان نویسی ایران آشنا شدم و از ذره ذره وجودش، دغدغه هایش و اندیشه هایش ارتزاق کردم.

صادق چوبک (1377برکلی آمریکا -1295بوشهر) از پیشگامان رمان نویسی ایران است. رمان های معروف وی تنگسیر و سنگ صبور است و به اعتقادی بعضی گرچه تنگسیر با توجه به موضوعش پرفروش ترین کار اوست ولی سنگ صبورش بهترین آنهاست. چوبک در سنگ صبورش آزمونی را انجام می دهد که قبل از آن حداقل در ادبیات فارسی مدرن کمتر استفاده شده بود و آن استفاده از راویان متعدد در پیشبرد داستان است و این چندگانگی راوی با تمیز هر راوی بوسیله ذکر نام او در ابتدای هر بخش از رمان است. نکته جالب در این چندگانگی روایت، تسلط چوبک در خلق لحن و زبان متفاوت در راویان مختلف است بگونه ای که از کودک خردسال گرفته تا زن کهنسال داستان، وقتی هر کدام در مقام راوی قرار می گیرند کاملا باور پذیر و ملموس هستند. اتفاقا چوبک از این چیرگی خود برای تاثیر هر چه بیشتر داستانش استفاده می کند آنچنانکه در حین خواندن داستان قطعا سرتان به دوار می افتد و این حس از آن جهت است که شمای مخاطب در گوشه رینگی گیر افتاده اید و طرف مقابل مشت زن حاذقی است.

چوبک به عقیده بسیاری رئالیست است و با توجه به اینکه آشکارا تفسیر ماورایی غالب جامعه در آثارش دیده نمی شود و اتفاقا جهت گیری مخالف در مقابل آن قابل مشاهده است، او را ناتورالیست نیز نامیده اند. به هر صورت بهترین سبکی که صادق چوبک آن را در ادبیات مدرن ایران نمایندگی می کند، رئالیسم سیاه است. جهان تصویر شده در داستان سنگ صبور جهانی سیاه است. جهانی که با گفتمان موجودش و عقاید زنگار گرفته اش ره به جایی نمی برد و همه چیز از همان آغاز به پایان رسیده است. در این بین تنها چیزی که باقی می ماند دست و پا زدن در خلایی ست که همچون سیمان همه جا را در بر گرفته است.

داستان بر اساس اتفاقی مستند در شیراز (چوبک در زمان وقوع، ساکن این شهر بوده) نوشته شده است. بیشتر داستان حول خانه ای با چند اتاق و ساکنینش می گذرد. مهم ترین راوی داستان احمد آقا، معلمی تنها است که همدمش عنکبوتی با نام آسید ملوچ (مطمئن باشید این عنکبوت و تارش هیچ وقت از ذهنتان رخ بر نمی بندد) است. داستان از آنجا آغاز می شود که گوهر یکی از ساکنین خانه چند روزی است به طور مرموزی گم و گور شده است...

همانطور که اشاره شد هر بخش راوی جداگانه دارد و تا حدودی یادآور خشم و هیاهو فاکنر است که با توجه به تسلط چوبک بر زبان انگلیسی و ترجمه چند داستان از نویسندگان آمریکایی احتمال تاثیر فاکنر و داستانش بر وی دور از ذهن نیست.

شاید تنها خرده ای که میتوان بر داستان وارد کرد، انتهایش باشد که نویسنده در آن دیده می شود. از لحاظ محتوی میتوان نوشت که تا حد مانیفستی سیاسی- ازلی، تنزل پیدا می کند و از لحاظ فرم نیز عدول نویسنده از فرمی است که در ابتدا برای روایت داستانش برگزیده است و اگر یگانگی فرم و محتوی اثر هنری را جدا ناپذیر و مختلط در یکدیگر بدانیم راه به جای باریک تری آدرس داده می شود.

چوبک انسان خاصی بوده که دغدغه انسانیت و جامعه اش را داشته است و مسلما زمینی را که محمل ظلم بوده، آنقدر قابل نمی دانسته که پس از مرگ پذیرایش باشد. لذا طبق وصیتش، پیکرش سوزانده و به اقیانوس آرام سپرده می شود بلکه انسانی ناآرام در فراق به فراغ رسد.

 

متن داستان را می توانید از اینجا دانلود کنید.


برچسب‌ها: صادق چوبک
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:14 توسط علی فرهی| |

 

باز هم اثری از اشمیت، نویسنده ی چیره دست فرانسوی که به شخصه تمام آثارش اعم از داستان کوتاه، رمان و نمایشنامه را به شدت دوست دارم.

انجیل های من با طراحی جلد فوق العاده بد (البته در چاپ های پیشین چنین نبوده!) شاید پشت ویترین کتاب فروشی ها کمتر به چشم بیاید ولی اگر پیگیر آثار اشمیت باشی و یکی از هواداران پر و پاقرصش که گویا در بازار کتاب کم هم نیستند، مطمئنا این کتاب را هم از دست نمی دهی.

انجیل های من، که در واقع به دو بخش اصلی تقسیم شده است روایتگر ظهور و مصلوب شدن مسیح، از زبان خود عیسی (ع) و پونتیوس پیلاطس فرمانروا است. نگاه جذاب و مثل همیشه متفاوت اشمیت این اثر را از سایر آثاری که به حوزه ی پیامبری مسیح پرداخته اند متمایز می کند.

خود نویسنده در پیشگفتار می گوید: "دو متن را، انجیل های من نامیده ام که در آنها هیچ حقیقتی در اختیار نمی گذارم، " حقیقت " تاریخی یا حقیقت مربوط به حکمت الهی را کم تر به کار می گیرم، فقط بینش بسیار ذهنی ام از امور را عرضه می کنم ..."

کتابی سرشار از عشق. عشق همگانی، همان که مسیح و معبود او می خواستند. اینکه مردم به یکدیگر عشق بورزند، بدی در جهان نابود شود، تنها نیکی و زیبایی بماند و بس. به راستی هدف آفرینش انسان چه بوده؟ خلق مخلوقی برای آفرینش شر و پلیدی؟ یا زیباتر کردن جهان و انعکاس روح دمیده شده ی معبود؟

در انتهای کتاب، هنگامیکه روایت پیلاطس از ظهور دوباره ی پیامبر به پایان رسید، ناخواسته به یاد کاریکاتوری ضدجنگ افتادم که در آن فردی (انقلابی) درون لوله ی تفنگ سربازان گل می گذاشت. و یا به یاد ظهر عاشورا و اشکهای شمر تعزیه. (البته شرمنده که این معرفی یکدفعه خیلی ملودرام شد.)

قسمت اول که قصه از زبان عیسی به تصویر کشیده می شود که با ترجمه ی بسیار زیبا و شیوای آقای صنعوی به صورت یک عاشقانه ی عارفانه درآمده و بخش دوم بیشتر شبیه فیلمنامه است با توضیحات تکمیلی کارگردان!

در کل این کتاب از این لحاظ که شاید با آموخته های ما در رابطه با شخصیت عیسی مسیح متناقض باشد چندان به دل خواننده ننشیند ولی نگاه متفاوت و از نظر من، پردل و جرات نویسنده می تواند جالب توجه و ستودنی باشد.


برچسب‌ها: اریک امانوئل اشمیت, نشر ثالث, قاسم صنعوی
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:2 توسط مهشید موسوی| |

 

"به باشگاه مشت زنی خوش آمدید.

اولین قانون باشگاه مشت زنی این است که درباره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید. دومین قانون باشگاه مشت زنی این است که درباره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید. باشگاه مشت زنی فقط بین ساعت شروع و انجامش وجود دارد. این سومین قانون باشگاه مشت زنی است؛ وقتی کسی می گوید بس است یا بدنش بی حس می شود، حتی اگر تظاهر کند، مبارزه تمام است. در هر بار مبارزه فقط دو نفر شرکت دارند. همچنین در زمان واحد فقط یک مبارزه باید در جریان باشد. بدون پیراهن و بدون کفش. مبارزه تا جایی که لازم باشد ادامه پیدا می کند. این ها باقی قوانین باشگاه مشت زنی است. "

انقلاب ادبی: ساده نویسی.

انقلابی که بسیاری از نویسندگان آمریکایی را به سوی ساده و بی پیرایه نویسی سوق داد. در این متن ها خبری از آرایه ها و تشبیهات دل نشین و گاه گیج کننده که معمولا توجه خواننده را از سیر وقایع داستان دور می کند، نیست. آنها پیرو هیچ مکتب کلاسیکی نیستنتد و تنها می نویسند که ساده بنویسند. خبری از جملات قصار و به یاد ماندنی نیست. این شکل داستانی کتاب و شخصیت های کاهل قهرمان گونه ی دست پرورده ی نویسنده اند که تمام فضای حافظه ی مخاطب را پر می کنند و تا مدتها دست از سر تو بر نمی دارند .

عامه پسند و هالیوود (چارلز بوکفسکی) ، بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم (دیوید سداریس) ، کتاب حاضر و بسیاری آثار دیگر که تا پیش از این توسط نشر چشمه چاپ شده اند، بهترین نمونه های این انقلاب فرهنگی–ادبی اند. انگار نویسنده خودش را تا سطح دانش و آگاهی خواننده پایین می آورد. غرضش نصیحت و حرف های بزرگ زدن نیست . گویی با خواننده  رودربایستی ندارد.

"بعد از اینکه یک شب را در باشگاه مشت زنی می گذرانید صدای دنیای واقعی در گوشتان پایین می آید. دیگر هیچ چیز کفرتان را در نمی آورد. حرفتان حجت است. حتی اگر بقیه قانون شکنی کنند یا سین جیم تان کنند، باز هم اعصابتان خرد نمی شود. در باشگاه مشت زنی آدم ها همان نیستند که در دنیای واقعی هستند.

شاید خودسازی جواب نباشد. شاید جواب، خودویرانگری باشد."

اصلا قصد ندارم در این پست چیزی از کتاب یا نویسنده اش بنویسم. حتی نمی خواهم بخش هایی از داستانش  را تعریف کنم. خواندن این کتاب تجربه ای  جذاب، متفاوت، دوست داشتنی و به یاد ماندنی است. تجربه ای که تا مدتها شما را درگیر خودش می کند. حتی اگر پیش از این فیلمی که دیوید فنیچر براساس این کتاب (تحت همین عنوان) ساخته را دیده اید، حتما کتاب را هم بخوانید .

"آن وقتها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خرد می کردیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم."


برچسب‌ها: چاک پالانیک, نشرچشمه, پیمان خاکسار
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 20:35 توسط مهشید موسوی| |

وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید...

 

چند سال پیش توسط یکی از فروشندگان کتاب های دست دوم با گنجینه ای از رمان های ایرانی که به تاریخ پیوسته اند آشنا شدم. خب مسلما هر یک از این جواهرات قیمت گزافی داشتند ولی یکی از آنها به معنای واقعی گران (45 هزار تومان چهار سال پیش) بود و این در حالی بود که نه تنها نام کتاب برایم آشنا نبود بلکه نام نویسنده اش هم تا حال به گوشم نخورده بود.  همین برایم کافی بود تا شهوت خواندن این کتاب مثل خوره به جانم بیافتد پس به تمامی افست فروش های شهر سر زدم آنهایی که کتاب را می شناختند می گفتند :"اگه گیر آوردی ازت می خرم!" در نتیجه به فضای مجازی پناه آوردم... باز هم در بسته، همان قدر که نویسنده ناشناس بود کتابش هم نایاب. بالاخره توانستم پی دی اف اسکن کتاب را از وبلاگی متروک تهیه کنم... خواندن کتاب همان و نشستن شب تا صبح پشت مونیتور همان... دو سال بعد افست کتاب را هم از کنار خیابان خریدم که در کتابخانه ام داشته باشم.

در مورد نویسنده باید گفت احتمالا از اهالی اصفهان است یا در آنجا زندگی کرده است زیرا علاوه بر ارتباط با جُنگ اصفهان، بخشهایی از داستان در اصفهان می گذرد و بخشی ار تاریخ اصفهان مورد توجه نویسنده قرار می گیرد. به غیر از شب هول در لیست آثار او یک مجموعه داستان به نام یک داستان قدیمی ذکر شده است و دیگر هیچ... مخلص کلام اینکه نویسنده ستاره سهیل است هیچ خبری از او نیست. شب هول فقط یک بار در سال 57 چاپ می شود و دیگر نه از چاپ مجدد کتاب خبری می شود و نه از خالق آن.

چطور است این جور شروع کنم: مردی را در نظر بیاورید چهل ساله که از خواب می ترسد. از جمع می ترسد. هیچ گاه به آینه نمی نگرد. زیرا در آینه دو چشم حیران یکنواخت بر پیشانی صافی می نگرد که عرق پیاپی بر آن می جوشد... آری راوی خود را اینگونه معرفی می کند ولی به همین سادگی پیش نمی رود.

داستان اینگونه است که فردی پدرش را، برای درمان و بستری در بیمارستان، توسط تاکسی شبانه از اصفهان به تهران می برد و هر چه می گذرد در طول شب و در همین تاکسی است که نه در ذهن این فرد است...

نوع روایت داستان در شیوه جریان سیال ذهن قرار می گیرد و شاید بتوان نوع روایت سیال ذهنش را در کنار نویسندگانی همچون صادق هدایت، هوشنگ گلشیری و رضا قاسمی دانست که هر کدام شیوه منحصر بفرد خود را در این قالب دارند. روایت تو در تو و روایت در روایت داستان به حدی است که کتاب را می توان به راحتی در زمره داستان های سخت خوان قرار داد، بطوریکه در بخش هایی از داستان راوی بین اول شخص، سوم شخص دانای مطلق و سوم شخص دانای محدود در حرکت است و اوج داستان زمانی است که راوی به طور کامل هویتش تغییر می کند و فردی دیگر می شود. این سخت خوانی بدان معنا نیست که نویسنده نتوانسته از پس روایت های تو در تو برآید اتفاقا همان قدر که در هنگام خواندن کتاب گیج و در روایت های مختلف آن گم می شوید به همان میزان لذت می برید و در پی کشف داستان می شوید. داستان کتاب داستان سه نسل است سه نسل از افرادی که متفاوت بوده اند یا نمی توانسته اند نسبت به آنچه در اطراف خود می  گذرد بی تفاوت باشند و نسل آخرشان که در زمان حال (سال57) می گذرد. داستان فردی است که استاد دانشگاه است، روشنفکر است، زمان دانشجویی اعتصاب برپا می کرده ولی حالا در چهل سالگی هرگاه نیروهای گارد به دانشگاه حمله می کنند به توالت پناه  می برد...

راوی اول داستان که بخش بیشتری از داستان را تعریف می کند یا به صورت داستان-خاطره می نویسد و یا در حین پیاده روی و یا رانندگی در خیابان به یاد می آورد هدایت اسماعیلی است و راوی دوم، هادی ابراهیمی، که فردی شست ساله، بددهن و احتمالا ساواکی است. نام های شخصیت های پیرامون آنها یکسان است هر دو آنها با دو زن به نام های ایران و آذر در رابطه بوده و هستند، نام دختران هر دو شهین و شیرین است و ... و راوی سوم همان است که پدرش را به بیمارستان می برد او نیز اسماعیل پسر ابراهیم است.

شهدادی که با نام خودش هم بازی می کند و در جایی به صورت ملکدادی از آن یاد می کند، به راستی کاری پر جسارت و بلند پروازانه انجام داده است و تا حدودی سربلند از این مهلکه خود خواسته بیرون آمده است. او در این کتاب بخشی از تاریخ معاصر صد ساله خود را روایت می کند و اتفاقا همین گشت و گذار در تاریخ و روایت داستان در سه زمان پاشنه آشیل داستان می شود، زیرا در قسمت هایی آنچنان در تاریخ صرف فرو می رود که بخشهایی از یک کتاب معرفی اصفهان قدیم را با ذکر مرجع در لابلای داستان خود قرار می دهد و ریتم داستان را به کلی می اندازد تا آنجا که خواننده وسوسه می شود کتاب را به کل بیخیال شود.

در پایان باید خاطر نشان کرد کتابی که به تاریخ پیوسته است، نویسنده اش گم و گور است، سخت خوان است، در جاهایی ریتمش نابود می شود ولی همچنان زنده است، مطمئن باشید پس از فارغ شدن از خواندنش متوجه می شوید یکی از رمان های ارزشمند زبان فارسی را خوانده اید که از زمان خودش قطعا جلوتر بوده است، جنس داستان خلاف ادبیات سیاست زده رایج زمانه اش است اگرچه کاملا سیاست در داستانش موج می زند، شخصیت پردازی اش عالی است، سیالیت ذهنش کاملا واقعی (صد در صد ذهنی) است، ارتباط ناپیدا بین راویان قابل قبول است و  پایان کتاب راضی کننده است. پس می توانید از اینجا دانلود کنید و یا از افست فروش های شهرتان سراغش را بگیرید و برای بهتر آشنایی با داستان و سبک نوشتاری اش اینجا را بخوانید. در انتها فقط قسمتی از داستان را از زبان راوی در مورد این کتاب آورده می شود:

هیچ وقت به فکر چاپ کردن این یادداشتها نیافتاده ام. می دانم. اگر روزی آنها را چاپ کنم خیلیها به من ایراد خواهند گرفت، ممکن است بگویند این چیزها داستان نیست. من هم می گویم راستش اگر منظورتان داستان سرگرم کننده است که آدم برای وقت گذرانی می خواند،نه، اینها که نوشته ام داستان سرگرم کننده نیست. به یک معنی ضدداستان است.


برچسب‌ها: شب هول, هرمز شهدادی
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 2:39 توسط علی فرهی| |

"... من مثل حضرت آدم در میان خلنگزارها، در خودم جمع می شوم، کتابی را برمی دارم و چشمهایم با هراس به درون دنیایی سوای جهان اطراف خودم باز می شود. چون که وقتی شروع به خواندن می کنم به عالم دیگری فرو می روم، در متن غرقه می شوم. خودم هم حیرت می کنم و باید گناهکارانه اعتراف کنم که واقعا در عالم رویا بوده ام، در دنیایی زیباتر، درقلب حقیقت." ص 7

جدای جلد بسیار نازیبای کتاب که آنطور که به نظر می رسد نقاشی ای از یک نقاش معاصر چک است (چون من که نتوانستم به خوبی نقاشی را از پس زمینه تمیز دهم و مضمون آن را دریابم!) کتاب حاضر اثری از نویسنده ای است که او را چک ترین نویسنده ی چک و سرور نویسندگان چک می دانند. گرچه شاید برای خواننده فارسی زبان، نام "بهومیل هرابال" چندان آشنا نباشد اما باید این مطالب را دید و با خود گفت: قطعا ارزش خواندن دارد!

"... هرابال به یقین بزرگترین نویسنده ای است که امروز در سرزمین چک داریم." -میلان کوندرا-

"زیر و رو کننده! اثری فوق العاده و نویسنده ای خیره کننده." -گاردین-

"پدرسالار  بزرگان ادبیات قرن بیستم چک." -لوس آنجلس تایمز-

داستان کتاب، روایتگر زندگی، افکار و اندیشه های پرهیاهوی مردی است که در تنهایی خود در یک زیرزمین نمور و متعفن به همراه یار و مونس چندین و چندساله اش، دستگاه پرس!، به کار بازیافت و فشرده کردن کاغذهای باطله مشغول است. شخصیت هانتای هرابال، به جرات قابل قیاس با مورسوی کامو و یا حتی شخصیت اصلی رمان تهوع سارتر است (که متاسفانه نامش در خاطرم نیست!). شاید بتوان پا را از این هم فراتر نهاد و عنوان کرد که شخصیت این قهرمان روشنفکر بسیار ملموس تر  و دوست داشتنی تر از آنهاست!

مردی عادی، با شغلی عادی، در جامعه ای خشک و بی عاطفه و به دور از کلیشه های مرسوم فرهنگی و هنری، که در پناه شغل نه چندان دلچسبش به اندیشه های والای متفکران متوخر و معاصر دست یافته، گویی دستگاه پرس و زیرزمین نمور، هانتای سی و پنج سال پیش را به یک قهرمان روشنفکر تبدیل کرده است.

در هر فصل کتاب، حداقل یکبار از عبارت "سی و پنج سال است که دارم کاغذ باطله می کوبم و ..." یا عبارتهایی با مضمون مشابه استفاده شده است. و این نشان می دهد که شخصیت اصلی کتاب تا چه حد کیفیت کنونی زندگی اش را مرهون شغلش می داند. شغلی که شاید از نظر خیلی ها کسالت بار و بی هیجان باشد اما خود هانتا اعتقاد دارد: "... این واقعا شغلی است که عالم علم الهیات را می طلبد." این درحالی است که نویسنده ی کتاب، هرابال، با وجود اینکه دارای مدرک دکترای حقوق بود و چندین مدرک دیگر هم داشت، شغلهایی چون کارگری راه آهن، نماینده بیمه، دستفروش دوره گرد و بالاخره شغلی مشابه هانتا، قهرمان داستانش را تجربه کرده بود . در نتیجه خیلی خوب از پس فضاسازی اثر بر آمده است.

از این اثر سخن گفتن، دلنشین و مفرح است. هزار تویی بی پایان. اما لذت خواندن و دوباره و چندباره خواندنش بیش از اینهاست. در نتیجه اگر از آثار میلان کوندرا یا آلبرکامو خوشتان می آید، این کتاب را هم بخوانید و لذت ببرید، چون کمابیش فضایی مشابه آثار آن دو دارد.

"هر آنچه در این دنیا می بینیم، حرکتی توامان به پیش و به پس دارد، مثل دم آهنگران، مثل دیواره های طبله ی من. همه چیز با فشار یک دکمه ی سبز یا سرخ در جهت مخالف مسیر قبلی خود به حرکت در می آید، و این است آنچه چرخ این جهان را به حرکت وا می دارد." ص 51


برچسب‌ها: بهومیل هرابال, کتاب روشن, پرویز دوایی
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 20:38 توسط مهشید موسوی| |

همه بدبختی ما از اینجا ناشی می شود که ناچاریم همان فلان و بهمان که هستیم باقی بمانیم، به هر قیمتی که هست و هر قدر که طول بکشد.



به دلیل شرایط خاص نشر در کشور، کتابهایی وجود دارند که اگر چه در گذشته (نزدیک یا دور) چاپ می شده اند و چه بسا با استقبال هم روبرو شده اند ولی اکنون، یا چاپ نمی شوند و یا با جرح و تعدیل های فراوان به دست خوانندگان می رسند. پس چاره در نشر کتابها، به صورت غیر معمول و یا خرید و فروش کتابهای دست چندم دیده می شود. در چند معرفی آینده ام سعی دارم کتابهایی را از این دست معرفی کنم (این کتابها تماما در قالب ادبیات داستانی قرار می گیرند). اگر چه شاید به نظر برسد در نگاه اول دسترسی به این نوع کتابها آسان نیست ولی شاید در واقع  اینطور نباشد... بدین منظور اولین معرفی از این گونه کتابها به شاهکاری اختصاص داده می شود که در گذشته نزدیک (دهه هفتاد شمسی) چاپ شده و نویسنده ای بزرگ را هر چند با تاخیر به فارسی زبانان معرفی کرده است.

سفر به انتهای شب اولین و شاید مهم ترین رمان نویسنده فرانسوی، لویی فردینان سلین (1894-1961) است. علاوه بر این کتاب، دسته دلقک ها، مرگ قسطی، قصر به قصر و معرکه دیگر کتابهای او می باشند، در این بین به عقیده بسیاری سفر به انتهای  شب شاهکاری کم نظیر است و افرادی همچون هنری میلر، سلین را همپای بزرگانی چون جویس، پروست، فاکنر و کافکا  دانسته اند. سلین اگر چه در ادبیات جهان از زمان انتشار اولین رمانش اثرگذار بوده است ولی در ایران با وقفه ای طولانی معرفی و شناخته می شود. مطابق پیشگفتار مترجم گویا اولین بار جلال آل احمد در تشریح قهرمان داستان مدیر مدرسه، او را با قهرمان داستان سفر به انتهای شب (فقط در حد ذکر نام رمان) مقایسه می کند و تا زمان ترجمه این رمان، عملا سلین و کارهای او  آنچنان شناخته شده نبوده است. ولی پس از آن، کارهای دیگر سلین توسط مترجمانی دیگر همچون مهدی سحابی ترجمه و در اختیار مخاطبان قرار گرفته اند.

داستان کتاب بسیار وام دار زندگی نگارنده است، کتاب در زمان بین دو جنگ جهانی اتفاق می افتد و حوادث جاری در کتاب تا حدودی به زندگی سلین نزدیک است. قهرمان داستان همانند نویسنده، پزشک و فردی بداخلاق است. دیگران را، روابط اجتماعیشان را و رسم و رسوم جاری بین آنان را به دیده تحقیر می نگرد، مدام در حال غرغر کردن است و در این میان جملات قصار هم به مخاطبش تقدیم می کند. قهرمان داستان اگر چه در اجتماع حضور دارد، مسافرت می کند و با دیگران معاشرت دارد ولی شاید یکی از تنهاترین شخصیت های ادبیات باشد و این تنهایی دقیقا بدلیل حضور وی در جمع دیگران خودنمایی می کند. زیرا فردینانِ داستان، زندگی را دوست دارد و آن را در جمع تعریف می کند، در عین حال تمامی روابط جاری بین انسانهای اطراف خود را به سخره می گیرد و همین تناقض است که او را تنها می کند و از زندگی بیزار...

زندگی شخصی سلین شاید بتواند دست مایه رمانی سترگ قرار گیرد. وی در دوران شکل گیری حزب نازی و یهودستیزی، در فرانسه مقالاتی (به عقیده بسیاری) در مزمت یهودیان می نویسد و از معدود روشنفکران فرانسه است که در دوران دولت ویشی (فرانسه اشغال شده توسط هیتلر) در پاریس اشغال شده زندگی می کند. پس از اتمام جنگ به  دانمارک می گریزد ولی پس از مدتی، در این کشور به دستور دولت فرانسه به مدت چهار سال زندانی می شود و پس از آن مشمول عفو قرار می گیرد. به فرانسه باز می گردد و زندگی را در انزوا به انتها می رساند در این مدت تنها یاران او جاندارانی غیر از انسان ها بودند.


 


شاید این جملات وقتی در مورد نفرت او از زندگی پرسیده می شود به خوبی شرایطش را بازگو کنند:

خوب، راستش نمیتونم بگم از زندگی لذت میبرم. نه! در واقع دارم تحملش میکنم. چرا که هنوز زندهام و نفس میکشم، و مسئولیتهایی هم دارم. از همهی اینها به کنار، من کمی بیش از حد بدبینم. قاعدتا باید به چیزی امیدوار باشیم. اما من هیچ امیدی به هیچچیزی ندارم. البته یک آرزو دارم: دلم میخواهد هرچه راحتتر و بیدردسرتر بمیرم-مثل هر آدم دیگری. همین و بس. نیز دلم میخواهد هیچکس به خاطر من به علت وجود من، توی دردسر و توی رنج نیفتد. بله، مردن در آرامش.

در مورد سلین و سبک نوشتاریش بحث های بسیاری انجام گرفته است، گویا ادیبان او را جدی نمی گرفته اند، زیرا به عقیده ایشان او زبان فرانسوی را به درستی بکار نمی برده و حتی از خود کلمات من در آوردی خلق می کرده است ولی آنچه دیگرانی درباره سلین می گویند این است که او با ادبیات عصبی و تند مزاج خود اتفاقا بر زبان فرانسه تسلط داشته و در فاصله ای بین گفتار و نوشتار رایج قلم می زده است و همین، او و سبک نوشتاریش را منحصر بفرد می کند. نکته قابل توجه دیگری در نوشتار سلین بسیار بدان اشاره شده است و آن سه نقطه هایی است که وی بین جملات و کلمات بکار می برد بگونه ای که معنایی بسیار بیشتر از فاصله، مکث، سکوت یا هر چیز دیگر که در سه نقطه میتوان متصور شد، در لابلای سه نقطه های او قرار می گیرند.

کتاب پر است از جملاتی که تا مدتها در ذهن می ماند و پس از چندسال مخاطب (همچون من) را برای مرور بخش هایی از داستان ترغیب می کند:

شکست بزرگ، در هر موردی، فراموشی است، مخصوصا فراموشی چیزی که آدم را از بین برده و فرصت نداده که بداند آدمیزاد تا چه حد پست است. ص21

کافی بود که راهی برای رفتن و خوابیدن در کار نباشد تا به خودی خود میل به زنده ماندن هم از بین برود. ص23

کسی که از آینده حرف بزند، مخش معیوب است. حال است که به حساب می آید. زنده کردن گذشته ها جفنگی است که به درد کرم ها می خورد. ص 33

فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگ تدریجی. ص52

عشق عین الکل است، هر قدر ناتوان تر و مست تر بشوی، گمان می  کنی که قوی تر و ناتو تری و از حقوق خودت مطمئن تر می شوی. ص80

یکی از  بزرگ ترین لذتهای زندگی اش فکر کردن بود و گذشته از این، در صورت امکان، دستمالی پر و پاچه های خوشگل. ص108

هیچ مردی نیست که پیش از هر چیز لافزن نباشد. نقش پادری چاپلوس تقریبا تنها نقشی است که از طریق آن انسان ها وجود همدیگر را با لذت تحمل می کنند. ص128

همچنان که پیر میشوی نمی دانی مرده ها را در ذهنت زنده کنی یا زنده ها را. ص178

هرگز فرصت را از دست نمی داد که به من حالی کند دنیا جای قشنگی است و او کار خوبی کرده که مرا دنیا آورده. این موهبت موهوم کلک رهایی بخش همه مادرها در مقابل بی توجهی شان است. ص182

واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته ام خودکشی کنم. ص210

هر جا که باشی بندرت اتفاق می افتد که زندگی به سراغت بیاید و کاسه ای زیر نیم کاسه کثافتش نباشد.

ما طبیعتا آنقدر پوچیم که فقط تفریح می تواند مانع مردن ما بشود. در مورد من، ریسمانی که با شدت مذبوحانه به آن چنگ می زدم، ریسمان سینما بود. ص214

فلسفه بافی فقط یک روی دیگر ترس است و به جایی نمی رسد مگر به موهومات ناشی از بی همتی. ص 216

آدم ها به خاطر کثافت خودشان و به همه فلاکت شان می چسبند و نمی شود بیرون شان کشید. روحشان با همه اینها سرگرم می شود. با گه مالی آینده در اعماق خودشان از بی عدالتی حال انتقام می گیرند. ته وجودشان درستکار و بی جربزه اند. طبیعت شان این است. ص311

زندگی کلاسی است که مبصرش ملال است، تمام مدت آنجا ایستاده که تو را زیر نظر داشته باشد، باید وانمود کنی که سرت به کاری گرم است، به هر قیمتی که هست، به کاری به شدت مورد علاقه، و گرنه سر می رسد و مخت را یک لقمه چپش می کند. ص373

و...

  


برچسب‌ها: لویی فردینان سلین, فرهاد غبرایی
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 11:18 توسط علی فرهی| |

 

قطعا کسانی که با آثار جان گریشام نویسنده آمریکایی رمانهای حقوقی آشنایی دارند، به توانایی های والای این نویسنده در بیان معضلات حقوقی و قانونی جامعه امریکایی واقفند. جان ری گریشام، ابتدا به تحصیل در رشته حقوق روی آورد و پس از اخذ مدرک این رشته از دانشگاه ایالتی می سی سی پی، مدتی به کار وکالت در شهر آکسفورد مشغول شد. مدتی نماینده مجلس در پارلمان ایالتی بود و پس از چند سال، از کار کناره گیری کرد. او سالهاست به عنوان نویسنده رمانهای حقوقی پرفروش در آمریکا مطرح است. رمانهای وی به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شده‌اند.

شخصیت اصلی رمان "شاه زیانکاران"، وکیلی جوان به نام "کلی کارتر" است. او که پسر وکیل بزرگ "جرت کارتر" است موفقیت چندانی در زندگی و شغل خویش کسب نکرده است. اما ملاقات وی با فردی به نام "مکس پیس" که به گفته خودش "یک مامور آتش نشانی!" است، سبب تغییر مسیر زندگی اش می شود. مکس مامور لاپوشانی اشتباهات مخاطره انگیز شرکتهای بزرگ تجاری است و حال این وکیل جوان است که باید تصمیم بگیرد که با مکس همکاری کند یا خیر ...

" دفتر وکالت عمومی از شهرت شرکت های حقوقی خصوصی بهره مند نیست اما برخی از وکلای این دفتر با اخلاص کامل همچنان متعهد به دفاع و حمایت از فقرا، مستمندان و محرومان اجتماع بودند. و برخی نیز کار در این دفتر را همانند دوره ای آموزشی و پلی برای کار در شرکتهای خصوصی معتبر می دیدند. کلی کارتر، یکی از همین وکلای جوان بود که چند سالی در این دفتر به کار مشغول بود. تلاش های مستمر او برای احقاق حقوق زیان دیدگان و تشکیل پرونده علیه شرکتهای ساختمانی و داروسازها و ... از او فردی مشهور و معتبر ساخت به گونه ای که به "شاه زیانکاران" معروف گشت، اما ..." – توضیحات پشت جلد –

فضای داستانهای گریشام، که معمولا از تلفیق فضاهای حقوقی، اجتماعی و احساسی ایجاد می شوند، دوست داشتنی و ماندگارند. بسیاری از رمانهای او در سینمای آمریکا به فیلم های ماندگار و به یادماندنی تبدیل شده اند. سبک ساده و روان نویسی او روایت داستان را در ذهن مخاطب ماندگار می کند و خواننده را تا انتهای کتاب همراه خود می برد.

اکثرا شخصیت اصلی داستان، وکیلی است با آرمانهای والا که مانند بسیاری از وکلای جوان قصد دادخواهی از بینوایان و ریشه کن کردن ظلم و فساد در جامعه را دارد. و اکثرا هم طی اتفاقات داستان این بنای رویایی فرو می ریزد و گرد و غبارش بر دل وکیل جوان می ماند! یا اینکه وکیل در دام مافیا و افراد نابه کار می افتد و راهش را کج می کند تا بدون اینکه تمام آرمانهایش را لگدمال کند، آنها را دور بزند.

نکته حائز اهمیت دیگر، به کار گیری زیبا و به جای ترکیب "شاه زیانکاران" است . به گونه ای که در بخشی از قسمت انتهایی داستان می خوانیم: "وکیل متخصص در امر ستاندن خسارت های مالی از زیانکاران، خود به عنوان زیانکار تحت پیگرد قانونی قرار گرفته است." کلی پس از مدتی کار با مکس به چنان شهرتی دست می یابد که به شاه ستاندن خسارتهای مالی از زیانکاران یا به اختصار شاه زیانکاران مشهور می شود. اما در پایان داستان خودش به یکی از همین زیانکاران مبدل می شود.

در انتها اگر پیش از این مطالعه ای بر آثار جان گریشام داشته اید، باید توجه داشته باشید که این اثر هم فضا و مضمونی مشابه آنها دارد و اگر این نوشتار سبب آشنایی شما با این نویسنده آمریکایی شده است مطمئنم که از ان لذت خواهید برد.


برچسب‌ها: جان گریشام, سازمان چاپ و انتشارات, فریده مهدوی دامغانی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 20:28 توسط مهشید موسوی| |

دیگر این روزها خیلی از اهالی کتاب، کتابها را به اعتبار نام مترجم ها خریداری می کنند. پیمان خاکسار هم که دیگر نیازی به معرفی ندارد. به قول یکی از دوستان که می گفت نام پیمان خاکسار دیگر به یک برند معتبر تبدیل شده است. پیوند آقای خاکسار و نشر چشمه هم که باعث شد بسیاری از پارسی زبان ها با نام و آثار نویسندگان جوان، خوش فکر و خوش آتیه غربی آشنا شوند. گرچه چندی است مجوز نشر چشمه بنا به دلایلی باطل شده، ولی اولین باری که این کتاب را در دست گرفتم، فکر کردم کار نشر چشمه است. بعد که به صفحه اول و شناسنامه کتاب رجوع کردم، نام "نشر به نگار" برای اولین بار به چشمم خورد.

من که عادت کرده بودم نام پیمان خاکسار را تنها بر کتابهای نشر چشمه ببینم، ابتدا فکر کردم شاید با باطل شدن مجوز نشر چشمه، این انتشارات با نامی دیگر (به نگار) به کارش ادامه می دهد. اما وقتی در فضای مجازی سراغی از نشر به نگار گرفتم، دیدم بر خلاف آنکه کتابهایش شکل و شمایل و صفحه آرایی و ویراستاری و حروف چینی و طراحی جلد مشابه کارهای نشر چشمه دارند، این دو هیچ ارتباطی به هم ندارند. (البته ناگفته نماند که نام کتاب برادران سیسترز با ترجمه پیمان خاکسار در تارنمای نشر چشمه هم موجود است!)

"... این ریشه همان جنونی است که به عنوان تب طلا شناخته می شد: مردمانی در آرزوی حس ثروت و خوشبختی، توده های نگون بخت به امید سوء استفاده یا عاریت گرفتن بخت دیگران یا به امید یافتن چیزی در مقصدشان. هوسی وسوسه کننده که من تا جایی که می شد از آن احتراز می کردم . برای من بخت آن چیزی است که با نیروی سرشت به دست یا به وجود آید. باید با درستکاری به آن دست پیدا کنی نه با دوز و نیرنگ."

از داستان کتاب بگذارید به این تک جمله بسنده کنم، چون نمی خواهم لذت همراهی با آنها را از شما بگیرم: ماجرای دو برادر به نامهای چارلی و ایلای که آدمکش های معروفی هستند. در اصل از آن نوع کتابهایی است که بیشتر شخصیت محور هستند تا حادثه محور. بیشتر درونی هستند تا بیرونی. در یک جمله ترکیبی از درام، کمدی، تراژدی، رومانس و یک ملودرام کش آمده!

همزمان شما را به یاد داستانهای جان کریستوفر، آلبر کامو، کورت ونه گوت و خواهران برونته می اندازد. معجونی از عشق، خشونت، رئالیسم، ماجراجویی و غرور و تعصب، که در کل یک تناقض دلچسب را به خواننده عرضه می کند. البته عنصر "کشش" را نیز نباید نادیده گرفت. ویژگی ای که بسیاری از آثار امروز ادبیات ما از آن بی بهره اند. گویی نمی توانند با مخاطب ارتباط برقرار کنند و او را با خود همراه کنند. جذابیت اثر در اصل به ارتباط و صمیمیت میان خواننده و شخصیت های داستان بازمی گردد. و هنر اصلی نویسنده جوش دادن این رابطه است. در این کتاب، از همان ابتدا مخاطب حس می کند ایلای را می شناسد. یک نفر که گویی از عصر خودمان به گذشته رفته. چاقی اش ما را به یاد فست فودها می اندازد. مدام مسواک می زند و مراقب سلامت دندانهایش است. ولخرجی می کند و مال دنیا باب طبعش نیست. یکی مثل خودمان، یک اسطوره، اسطوره ضدیت با جامعه، اسطوره مدرنیته، شاهکار دوویت.

و این نویسنده تازه کار کانادایی چقدر قوی و موثر با یک شروع عالی این صمیمیت را میان خواننده و فضای داستان ایجاد می کند. برای من به شخصه شروع اثر خیلی اهمیت دارد و در همان برگهای نخست کتاب می بینید که دوویت اعتبار و موفقیت اثرش را تضمین کرده است.

شخصیت اصلی داستان از نظر من یک عارف و سالک غربی است. کسی که به درونیات و عوالم دیگری غیر از پول و ثروت و تن پروری اهمیت می دهد. آن هم در فضایی مثل غرب وحشی که هوایش با تب طلا در آمیخته است. فراموش نکنیم او یک آدمکش است. یک کابوی که حتی صدای مهمیز کفشش موقع راه رفتن و بوی عرق تن اسب تک چشمش با دنیای وحشی و تندخوی آمریکایی، با بیابانها و کاکتوسها و آفتاب پرستها و جمجمه ی گاومیشش بیگانه است.

"- دنبال یه نفریم به اسم هرمن ورام که میگن اونجا زندگی می کنه.

- منظورت از این که دنبالشیم چیه؟

- غلط اضافی کرده و باید حقش رو بگذاریم کف دستش.

- ولی شما که مرد قانون نیستین!

- ما دقیقا متضاد مرد قانونیم.

- این وارم که میگی خیلی آدم بدیه ؟!

- اصلا تعجب نمی کنم اگه کاملا بی گناه باشه ! ... وقتی یه مزد بندازی پشت هر کاری، چیزی که قراره انجامش بدی یه جورایی مشروعیت پیدا می کنه. به نظر بقیه آبرومند میاد .میشه گفت به نظرم خیلی مهم می آد وقتی یه چیزی به بزرگی جون یک آدم به عهده من گذاشته میشه!"

ارتباط عاطفی عجیب و عمیق ایلای با اسبش، اسبی که به نوعی به او تحمیل شده و در جریان اتفاقاتی مجروح می شود و سپس می میرد ، گوشه گزینی او، تفکرات مهربان و صادقانه اش، رهسپاری پردغدغه اش با برادرش چارلی، همه و همه باعث شده از جامعه ای که برایش تنگ شده، متمایز به نظر برسد.

بیشتر دوست دارم در مورد طراحی جلد بی نظیرش بنویسم. تصویر خیلی ساده ای از دو آدمکش سیاه جامه با کلاه های لبه دار و تفنگهایی که به سوی خواننده نشانه رفته اند. چشم این دو نفر همزمان چشمان یک دایره محو خاکستری رنگ مرموز به شکل جمجمه در پس زمینه است . البته در پشت جلد ذکر شده که این طراحی برگرفته از جلد اصلی کتاب به زبان انگلیسی است. در هر صورت بسیار جالب، شکیل و مرتبط است.

و اما در انتها بخش هایی از مقدمه ی مترجم که من به عنوان موخره می آورم:

"برادران سیسترز دومین رمان نویسنده جوان کانادایی پاتریک دوویت است که در سال 2011 چاپ شد و جوایز ادبی اصلی کانادا  را دریافت کرد و نامزد دریافت جایزه من بوکر شد. این کتاب تقریبا در تمام فهرست های بهترین های سال حضور داشت و در آمریکا و کانادا جزء پرفروش ترین کتابها بود و هنوز هم هست. برادران سیسترز، وسترنی سیاه، تفکر برانگیز و در عین حال کمیک است که از سطر اول تا آخر خواننده را رها نمی کند."

در کل باید گفت از آن نوع کتابهایی است که پس از خواندنش می توانی بگویی: یک کتاب خوب خواندم!


برچسب‌ها: پاتریک دوویت, نشر به نگار, پیمان خاکسار
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 1:55 توسط مهشید موسوی| |

در سال 2007 «دوریس لسینگ» که به قول «لوموند» نام‌اش بیش از صد سال در لیست نهایی نوبل قرار داشت، موفق شد به خاطر سال‌ها تلاش در عرصه‌ی ادبیات و به خصوص ادبیات زنان و مبارزه برای تحقق حقوق زنان این جایزه را از آن خود کند. و بسیاری از منتقدان ادبی جهان را شگفت زده کرد، چرا که احتمال رسیدن جایزه به «هاروکی موراکامی» و‌ «فیلیپ راث» بیشتر از «لسینگ» بوده است. به نقل از سیب گاز زده- http://sibegazzade.com/main/?p=149

 

فرزند پنجم ، که در سال 2007 برنده جایزه ادبی نوبل شده است ، روایت زوج جوانی است که برای آینده ی خود برنامه ی عجیبی دارند . عجیب از این لحاظ که با شرایط زمانشان همخوانی ندارد . داشتن تعداد زیادی فرزند ( ده تا دوازده تا! آن هم در این دوره و زمانه! ) واقعا رعب آور و دور از ذهن است .

در ابتدا نویسنده با تشریح شخصیت های آرام و دوست داشتنی زوجین که بسیار آرمانگرایانه می اندیشند ، خواننده را وارد داستان می کند . پس از ازدواج ، با وجود تمام سختی ها و کاستی ها خانه ای در حومه می خرند ، خانه ای بزرگ و رویایی که در وسط یک باغ بزرگ قرار دارد و آماده است تا برای بچه ها تبدیل به مهد پرورش ، مکان آسایش و منزلگاه فراغت باشد . آنها به زودی موفق می شوند در این خانه جشنهایی را برای دور هم جمع شدن اقوام دور و نزدیک ترتیب دهند و تا پیش از تولد فرزند پنجم همه از با هم بودن لذت ببرند. همانطور که از نام کتاب می توان حدس زد مشکل بر سر پنجمین فرزند آنهاست .

این شخصیت عجیب و دردسر ساز " بن " بود که لسینگ را شایسته دریافت جایزه نوبل کرد. پسر کوچولویی که رفتارش همه را از اطراف او و خانواده دور می کند( بهتر است بگوییم از اطراف او و مادرش ، چون حتی پدرش هم برای دوری از این اوضاع به کارش پناه می برد و به نوعی مادر را تنها می گذارد .) البته لازم به ذکر است که حتی پزشکان هم از بازشناسی بیماری او بازمانده اند ؛ و بدین ترتیب خانه زوج جوان که با هزار امید و آرزو بنا شده بود با آمدن بن باید به تدریج به سکوت و انزوا عادت کند .

 

یکی از تاثیرگذارترین بخش های کتاب زمانی است که بن با اصرار شدید پدر و مخالفت مادرش به یک آسایشگاه بیماران روانی منتقل می شود . تلاش مادر برای بازگرداندن بن به خانه و توصیف صحنه ها و حالات وحشتناک و رقت آوری که در آسایشگاه مشاهده می کند واقعا ستودنی است .

 

 

سردرگمی مادر واقعا تاثربرانگیز است . چون پدر و سایر فرزندان انتظار دارند او بن را به یک آسایشگاه بسپارد و به کلی او را فراموش کند تا همه چیز دوباره به حالت عادی برگردد . اما درگیری او با وجدانش او را از انجام این کار بازمی دارد . او بن را انتخاب کرده پس از سوی تمام افراد خانواده حتی شوهرش طرد می شود .

 

"قدرت لسینگ در جذب و قانع کردن خواننده از ابتدای این کتاب مشهود است... فرزند پنجم کتابی است که تمام وجود شما را غرق در وحشت می‌کند، اما در عین‌حال نمی‌توانید تا پایان داستان این کتاب را روی زمین بگذارید"- ساندی تایمز

 

"دوریس لسینگ قادر است در هر ژانری که بخواهد، بنویسد. در مورد این کتاب، او به‌سراغ ژانر وحشت رفته است و به‌شکلی زیبا وحشت را بازآفرینی کرده است. فرزند پنجم بازی با تصاویری به‌یاد‌ماندنی از وحشتی است که از دورانی دور وجود داشته است."- گاردین

 

شاید جالب ترین نکته در مورد خانم لسینگ این باشد که او در سال 1919 در کرمانشاه به دنیا آمده است .وی  پس از برنده شدن جایزه نوبل ادبی در باره ی این کتاب می گوید : "از نوشتنش نفرت داشتم...نوشتنش خون دل بود. وقتی به پایان رسید، بسیار خوشحال شدم. داستان به جایی در درون من برمی گردد.من این خانواده ی جذاب را در داستان خودم خلق کردم و نابود کردنش خیلی دردناک بود..."


برچسب‌ها: دوریس لسینگ, نشر افراز, کیهان بهمنی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:15 توسط مهشید موسوی| |

 

 

 

دوست داشت بالای سر جسدش که می رسیدند ، گمان کنند که دم آخر ، مشغول گوش کردن سمفونی ناتمام شوبرت و سرگرم مطالعه ی کتاب " راز ادوین دروود " نوشته ی دیکنز بوده است... این یکی از ساده ترین خیال پردازی هایش برای لحظات پس از مرگ بود . تصمیم گرفت چهار نامه بنویسد . در یکی از انها مرگش را خودکشی وانمود کند ، در نامه دیگر خودش را به عنوان یک اعدامی معرفی می کرد ، در نامه بعدی به عنوان یک بیمار لاعلاج و در نامه ی آخر هم ، قربانی یک فاجعه طبیعی یا انسانی . بیشترین مشکل را هم با همین نامه آخر داشت . چگونه می توانست سه عامل نامه را با هم هماهنگ کند ؟ "

کارلوس فوئنتس نویسنده مکزیکی تبار و اسپانیایی زبانی است که شاید در کشور ما چندان شناخته شده نیست . حتما شما هم با دیدن واژه " مکزیک " به یاد کاکتوس ها و غرب وحشی افتادید و خاطرات انیمیشن "رنگو" در خاطرتان تداعی شد ؟! بیشتر آثار فوئنتس هم در چنین فضاهایی شکل می گیرند .البته نه در دل بیابانهای داغ و سوزان و در کنار کابوی های یکه تاز  ، در قلب شهر مکزیک که با خشونت و سنگدلی و پوششی از فلز و آهن برای از بین بردن خاطرات امن گذشته در آمیخته است . مشخصه ی اصلی آثار او حسرت روزهای سپری شده و یا به قول خودش ، خانه های قمر خاتونی است . یاد محله های دوست داشتنی و خاطرات دوران گذشته . این شاید برای ما ، به عنوان یک ایرانی ، با سابقه ی تاریخی و همین نوستالژی های بی آلایش ، بسیار قابل درک باشد . ما هم در این عصر ماشینی گاهی دلمان هوای همان روزهایی را می کند ، که شاید اصلا ندیدیمشان ولی بسیار وصفشان را شنیده ایم .

مولفه ی دیگر کارهای فوئنتس موج جادویی است که فضای داستان هایش را می آکند . از این نظر شاید بتوان وی را یکی از پیروان اصیل " رئالیسم جادویی " دانست . جادویی دلپذیر در آمیخته با هر یک از شخصیت های داستان .

 

آب سوخته ،  اولین اثر کارلوس فوئنتس است که بطور مستقیم از اسپانیایی به فارسی برگردان شده است. انصافا هم ترجمه ی روان و خوبی دارد . البته اگر بتوان اسامی گیج کننده ی اسپانیایی که معرف مکانها و اشیا و افراد هستند را به خاطر سپرد . بالاخص اسامی شخصیت های اندک کتاب ! از این نظر شاید بتوان آن را با آثار کلاسیک روسیه ، مثلا آنا کارنینا مقایسه کرد !

 

جریان اصلی داستان روایت چهار زندگی است که به گونه ای رازآلود درون بستر اصلی داستان که همان شهر مکزیک است به هم پیوند خورده اند . خود نویسنده هم این چهار شخصیت را به چهار بخش مجزا تفکیک کرده است . "روز مادر" ، " این ها کاخ بودند " ، " سپیده دم " و " پسر آندرس آپاریسیو ". بخش ابتدایی روایت گر زندگی ژنرال برگارا ، یکی از شخصیت های اثرگذار انقلاب مکزیک است که حالا کتاب خاک گرفته و پوسیده زندگی اش را پیش چشمان نوه اش، ورق می زند تا شاید بتواند با یادآوری آنها فساد و زوال امروزه اش را  سرپوش نهد .

داستان شخصیت دوم ، دنیا مانوئلیتا ، که زنی به ظاهر ساده و مهربان است و با همین ویژگی ها پسرک افلیج همسایه را مجذوب خود کرده است ، شاید بیشتر از سه داستان دیگر منطبق بر سبک رئالیسم جادویی نگاشته شده باشد . مانوئلیتا که خاطرات دخترک افلیج از دست رفته اش را با حضور این پسر زنده می کند ، نمی تواند اعتماد هم محله ای هایش را جلب کند و همیشه وحشت این عدم اطمینان تا انتهای داستان گریبان گیر اوست.

و اما داستان زندگی پیرپسری به نام فدریکو سیلبا که عادت به شنیدن اوامر مادر پیر و مستبدش داشته و حالا در این روزهای پایانی زندگی اش پرده از رازی سربه مهر بر می دارد ، در قسمت سوم کتاب ، " سپیده دم " به قلم نویسنده هجوم آورده است . در این بخش هم پررنگ ترین خصیصه را می توان توجه  به عناصر خاطره انگیزی که حالا مورد هجوم مدرنیته قرار گرفته اند دانست .

 قسمت پایانی کتاب ، روایتگر امیدها ، آرزوها  و روزهای زندگی پسرکی است که دل خوش داشته تا با کنار گذاشتن درس و تحصیل ، کار در پمپ بنزین را نردبانی کند تا از زندگی فقیرانه ی پیشینش به اوج آمالش دست یابد .  اما این جاه طلبی کور ، نهایتا به مسیرهای گنگ و بی سرانجامی منتهی می شود.

 

ارتباط زیبا و جادویی عناصر داستان ، همانطور که پیش از این هم بیان شد ، خواننده را برسر ذوق می آورد . پسر داستان چهارم ، برنابه ، در پمپ بنزین ژنرال برگارا مشغول به کار بوده . مانوئلیتا پیش از این در کاخ برگارا مستخدم بوده است . برنابه و خانواده اش هم از آن جهت به یکی از حلبی آباد های مکزیک رانده شدند که مالک خانه شان ، فدریکو سیلبا ، بهای اجاره را افزایش داده بود . البته، از نظر من،  این ارتباط را نویسنده در پس زمینه داستان به گونه ای مبهم بیان کرده و به هیچ عنوان قصد انعکاس آن در فضای داستان را نداشته است .

 

حال جا دارد بخشی از نوشته ی پشت جلد را که یکی از اصلی ترین مفاهیم کتاب را بیان می دارد ، بیان کنم :

 

" شهر مکزیکو ، این عرصه ی اسطوره ای ، ناشناخته و در عین حال دلفریب ، صحنه ی وقوع تمامی ماجراهاست . در این فضاست که تجارب تلخ و شیرین شخصیت های داستان به هم پیوند می خورند . در حقیقت شخصیت اصلی هر چهار داستان ، شهر مکزیکو است : عرصه ی رقت بار جهانشمولی دهکده ای غول آسا ."

اما وجه اشتراک هر چهار شخصیت داستان گرفتاری آنها در خاطرات گذشته و ترکیب این نگاه شخصیت ها با تخیل نویسنده است . در توضیح جمله پیشین باید نوشت که ؛ تمامی شخصیت ها یک خصیصه را از آفریننده شان ، آقای نویسنده ، به ارث برده اند و آن خیالپردازی است .

طرح جلد کتاب هم ، نمایی از پخش رنگ قرمز درون آب است . به نظر جذاب به نظر می رسد . اما اگر شما طراح جلد این کتاب بودید چه طرحی را پیشنهاد می کردید ؟


برچسب‌ها: کارلوس فوئنتس, انتشارات ققنوس, علی اکبر فلاحی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 11:32 توسط مهشید موسوی| |

گراتزیا کوزیما دِلِدّا ، نویسنده ایتالیایی برندهٔ جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۲۶. گراتزیا در ۲۷ سپتامبر ۱۸۷۱ در شهر نوئورو در جزیرهٔ ساردنی در خانواده‌ای از طبقهٔ متوسط به دنیا آمد. زنان در جامعه عقب‌افتاده‌ای مانند ساردنی قرن نوزدهم وضعیت مناسبی برای تحصیل و فعالیت اجتماعی نداشتند برای همین گراتزیا تا سوم ابتدایی بیشتر درس نخواند. اما از آن‌جا که در خانهٔ عمه‌اش کتابخانهٔ بزرگی وجود داشت او توانست در آنجا و تحت تعلیمات خصوصی معلمی در خانهٔ عمه‌اش معلومات خود را افزایش دهد. گراتزیا خیلی زود به نویسنده‌ای پر کار تبدیل شد و در فاصله سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۹ تقریباً هر سال یک کتاب منتشر کرد. تا این که در ۱۹۲۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد و تا کنون هیچ زن ایتالیایی دیگری نتوانسته‌است این جایزه را کسب کند.

 

کتاب حاضر که در ایران به نام " وسوسه " شهرت یافته است ( در اصل مادر ) ، روایت زندگی کشیش جوانی است که به همراه مادرش وارد روستایی می شوند . پائولو ، کشیش جوان داستان که از طرف اسقف به جای کشیش پیشین که پس از چندی راه خطا در پیش گرفت ، به این روستا آمده تا مردم را هدایت کند اما با وسوسه ای اهریمنی رو به رو می شود . عشق یک زن !

 

گراتزیا دلددا به زیبایی توانسته در این داستان ممنوعیت ازدواج برای کشیشان را به چالش بکشد و در درگیری های روحی که کشیش با خود دارد با ظرافتی خاص ، نشان داده که حتی یک کشیش هم می تواند عاشق شود ، همسر برگزیند و صاحب فرزند شود . در بخشی از کتاب طی گفت و گویی که مادر کشیش با دستیار جوان پسرش دارد ، پسرک فلسفه این گزینش را چنین بیان می کند :" همان کشیش های قدیم خودشان جلسه ای تشکیل داده و رای گرفتند و کشیش هایی که زن نداشتند ، کشیش های جوان همه رای منفی دادند . می باید هم همینطور باشد . "ص 61 و این جا مشخص می شود که این قاعده ریشه ای در تعلیمات مسیح (ع) ندارد  و حکمی مردود است .

 

در این میان اگرچه گه گاه تعریضی به محرومیت کشیش کاتولیک نسبت به ازدواج می‌شود اما این مسئلهٔ اصلی نیست یا لااقل در لایه‌ای دیگر قابل بررسی است. مسئله اصلی رمان، کشمکش تناقضات درونی یک انسان است فارغ از کشیش بودنش. او می‌داند که عشقش از همان ابتدا با خواهش‌های جسمانی همراه بوده است و خود را مذمت می‌کند اما همزمان به این می‌اندیشد که پس از همین سرمستی الهی عشق بوده است که روحش ابدیت را احساس می‌کند. و البته همین هم چندان طول نمی‌کشد- به نقل از نشانی http://firooze.net/articles/1418-  نوشتاری از حسین شعاعی

 

در آثار دلددا آنچه بیش از همه توجه خواننده را به خود جلب می کند توصیفات گیرا و اثرگذاری است که طراوت نوشته را دوچندان می کند و این ناشی از آن است که دلددا یکی از پیروان مکتب وریسم یا واقع گرایی محض بوده و همانند آثار ویکتور هوگو انعکاس فضاها و محیط در آثارش بسیار پررنگ است. . برای مثال :

 

" نمای کلیسا با آن برج ناقوس باریک ، به چوپانی شباهت داشت که شاخه ای از درخت بید در دست گرفته و مواظب    گله ی خود است . " و در این جمله به خوبی حاکمیت کلیسا بر جامعه به چشم می خورد . از این دست تشبیهات در آثار دلددا به فراوانی یافت می شود که نشان دهنده تسلط نویسنده بر محیط پیرامونی داستان است .

 

 شخصیت ها و عناصر پیرامونی در آثار دلددا به خوبی جا گذاری شده اند و در جایگاه های نمادین خود قرار گرفته اند . در تمام آثار او " باد " عنصر بسیار مهم و تاثیرگذاری به حساب می آید . دلددا با هدایت باد در داستان تا حد زیادی عوالم درونی و رویاهای شخصیت های داستانش را در دست میگیرد و آنها را دستخوش دگرگونی و تغییر می کند . پائولو ، کشیش جوان و شخصیت اصلی داستان ، نقش انسانی را دارد که به امیال طبیعی خود پی برده است ولی بند آداب و رسوم بی پایه و اساس مذهبی دست و پایش را بسته ، از این رو از این امیال طبیعی را وسوسه تلقی می کند . مادر کشیش در واقع وجدان بیدار اوست که دم به دم وظایف دینی و پرهیزگاری را به او گوشزد می کند ، اگرچه گاهی خود نیز دچار شک و تردید در تعالیم  می شود اما همچنان به آنها پایبند می ماند . آنتیوکو ، پسرکی که دستیار پائولو است و قصد دارد در آینده همانند او کشیش شود ، یادآور گذشته پائولو است و میتوان دید که چطور با دیدن او ، کشیش بر گذشته خود افسوس مس خورد که چرا این راه را برگزیده است . و همچنین سعی دارد او را از گام نهادن در این ورطه سرکوب امیال بازدارد .

 

در این میان همانطور که نام اصلی کتاب به ما گوشزد می کند ، مهم ترین و اثرگذارترین شخصیت " مادر " است چرا که از سویی وجدان آگاه کشیش جوان است واز سویی دیگر آینه رسوم بی پایه و اساس کلیسا . از این رو در مورد این رسوم دچار شک و تردید می شود ولی چون این مسئله با مذهب گره خورده است خود را مستلزم رعایت آن می داند و در واقع ندای عقل را ناشنیده می انگارد .

 

در مورد طراحی جلد باید گفت که یکی از بی ارتباط ترین و بی محتواترین طراحی ها را دارد ، چرا که طرح دو خوشه ی گندم جز از آن نظر که یکی را در پناه دیگری تصور کرد ، ارتباط دیگری با داستان نمی تواند داشته باشد . شاید هم طراح با این نشانه می خواسته فضای کلاسیک اثر را بازنمایی کند ، که البته چندان موفق نبوده است .

 

در کل شاید این اثر و به طور کلی ، آثار دلددا چندان مورد توجه و استقبال نسل جوان ما قرار نگیرد . زیرا نسل امروز از توصیفات و تشبیهات چندان لذت نمی برد و بیشتر به محتوا می پردازد تا آرایه های نوشته ؛ در هر صورت خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود .

 


برچسب‌ها: گراتزیا دلددا, کتاب خورشید, بهمن فرزانه
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 19:57 توسط مهشید موسوی| |

                                 

هنوز هم سکوت خود را نشکسته بود ، نگاهش را از من برگرفت و من گفتم :" آن وقت ها ، وقتی در خانه ی خودمان زندگی می کردم  ، کتاب های پدرم را بلند می کردم تا نان بخرم . کتاب هایی که او خیلی به ان ها علاقه داشت . کتاب هایی که در زمان تحصیلش  به خاطرشان گرسنگی را تجمل کرده بود – کتاب هایی که بابت شان پول بیست عدد نان را پرداخته بود ، من به قیمت نصف نان می فروختم .

"... اما من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم ، معیار انتخاب من تنها قطر آن ها بود ؛ پدرم آن قدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد . تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله گوسفندانش را   می شناسد ، می شناخت – و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود – من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم . اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن یک واگن پر از نان بوده است . بعدها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه فروش کتاب ها را به او واگذار کنم . او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم ..."

نام هاینریش بل ، نویسنده شهیر آلمانی در سال 1972 و پس از کسب جایزه نوبل ادبی بر سر زبان ها افتاد و هنوز هم آثار بی بدیل وی طرفداران بسیاری دارد . بالاخص کتاب " عقاید یک دلقک " که پس از انتشار در کشورمان با موفقیت بسیاری روبرو شد .

تمام خوانندگان آثار بل از سبک و سیاق خاص این نویسنده در ترسیم بافت داستان و شکل گیری روایت اصلی در بستری از معضلات جامعه ، آگاه هستند و بسیاری از طرفدارانش همین امر را وجه تمایز نویسنده محبوبشان از سایرین می دانند . اکثر داستان های او در برهه ی بسیار کوتاهی از زمان شکل می گیرند و بیشتر بازگشت به گذشته هستند  . در واقع راوی داستان خاطراتش را در آن مدت کوتاه با خواننده در میان می گذارد و به نوعی با زیر و رو کردن گذشته اش خطاها و موفقیت هایش را ارزیابی می کند .

کتاب حاضر شرح گرسنگی های جامعه ای است که به راستی واژه " گرسنگی" را درک کرده اند . شخصیت اصلی داستان که در واقع داستان از زبان او روایت می شود پسری است که در کودکی دوران  فقر و گرسنگی را تجربه کرده است و اکنون که چند سالی از اقامت او در شهر می گذرد و در حرفه ی خود اعتباری کسب کرده است ، با دختری  آشنا می شود ....

در اکثر آثار بل این روش موازی بیان کردن یک حادثه عشقی در کنار بیان معضلات جامعه به خوبی به چشم میخورد و به راستی کلام و فضا سازی نویسنده ( و در جای خود ترجمه روان و چشم گیر مترجم ) به حدی اثرگذار بود که با مطالعه هر صفحه از کتاب آوای دلنشین گرسنگی و سمفونی قار و قور معده تان را به وضوح می شنوید !

لبخند زنان گفت :" شما تصادفا باز هم نان در جیبتان ندارید ؟ با این نان ها چه می کنید ؟به پرندگان غذا می دهید یا این که از قحطی و گرسنگی می ترسید ؟"

گفتم :" من همیشه از قحطی وحشت دارم . باز هم نان می خواهید ؟"

 

 


برچسب‌ها: هاینریش بل, نشر چشمه, محمد اسماعیل زاده
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 19:35 توسط مهشید موسوی| |


شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد/ تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

فیودور داستایفسکی (1881- 1821) نویسنده روسی که همیشه تعدادی از کتاب هایش در تمامی فهرست های برترین رمانها قرار دارد. وی  خالق آثار بزرگی همچون جنایت و مکافات، ابله، برادران کارامازوف، جن زدگان، بیچارگان و... می باشد.

یکی از ویژگی هایی که برای داستایفسکی و کتابهایش بر می شمارند، شخصیت هایی است که جاودانه شده اند و پس از مطالعه داستان ها همراه زندگی خواننده می شوند. راسکلنیکف، پرنس میشکین و برادران کارامازوف همپای کتاب هایشان زبانزد و خاطره انگیز هستند. این ویژگی ناشی از آن است که داستایفسکی خود نیز دارای شخصیتی ویژه و منحصر بفرد بوده است. در اوان جوانی محکوم به مرگ می شود و به واقع تا پای چوبه دار می رود ولی به یکباره معجزه وار با تخفیف تزار مواجه می شود و برای چند سال به سیبری با اعمال شاقه تبعید می شود. فقط همین حادثه کافی است تا انسانی نابود گردد و دیگر کمر راست نکند. حال فقر و قمار کردن فراوان را اضافه کنید به شرایط وی تا به تراژیک بودن زندگی اش پی ببرید. وضعیت از این هم بدتر می شود اگر بدانید چند سالی را برای فرار از طلبکاران به خارج از روسیه مهاجرت کرده است. پس به راستی داستایفسکی خود یکی از شخصیت های داستان هایش است که پای به عالم واقع گذاشته است. شخصیت های داستان های او با چنان ژرفایی در وجود به نگارش درآورده شده اند که روانکاوانی همچون فروید را به تحسین واداشته اند.

تمامی مطالب بالا من خواننده را ترغیب به مطالعه آثار وی می کند ولی شاید برای مخاطب امروزی داستان های کلاسیک چند صد صفحه ای (هر چند ممتاز) قله بلندی برای فتح به نظر رسند. گرچه این مطلب توجیه سرسرانه ای بیش نیست ولی واقعیتی موجود است (در مورد داستایفسکی که نه ولی در مورد تولستوی این قضیه برای خود من صادق است). پس چاره برای خواننده در چیست؟ ساده ترین راه خواندن داستان و رمان های کوتاه نویسنده است. در مورد داستایفسکی بهترین گزینه و یا شاید بدترین آن رمان شبهای روشن باشد. بهترین آنها از نظر داستان، چگونگی پیشبرد و شخصیت بی نام آن است و بدترین (که نه ولی شاید گزینه نا مناسب) آنها به دلیل اینکه مولفه های کمرنگی (به خصوص روان پریشی) از شخصیت های مالوف مخلوق داستایفسکی در داستان وجود دارد. با اینحال شخصیت های داستان یکتا هستند و هر دوی آنها به صندوقچه خاطرات خواننده راه پیدا می کنند.

شبهای روشن با عنوان کامل شبهای روشن یک داستان عاشقانه از خاطرات یک رویاپرداز توسط سروش حبیبی از روسی ترجمه شده است. داستان در پترزبورگ پایتخت سابق روسیه می گذرد. در مورد عنوان کتاب نیز این توضیح شاید لازم به نظر برسد، پترزبورگ کلانشهری است که بیشترین عرض جغرافیایی را در کلانشهرهای کره خاکی دارد پس در شبهای تابستان تا صبح روشن است و خورشید به طور کامل در این شهر غروب نمی کند. داستان کتاب نیز در همین شبها می گذرد و با پرسه زدن های جوانی بیست و شش ساله در خیابان ها در ساعات انتهایی شبانه روز شروع می شود و به آشنایی وی با دختری گریان در همین خیابان ها می انجامد و ...

"شب کم نظیری بود، خواننده عزیز! از آن شبها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می کردی بی اختیار می پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدم های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟" داستان بدین صورت آغاز می شود و خواننده را به درون می کشد.

"مدت زیادی در شهر راه رفتم، در شهر پرسه می زدم تا طبق معمول فراموش کردم کجایم و ناگهان دیدم جلوی  راه بند شهر سر در آوردم نشاط شدیدی در دلم افتاد ... احساس می کردم که بار سنگینی از روحم فرو افتاده است." جوان بی نام  کم کم خود را به ما می نمایاند و تنهایی اش را با ما قسمت می کند. "می رفتم و آواز می خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتما زیر لب ترانه ای زمزمه می کنم، مثل همه ی خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی توانند او را در شادی خود سهیم کنند."

با دختری آشنا می شود که عاشق فردی دیگر است. "باور می کنید که من هیچ وقت با هیچ خانمی حرف نزده ام؟ هیچ وقت، هیچ وقت! هیچ دوست و آشنایی نداشته ام. رویایم همیشه این است که عاقبت روزی با کسی آشنا شوم. آخ اگر می دانستید که چند بار همین جور عاشق شده ام!

چطور عاشق کی؟

عاشق هیچ کس. عاشق زن دلخواهم. عاشق زنی که خوابش را می بینم. من در رویا همیشه برای خودم داستان های عاشقانه  می بافم."

داستان عاشقانه بین این دو چهار شب به طول می انجامد. چهار شبی که همدیگر را در خیابانی که اولین بار به یکدیگر برخوردند، ملاقات می کنند. داستان با صبحی به پایان می رسد، صبحی که تلخ است و شیرین، روشن است همچون شبش ولی...

پ.ن. این داستان در کشورهای مختلف مورد اقتباس سینماگران گردیده است و اتفاقا یکی از نمونه های آن اقتباس آزادی با نام "شبهای روشن" به کارگردانی فرزاد موتمن و نویسندگی سعید عقیقی و بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی است که شاید جزو بهترین عاشقانه های سینمای ایران نیز باشد. پس علاوه بر کتاب برای خواندن، فیلم را نیز در لیست دیداری خود قرار دهید.



برچسب‌ها: فیودور داستایفسکی, سروش حبیبی, نشر ماهی
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 22:48 توسط علی فرهی| |

عنوانش: اتحادیه ی ابلهان

اولین جمله اش: وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود، می توانید او را از این نشانه بشناسید، تمام ابلهان علیهش متحد می شوند!

و طرح روی جلد فوق العاده اش

همه، نشونه هایی از این بود که کتابی که دستم گرفتم ، باید کتاب خوبی باشه.اما هنوز شک داشتم که می تونه من رو راضی کنه یا نه.

پشت جلد رو نگاه کردم: شاید بتوان محبوبیت کتاب را با ناطور دشت سلینجر مقایسه کرد..../ جای هیچ شکی باقی نموند

تو تمام راه با کتابی که همراهم بود، داشتم به آخرین کتاب -فوق العاده ای- که خونده بودم فکر می کردم: نان و شراب

-کاش همونقدر خوب باشه، حتا یه کم بیشتر

48 ساعت گذشت.حالا یک کتاب –معرکه-! خونده بودم !!!

اولین دفعه ست که اصلاً نمیخوام درباره موضوع کتاب حرفی بزنم.و پیشنهادم به شما هم اینه که قبل از خوندن این کتاب، هیچ نظری که درباره موضوع کتاب باشه رو نخونید.بدون هیچ پیش زمینه ای ، اتحادیه ی ابلهان رو دستتون بگیرید و شروع به خوندنش کنید! ...حتا مقدمه اول کتاب رو هم ، بزارید واسه بعد....

فقط می تونم بگم این کتابیه که باعث شد بخندم، عصبی بشم و بگم : اه...لعنتی !....خیلی از شخصیت ها و حوادثش رو تو ذهنم تصور کردم.یک روایت فوق العاده، فکر کنم تا مدتها اثرش با من بمونه!

از پشت جلد:

جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از این که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد.مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد.کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال-1981- جایزه ی پولیتزر را ربود و پس از آن تبدیل به یک کالت شد.

و سخن آخر، به نقل از یکی از شیفتگان کتاب:

اگر کسی این کتاب را نخوانده باشد،نمی تواند ادعای کتاب خوان بودن کند

 

پ.ن.1 در سایت پولیتزر، می تونید اطلاعات بیشتری درباره این جایزه و برندگانش به دست بیارید





برچسب‌ها: جان کندی تول, انتشارات به نگار, پیمان خاکسار
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 23:58 توسط نسترن طالبی| |


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

الکساندر سِرگِیویچ پوشکین، نویسنده و شاعر رمانتیک روسی (1837-1799) است. وی را از پیشگامان ادبیات مدرن روسیه می دانند. اگر قبول داشته باشیم ادبیات روسیه با داشتن نام های بزرگی در قرن نوزدهم همچون گوگول، تورگینف، تولستوی، داستایوسکی، گانچاروف، چخوف و ... نقش بزرگی بر ادبیات جهان دارد، لذا خواندن اثری از پوشکین به عنوان یکی از ارتقاء دهندگان این ادبیات برای دوستداران ادبیات لازم به نظر می رسد. علاوه بر این، همانطور که می دانیم ادبیات هر جامعه ای زاییده فرهنگ آن جامعه است، لذا با مطالعه آثار نویسندگان هر فرهنگی حتی اگر در قالب رمان، شعر و نمایشنامه باشند می توان با فرهنگ آن جامعه تا حدودی آشنا شد و این مطلب در مورد نویسندگان روس به خوبی صدق می کند.

اگر این پیش فرض را بپذیریم که جغرافیا و تاریخ هر کشور متاثر از فرهنگ آن سرزمین است، از این جنبه روسیه کشور جالبی است، جغرافیای منحصری دارد، سرزمینی که با وسعت فراوانش هم در شرق است و هم در غرب، در آسیا گسترده شده و خود را به اروپا کشانده است. ولی در شمال واقع شده و به آبهای گرم دسترسی ندارد. سرمای طاقت فرسا، شبها و روزهای خیلی بلند و خیلی کوتاه آشنای مردمش گشته است. هم از فرهنگ های کهن شرقی  ارتزاق کرده و هم خود را با اتفاقات اروپا همپا کرده است. این دوگانگی (و در عین حال یگانگی) مردمی منحصر بفرد را پرورش داده است که تاریخ پر فراز و نشیبی را به ثبت رسانده اند و در طول تاریخ حکومت های توتالیتر متعددی را که جایگزین یکدیگر شده اند از سر گذرانده اند و دهها جنبه دیگر که همگی به کشور روسیه هویتی مشخص می دهد، بطوریکه با شنیدن موومان موسیقی، مشاهده پلان فیلمی یا تورق کتابی روسی هویت خود را براحتی به رخ مخاطب می کشد. با ذکر این مقدمه، روشن است که خواندن کتابی از یک نویسنده روس فقط لذتی ادبی در بر ندارد بلکه گوشه ای از فرهنگ آن جامعه را به مخاطب می نمایاند.



دکتر پرویز ناتل خانلری ادیب شناخته شده که مناصبی سیاسی همچون وزارت فرهنگ در کارنامه خود دارد، کتاب را ترجمه کرده است. کتاب اولین بار در سال 1341 توسط انتشارات امیرکبیر منتشر شده است و می توان به این نکته منفی اشاره کرد که با گذشت این همه سال از انتشار کتاب و احتمالا چندین بار تجدید چاپ، غلط های چاپی فراوانی در متن کتاب دیده می شود. گرچه جای خوشبختی است انتشارات امیرکبیر (که خود تاریخ پر فراز و نشیبی دارد) چند سالی است دست به تجدید چاپ رمان های (به قول خود انتشارات) بزرگ دنیا زده است.

کتاب اولین بار در سال 1836، یک سال قبل از مرگ پوشکین چاپ می شود و شگفتا پوشکین نیز برای مبرا کردن معشوقش از اتهام بی عفتی همچون قهرمان داستانش دست به دوئل می زند ولی بمانند داستانی که خود خالقش بود، جان سالم از آن بدر نمی برد. آری به واقع پوشکین نویسنده ای رمانتیک بود و فقط به جهت اتهامی احتمالی خرد را به کناری گذاشت و احساسات را قبله خود قرار داد، همانطور که اشاره شد نتیجه نه تنها برای خودش خوشایند نبود بلکه مردم روسیه نیز از کسی که او را همه چیز خود می خواندند، محروم شدند و به این صورت خورشید یکی از مظاهر روسیه مدرن در روزی کوتاه غروب کرد.

صفحه ابتدایی کتاب با خلاصه چندین خطی داستان آغاز می شود که تقریبا چکیده کتاب است و تمامی روایت را تا فصل انتهایی بیان می کند. گویا آنچه در این داستان می گذرد مهم نیست و تنها انتهای داستان جلوه گر آن است و از سبک داستان قابل درک است که انتهای کتاب چندان اهمیت ندارد و پایان خوش غیر قابل اجتناب است و آنچه اهمیت دارد فراز و فرود حوادث و رویارویی قهرمان داستان با آنها است، ولی به واقع هیچکدام اهمیت ندارد که در واقع به تنهایی اهمیت ندارند و آنچه از بطن داستان تراوش می کند، عشق است و هویت دو گانه آن که از یک سو آرامش است و دیگر سو بلای جان. آرزوی وصال یار است و سختی های پیش رو...

جوانی اشراف زاده در قرن هجدهم، به سن سربازی رسیده است و پدرش بر خلاف نظر مادرش او را به خدمت نظام می فرستد و از روابط خود استفاده می کند تا پسرش را به منطقه ای دور افتاده اعزام کنند، غافل از اینکه پسرش عاشق دختر سروان محل خدمتش می شود. برای رسیدن به دختر، حوادث دور از ذهنی را باید از سر بگذراند و در این بین رقیبی عشقی از همه برای او بیشتر دردسر ساز می شود...

کتاب، داستان خوش خوانی دارد و ترجمه با چشم پوشی از غلط های چاپی اش به خوانش آن کمک می کند. کتاب با حجم کمش و روایت گیرایش در یک وعده چند ساعته به راحتی قابل خوانده شدن است.

همانطور که اشاره شد مضمون داستان عشق است و در این بین کسانی به قهرمان داستان در مورد عشق نهیب می زنند:

"چون خاموش شدم سری تکان داده و گفت: برادر، اینها همه درست است. اما چرا می خواهی ازدواج کنی؟ من افسر نجیبی هستم و نمی خواهم تو را فریب بدهم، ولی باور کن که ازدواج، دیوانگی محض است. برای چه می خواهی این طوق لعنت را به گردن بیندازی و یک مشت بچه درست کنی؟ شیطان، حرف مرا بشنو دختر سروان را از سر باز کن." ولی قهرمان داستان ما که اتفاقا راوی نیز هست و چندین بار خواننده را مخاطب قرار می دهد گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و هر سختی به جان می خرد تا محبوب را دریابد.

عمده شهرت پوشکین برای آثار منظومش است و شعر زندگی او گر چه با محتوای داستانش همسو نیست به عنوان حسن ختام مطلب قرار می گیرد:

تو از چه رو به من اعطا شدي

ارمغان اتفاق!

               ای هديه ي عبث!

زندگي!

و از چه رو به سِر تقدير

محكومي به زنجير مرگ

کيست که از روي عداوت

مرا از نيستي خوانده

روحم را لبريزشور و

عقلم را سرشارتردید ساخته

ولي در فرارويم

                  دريغ از هدفي

به قلب

          خلأ

و در سر

          جز ياوه اي م نيست

و این جنجال مدام زندگی

و سیل غصه و اندوهش

                           چه عذابم

 مي دهد.

 پ.ن. حتما حکایتی را شنیده اید که عقابی از کلاغی در خواست می کند راز عمر طولانیش را برایش باز گو کند. وقتی کلاغ، عقاب را همراه زندگی خود می کند تا راز را به او  نشان دهد. عقاب وقتی پی به راز و شیوه زندگی کلاغ می برد، همان زندگی کوتاه ولی با عزت را انتخاب می کند. در داستان یکی از شخصیت ها این حکایت را برای قهرمان داستان تعریف می کند. به احتمال زیاد دکتر خانلری نیز آنچنان متاثر از حکایت می شود که یکی از معروف ترین شعرهایش را با عنوان عقاب تحت تاثیر آن می سراید و تقدیم صادق هدایت می کند.

فرستاده شده توسط عضو جدید وبلاگ، علی فرهی


برچسب‌ها: الکساندر پوشکین, انتشارات امیرکبیر, پرویز ناتل خانلری
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 11:51 توسط مدیر وبلاگ| |

مرد بی پروا خشمگین شد: "آخ چرا دست از سرم نمی کشید؟ تف نکن... سیگار نکش... آنجا نرو، این کار رو نکن، آن کار رو نکن... مثل مقررات رانندگی توی خیابان است. محض رضای خدا، چرا دست از سرم برنمی دارید؟ به هرحال چرا نباید شما را پاپا صدا کنم؟ من که نخواستم عمل جراحی کنید، خواستم؟" خشمگین پارس کرد. " چه کار خوبی! حیوانی پیدا می کنید، سرش را می شکافید و حالا حالتان از او بهم می خورد! شاید خودم اجازه عمل جراحی رو نمی دادم ..."

میخائیل آفاناسیویچ بولگاکف، نویسنده روس رمان مشهور "مرشد و مارگریتا"، این بار هم در رمانی دیگر شرایط سیاسی اجتماعی زمان خود را به چالش کشیده است. بولگاکف دل سگ را در 1925 چندماه پس از مرگ لنین نوشت و در آن سرنوشت پرولتاریا را پیش بینی کرد. اما این رمان بیش از چهل سال در شوروی سابق به فراموشی سپرده شد.

در بخش هایی از کتاب با واژه "پرولتاریا" برخورد می کنیم. مارکس درکتاب "مانیفست کمونیست" تعریفی از پرولتاریا ارائه می کند: "مقصود از پرولتاریا طبقه‌ ی کارگران مزدور جدیدی است که مالک هیچ وسیله‌ی تولیدی نیست و نیروی کار خود را برای تامین زندگی می‌فروشد." این کلمه نخست در امپراتوری روم، در قرن ششم پیش از میلاد، پدیدار شد. در آن زمان به موجب قانون، زمین‌داران و دیگر طبقات باید با پرداخت مالیات یا خدمت سربازی به دولت خدمت می کردند. پرولتاریا طبقه‌ای‌ است که "مولد ارزش" است اما سهمی از "ارزش" و "سود" نمی‌برد. مارکسیسم تقابل این طبقه با بورژوازی (صاحبان سرمایه) را طبیعت تاریخ برمی‌شمرد.

داستان در مورد پروفسوری است که با کمک دستیارش دست به عملی شگفت انگیز می زند. الصاق "غده هیپوفیز" انسان به یک سگ جهت بازگرداندن نیروی جوانی. اما در نتیجه این عمل شگفت انگیز سگ به مرور به یک انسان با "دل سگ" تبدیل می شود. بولگاکف سعی داشت با این داستان انقلابیون بلشویک را به آن سگ تشبیه کند و به همین دلیل رمانش اجازه انتشار نیافت. در واقع بولگاکف می خواهد بگوید: "صرف داشتن مغز شاید یک سگ هم به انسان تبدیل شود، اما آنچه برای انسان شدن لازم است احساس و روح بشری است."

جذابیت رمان های بولگاکف را می توان به یک کیک (خوشمزه و لذیذ!) تشبیه کرد. هسته اصلی داستان که جنبه ی انتقاد سیاسی و اجتماعی دارد به منزل نان کیک است و پوشش ظاهری علمی تخیلی آن به خامه کیک شباهت دارد. دست پخت بولگاکف عالی است. فقط امتحان کنید!

فرستاده شده توسط عضو جدید وبلاگ، مهشید موسوی


برچسب‌ها: میخائیل بولگاکف, کتابسرای تندیس, مهدی غبرایی
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 20:43 توسط مدیر وبلاگ| |

"چه کسی هرگز تصور نکرده که به یک شی تبدیل شود؟ یا حتی شئی ستایش برانگیز؟ این قراردادی است که هنرمندی غریب با مرد جوانی که بر لبه ی ناامیدی گام برمی دارد، می بندد. هنرمند که هوسی جنجالی در سر دارد پیشنهاد می کند جوان را که هوس زندگی در دل دارد، تبدیل به یک اثر هنری کند. در نهایت چیزی برای از دست دادن وجود ندارد ... به جز آزادی یک نفر ..." – توضیحات پشت جلد –

این روزها دیگر هیچ اهل کتابی نیست که با نام نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی "اریک امانوئل اشمیت" آشنا نباشد . به طور حتم، او یکی از موفقترین نویسندگان در سالهای اخیر بوده که با دیدی فلسفی سعی در واکاوی مسائل بنیادی بشر را دارد. از آنجایی که وی دارای مدرک دکترای فلسفه است، داستانهایش نیز به نحو شیرینی با دید فلسفی او گره خورده، اما نه یک فلسفه خشک و غیر قابل انعطاف .

این بار اشمیت " زمانی که یک اثر هنری  بودم " را در قالب یک رمان بیان می کند . گرچه جاذبه و کشش رمانهای او به اندازه داستانهای کوتاه بی نظیرش نیست، اما نمی توان آن را اثری کم ارزش دانست. بی گمان تنها در مقام مقایسه اینگونه رخ می نماید.

همانطور که در توضیحات پشت جلد خواندید شخصیت اصلی داستان جوانی است که با مشکل کم توجهی روبروست و از این رو زمانیکه با پیشنهاد وسوسه برانگیز هنرمندی دیوانه برای تبدیل او به شی روبرو می شود ، بی محابا دل به دریا می زند و ...

آیا تاکنون به این اندیشیده اید که به راستی چه چیزی انسانیت ما را شکل می دهد؟ آیا با از دست دادن شکل و ظاهر انسانی دیگر تمام حقوق مربوط به یک انسان و شهروند را از دست می دهیم؟ به راستی در جوامع ما ارزشگذاری جسم و روح یکسان است؟ و این اصلی منطقی است؟

خود اشمیت می گوید  وقتی نوشتن یک کتاب به پایان می رسد، زندگی اش آغاز می شود:

"از امشب به بعد دیگر نویسنده این کتاب نیستم. خوانندگانش از این پس نویسندگانش خواهند بود. ولتر می گوید که بهترین کتابها کتابهایی هستند که نیمی از آن ها با تخیل خواننده نوشته شوند. من با نظرش موافقم ولی در ته قلبم همیشه می خواهم بگویم: هر چقدر که خواننده استعداد داشته باشد ..."

به راستی جذابیت این رمان به این دلیل است که بر پایه سخن ولتر نگاشته شده است. وقتی به انتهای کتاب می رسی تازه متوجه می شوی خیلی چیزها اصلا توسط نویسنده بیان نشده ولی شما ، با تخیلتان آن را وارد داستان کرده اید.

فرستاده شده توسط "مهشید موسوی"


برچسب‌ها: اریک امانوئل اشمیت, نشر افراز, فرامرز ویسی, آسیه حیدری
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 12:13 توسط مدیر وبلاگ| |


"آقای هامیل می گوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی می زند دیگر واقعا نمی دانم من چه می توانم اضافه کنم؟ بشریت فقظ یک ویرگول نیست! چون وقتی روزا خانم با آن چشمان جهودیش مرا نگاه می کند نه تنها ویرگول نیست، بلکه حتی تمام کتاب قطور زندگی است و من علاقه ای به دیدنش ندارم. برای خاطر روزا خانم دو بار به مسجد رفتم، اما فرقی نکرد چون مسجد به درد جهودها نمی خورد ... "

"زندگی در پیش رو" همان کتابی است که رومن گاری،نویسنده ،فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، خلبان جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی، را برای دومین بار موفق به دریافت جایزه ادبی گنکور 1977 نمود. وی این رمان را با نام مستعار امیل آژار منتشرکرد .از این رمان، فیلمی نیز توسط Moshé Mizrahi درسال ۱۹۷۷ ساخته شده ‌است. گاری پیش از این جایزه گنکور را برای کتاب "ریشه های آسمان" در سال 1956 دریافت نموده بود .

شخصیت اصلی داستان پسری مسلمان به نام " محمد " است که :

" او بچه ای است که می بیند، خوب هم می بیند، تیز هم می بیند و همه را هم ضبظ می کند. همصحبت هایش یک پیرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ویکتور هوگو است و یک زن پیر دردمند. هرچند با بچه ها حرف می زند و بازی می کند، اما با آنها یکی نمی شود. در مجاورت آنها بچه نمی شود. او بچه ای است ساخته نویسنده .اما بچه ای به شدت پذیرفتنی و دوست داشتنی .

کتاب نیز به همچنین. در بیست صفحه اول کتاب محمد می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید، پس درهم و برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند، پس گنده گویی هایی به سبک بچه ها می کند. جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است وحرف ها و مثالهایش گاه در کمال خلوص نیست. پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی. به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز مغشوش می شود اما بعد به روش گفتار او عادت می کند و تمام پراکنده گویی های گاه گاه محمد را راحت می پذیرد ." – توضیحات پشت جلد –

محمد ، که  چیزی از پدر و مادرش نمی داند نزد زنی به نام " روزا خانم " پرورش یافته است. شرایط زندگی او به عنوان فرزندی نامشروع  دچار  چالش هایی است که برای کودکی در سن و سال او به راستی اندوهناک است. او خیلی بیشتر از همسالانش می داند و بیش از آنها می اندیشد. کودکی که در هنگامه بحران بلوغش سعی می کند بار سنگین مراقبت از کسی را که برایش حکم مادر دارد را، مثل یک "مرد" بپذیرد .

یک نصیحت: گرچه جلدش چنگی به دل نمی زند ، اما مطمئن باشید که پشیمان نمی شوید!

فرستاده شده توسط "مهشید موسوی"


برچسب‌ها: رومن گاری, نشر بازتاب نگار, لیلی گلستان
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 0:21 توسط مدیر وبلاگ| |

"تقدیم به بد نوشتن"

دو شهر در آمریکا از نظر فرهنگی زبانزد هستند و رقابتی بین این دو شهر برای برتری نسبت به یکدیگر نیز وجود دارد. این دو شهر نیویورک و لس آنجلس هستند. نیویورک که مسلما وجه فرهنگی خودش را با به یدک کشیدن لقب پایتخت فرهنگی جهان به رخ می کشد. لس آنجلس نیز با هالیوودش در تمامی دنیا معروف است. ولی دقیقا با همین توضیح نیویورکی ها، لس آنجلسی ها را به سخره می گیرند که شاعری در شهر شما رشد نیافته است. بوکفسکی هم که در لس آنجلس زندگی می کرده است از نظر آنها بیشتر کاریکاتوری از نویسنده و شاعر است. در هر صورت اگر بخواهیم رجز خوانی نیویورکی ها را وقعی بنهیم یا نه، بوکفسکی در تاریخ ادبیات آمریکای بعد از جنگ قطعا اسم قابل اعتنایی است.

 چارلز بوکفسکی (1920-1994) نویسنده و شاعری آمریکایی آلمانی تبار است. او از جمله نویسندگانی است که در کشور خودش مورد اقبالی قرار نگرفت و در واقع این اروپاییان بودند که او را شناختند. تیراژ کتاب های او را بالا بردند و آمریکاییها را مجبور کردند کارهای نویسنده ای را بخوانند که به زبان آنها و برای آنها می نویسد. بوکفسکی زندگی پر تلاطمی داشته است. در برهه ای بیست ساله نوشتن را رها می کند. به نوشیدن الکل روی می آورد، در خانه های اجاره ای حقیر زندگی می کند و به عنوان مامور پست لس انجلس نامه رسانی می کرده است. در مقدمه کوتاه کتاب داستان نویسنده شدن او را این گونه ذکر کرده است:

در سال 1970 مدیر انتشارات بلک اسپرو از او خواست تا یک رمان بنویسد، چون به نظرش داستان از شعر پرفروش تر بود. دو هفته بعد تلفن مدیر زنگ خورد.

بوکفسکی: تمومش کردم.

مارتین: چی رو؟

رمانی که خواسته بودی.

چه جوری دو هفته ای رمان نوشتی؟

از ترسم.

ترس بوکفسکی این بود که مارتین مقرری صد دلاریش را قطع کند.

کتاب عامه پسند آخرین رمان نویسنده است و به عقیده برخی بهترین اثر منثورش است. داستان کتاب نیز در انتشارت چشمه به این صورت ذکر شده است: این کتاب ماجرایی پلیسی دارد و می‌توان آن را در رده‌ی ادبیات پلیسی قرار داد. با این وجود با سایر رمان‌های پلیسی تفاوت دارد. در آن جنایتی اتفاق نمی‌افتد و برخلاف سایر رمان‌های پلیسی، شخصیت کار‌آگاه در این رمان انسانی زیرک و توانا نیست. بلکه پیرمردی کم‌توان است و فقط به کمک شانس و دیگران موفق می‌شود وظیفه‌ی خود را انجام دهد.

کتاب با زنگ تلفن شروع می شود. کسی به راوی داستان زنگ زده است و از او می خواهد سلین مرده را پیدا کند. راوی با قطعیت می گوید سلین مرده است و زن پشت خط (که صدای زیبایی دارد) همچنان اصرار به پیدا کردن سلین می کند و حتی آدرس او را در کافه ای در همان حوالی می دهد . . .

سلین نویسنده تلخ اندیش فرانسوی، معبود بوکفسکی است. همان طور که مشاهده می کنید در این داستان نیز با او به شوخی پرداخته است. ولی در واقع گویی روح شخصیت های سلین در راوی این داستان دمیده شده است، کسی که ول می چرخد، غر می زند و در و دیوار را فحش می دهد. راوی داستان از آن گونه افرادی است که فیلسوف بی عمل هستند و جملات قصار فراوانی دارند. گرچه برای انجام کوچک ترین کاری درمانده است. بوکفسکی در دنیایی متضاد زندگی کرده است و زندگی با دوره هایی متضاد داشته است. در نثر و شعرش نیز این تضاد رسوخ کرده است از جمله در این داستان که به راحتی داستان پلیسی را با طنز آمیخته است حتی گاهی تلخ.

گیج شدم و زل زدم به پاهاش. همیشه از پا خوشم می آمده. اولین چیزی که موقع تولد توجهم را جلب کرد پا بود. ولی آن موقع داشتم زور می زدم که بیایم بیرون. از اون موقع به بعد هم با این شانس نکبتم دارم در جهت مخالف زور می زنم. ص13

من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را. ص16

سرنوشت همه ما همین بود که کارهای حقیر کثیف مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم. ص88

با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند. ص89

ته همه چیز ملال بود. کسالت. اه،اه،اه. آدم ها وابسته می شوند. نور، صدا، س.ک.س، پول، سراب، مادر، خ.ود ارض.ایی، جنایت و بدحالی دوشنبه صبح ها. ص 133

بیشتر آدم های دنیا دیوانه اند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. ص 143

فرستاده شده توسط علی فرهی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, نشر چشمه, پیمان خاکسار
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 12:34 توسط مدیر وبلاگ| |

ورود "وین روشه" و دخترش "انوک" به روستای کوچک " لانس کنه "، رنگ و بویی جدید و تا حدودی جادویی  به این مکان بی روح و خاکستری می بخشد. رنگ و بوی شکلاتی! اما مشکل اینجاست که کشیش سختگیر و متعصب روستا، " پدر رینو " آنها را مخل یکنواختی حاکم بر روستا می داند و این اخلال از نظر او به معنای از بین رفتن قداست و حرمت ( یا به تعبیری بهتر ، نفوذ و قدرت ) کلیسا است.

به تدریج رفتار جذاب و پرشکوه وین بر تک تک اهالی روستا تاثیر می گذارد. اوضاع وقتی بالا می گیرد که گروهی کولی، سوار بر قایق هاشان مدتی در اسکله ای نزدیک روستا پهلو می گیرند و ارتباط وین و برخی از اهالی با آنها، برای پدر فرانسیس رینو غیر قابل توجیه است. در این هنگام شخصیت تاثیرگذار دیگری وارد داستان می شود ." رو " مرد موسرخ  و تنهای قصه، ضربه ی سختی از یکی از اهالی می خورد و با ازدست دادن قایقش مجبور به اقامت در روستا می شود .

اما نقطه اوج داستان وقتی است که وین تصمیم می گیرد بیرق مخالفت علنی با کشیش را علم کند و ترتیب یک کارناوال بزرگ شکلات را می دهد ...

فیلم " شکلات " با بازی جانی دپ (رو)، ژولیت بینوش (وین)، آلفرد مولینا (پدر رینو)، در سال 2000 از روی همین اثر ژوان هریس توسط کمپانی میراماکس ساخته شد، که با موفقیت چشمگیر و دریافت چندین جایزه معتبر، احتمالا خود جناب هریس را نیز شگفت زده کرد! و همین موفقیت باعث شد تا با ادامه دادن داستان کتاب زیبای " کفش های آبنباتی " را بنویسد.

به نظر من، این کتاب علاوه بر اینکه داستانی منسجم را روایت می کند، با آگاهی کامل از مسائل روان شناختی، حس اعتماد به نفس را به خواننده القا می کند. این همان جنبه ای است که در کتاب کفشهای آبنباتی پررنگ تر به چشم می خورد. و در کل کتاب شکلات، دایره المعارفی از عاشقانه ها، مسائل فلسفی و اعتقادی، وسائل روان شناختی، ادبی و حتی شکلات پزی است!

فرستاده شده توسط مهشید


برچسب‌ها: ژوان هریس, کتابسرای تندیس, طاهره صدیقیان
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 13:54 توسط مدیر وبلاگ| |

اعتقاد ندارم که رویا را الزاما باید به جای واقعیت گرفت یا واقعیت را به جای جنون.

نویسنده داستان، چکیده ای از نوشته خود را در حدیث نفس قهرمان آن قرار می دهد، مخاطب را وارد محیطی می کند که  محاط بر او می شود و در پایان ... .

آدولفو بیوئی کاسارس (1919 – 1999) نویسنده نام آشنای آرژانتینی کمتر شناخته شده در ایران، با داستان خود (1940) چنان ادبیاتی را به رخ می کشد که بورخس را مجبور به مقدمه نویسی بر کتاب و تحسین از آن می کند.

مترجم به منظور معرفی بهتر بیوئی علاوه بر مقدمه بورخس، مقدمه ای از استادی در دانشگاه کالیفرنیا که در زمینه ادبیات آمریکای لاتین تخصص دارد، به کتاب افزوده است. این مقدمه جامع علاوه بر معرفی نویسنده، کتاب و نظرات دیگران درباره او را توضیح می دهد.  مترجم همچنین در یادداشت خود در مورد بیوئی  این گونه اظهار نظر می کند: داستان کاسارس ساختاری دقیق و منظم دارد که اساس آن به همان اندازه واقعی است که خیالی. چنان واقعی که در ممکن بودن آن نمی توان شک کرد و چنان خیالی که در داستانی بودن آن. نویسنده واقعیت و خیال را در وضعیتی دیگر کنار هم می نشاند و از آن جا به مقوله جاودانگی می رسد و همچنین عشق؛ صورتی دیگر از عشق که در عین غیاب، حضور دارد.

شاید نگاه بیوئی به عشق از دیدگاه این استاد دانشگاه خود بیانگر داستان و احوالات قهرمان آن باشد. عشق در نظر بیوئی همچون یک دل مشغولی آسیب پذیر و آسیب رسان جلوه می کند: تفکرات و مکاشفات فرد عاشق در خلوت خود می تواند به فاجعه ای منجر شود؛ در قالب حماقتی بیهوده یا طغیانی روحانی (شاید هم شیطانی).

 بورخس نیز، در مقدمه اش بیان می کند که توضیح درمورد این کتاب بدون لو دادن داستان کاری بسیار دشوار است و به قطعه شعری در مورد محتوای کلی داستان بسنده می کند:

این جا بوده ام زمانی

کی یا چگونه، نمی دانم:

می شناسم علف های پشت در را،

آن  بوی خوش و دلپذیر را،

صدای حسرت بار، چراغ های گوشه و کنار ساحل را.

داستان از این قرار است؛ فردی در جزیره ای متروک که در گذشته این گونه نبوده است برای فرار از دادگاه، رابینسون کروزو وار زندگی می کند و با حس کردن تغییراتی در اوضاع جزیره متوجه جمعیتی نا آشنا می شود...

روایت داستان به صورت اول شخص است. قهرمان آن فردی بی نام است. داستان در قالب یادداشت هایی بدون تاریخ از او بیان می شود. گویی داستان دیالوگی بین قهرمان داستان و خودش است.  قرار دادن داستان در یک گونه خاص به واقع کاری دشوار است. به راحتی می توان تمامی خصوصیات ژانر فانتزی یا علمی تخیلی، رازآلود، عاشقانه، فلسفی و... را در داستان ردیابی کرد.

مایه های فلسفی داستان با هنرمندی تمام در لفافه ای از داستانی ماجرا محور قرار داده شده است. داستان مضامین فلسفی به خصوص اگزیستانسیالیسم را در خود دارا می باشد و به راحتی هستی و هویت انسان به عنوان موجودی مختار(؟) به عنوان دو عامل مهم در تعریف این فلسفه، برای مخاطب به چالش کشیده می شود.  همچنین در گونه علمی تخیلی به مانند بزرگانی چون اچ. جی. ولز (عنوان  کتاب مستقیما به داستانی از ولز اشاره دارد) و ژول ورن بعد از گذشت سال ها محتوای داستان او به حقیقت نزدیک شده است. گرچه نزدیکی رویایی از جنس ابداع مورل در 1940 به واقعیت در 2012 را نمی توان به راحتی اتفاق خوشایندی حداقل همانند آنچه برای ژول ورن اتفاق افتاده است بدانیم.

چند نمونه از کلنجارهای قهرمان داستان با خودش:

کار زیاد یک حسن دارد: دیگر کمتر به زنی فکر می کنم که به منظره غروب آفتاب می نگرد. ص 47

بعد ار فرار، با سلاح بی تفاوتی به جنگ ملامت طاقت فرسای خود رفتم و عاقبت توانستم به آرامش ذهنی دست پیدا کنم. ص50

به نکته ای درباره خودم پی برده ام. غالبا فکر می کنم آخر و عاقبت هر ماجرایی، تلخ و نا خوشایند خواهد بود. ص55

ما در زندگی خود به واسطه عادت ها و رفتارها به این باور می رسیم که اتفاقات به شیوه ای پیش بینی پذیر رخ می دهند. اما حالا به نظر می رسد واقعیت تغییر شکل داده و غیر واقعی شده است. ص99

درهر صورت داستان حس غریبی دارد و بیشترین رنگی که در خود دارد عشق است و تنهایی.

پ.ن. بعد از خواندن داستان دل مشغولی ام این بود که چرا هالیوود داستان را به فیلم تبدیل نکرده است. (داستان کاملا ماجرا محور است و با تغییراتی آمریکایی عامه پسند می شود) تا اینکه با خبر کنسرت همزمان چند ماه گذشته اسنوپی داگ با توپک(خواننده رپی که دو دهه پیش کشته شده است) به این نتیجه رسیدم، هالیوود داستان را به فیلم تبدیل نکرده است بلکه ابداع مورل را از داستان به واقعیت آورده است. پس با اینکه کتاب به تازگی چاپ نشده و تجدید چاپ نیز نشده است. فکر کردم بد نیست کتابی از آمریکای لاتین با سبکی غیر از رئالیسم جادویی معرفی شود.

فرستاده شده توسط "علی فرهی"

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 12:33 توسط مدیر وبلاگ| |

مهر گفت: "اینها همه فلسفه بافی های آدمیان است . واقعیت آن است که امروز چیزی جز تداوم دیروز نیست."

مهردروج خنده ای تلخ کرد و گفت: "اهورایان هرگز در نمی یابند که چنین نیست . امروز دیباچه ی فرداست."

سوشیانس گفت: "سخنانتان بوی خطاهای قدیمی می دهد. برای من امروز تنها امروز است. من در پی آن هستم که این زمانه و تاریکی هایش را که در دیروز و فردا لانه کرده است از میان بردارم. آیا به راستی هیچ یک از شما نیست که بخواهد به من کمک کند؟"

مهر گفت: "من می خواهم اما نمی توانم."

مهردروج گفت: "من می توانم ولی نمی خواهم."

بی گمان نام "سوشیانس" برای بسیاری از ایرانیان آشناست. سوشیانس یا منجی آخرالزمان اینبار نام قهرمان داستان شروین وکیلی است. نویسنده با تلفیق اسطوره های دینی (زرتشتی) و ملی به روایت داستان مبارزه ی نیروهای خیر و شر در جنگ آخرالزمان می پردازد. اگرچه نمی توان این کتاب را به طور صد در صد منطبق بر آموزه های دین زرتشت دانست اما نحوه روایت داستان و به کارگیری واژگان غنی زبان شیوای پارسی بی گمان بر ارزش اثر می افزاید.

در ابتدا خواننده با مطالعه ی صفحات نخستین کتاب ممکن است احساس کند نثر کتاب سنگین و گنگ است اما این احساس دیری نمی پاید و فضای افسانه ای و اسرارآمیز داستان خواننده را  به خود جذب می کند. ذکر این نکته لازم به نظر می رسد که مطالعه کتاب برای کسانی که آشنایی لازم را با اسطوره ها و قهرمانان ملی ندارند ممکن است اندکی کسل کننده باشد اما نویسنده با زیرکی ستایش آمیزی توضیح مختصری از تمام شخصیت های اسطوره ای داستان در صفحات انتهایی کتاب فرا روی خواننده می گذارد .

نکته ی دیگر که توجه خواننده را متوجه خود می سازد، ترتیب فصول داستان است. فصل اول تحت عنوان "پایان" و آخرین فصل "آغاز" نام گرفته است. جمله ی آغازین: "شگفتا داستانی که با مرگ آغاز شود."

حکایت داستان از این قرار است که سوشیانس که مردی عادی به نظر می رسد در خلال اتفاقات آغازین قصه وارد ماموریتی برای همداستان ساختن اهورایان در جنگ علیه نیروهای اهریمن می شود.

ممکن است در انتها برایتان سوالهای زیادی در مورد منجی آخرالزمان و خصوصیات وی به وجود آید اما همانطور که قبلا هم گفتم این کتاب به طور صد در صد با آموزه های دینی منطبق نیست.

فرستاده شده توسط مهشید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 18:15 توسط مدیر وبلاگ| |

امروز قصد معرفی کتابی از جوشوآ فریس، نویسنده 38 ساله آمریکایی با نام «آنگاه به پایان رسیدیم» را دارم. این رمان رتبه دوم از ده رمان برتر  سال 2007 توسط مجله تایمز را به خود اختصاص داده است. همچنین از سوی مجله نیویورکر، لس آنجلس تایمز، سانفرانسیسکو کرونیل و ده ها نشریه معتبر دیگر تحسین شده و جایزه بنیاد همینگوی را نیز در سال 2007 از آن خود نموده است.

آنگاه به به پایان رسیدیم، جوشوآ فریس، مترجم علی فامیان ، انتشارات کتاب نیستان، 412 صفحه، 9500 تومان


ماجرای کتاب در سال های 2001-1999 در یک شرکت تبلیغاتی واقع در شیکاگو اتفاق می‌افته. اول داستان همه چی آرومه و کارمندان چقدر خوشبختن! «عاشق نان شیرینی حلقوی رایگان شرکت بودیم. وقت و بی وقت شیرینی می خوردیم. گستردگی و کیفیت مزایای جانبی شغلمان خیره کننده بود».(ص 10) . با شروع سال 2001 و بحران اقتصادی و ورشکستگی تعدادی از شرکتها، اخراج کارکنان این شرکت تبلیغاتی هم آغاز میشه. «دوران تعدیل نیرو فرا رسید. چند روز دیرتر یا زودتر همه مان کارمان را از دست می‌دادیم»(ص 25).
   خط اصلی داستان مربوط به تلاش کارمندان این شرکته که هر کاری از دستشون بر می‌آد میکنن تا مفید به نظر برسن و اخراج نشن.«همیشه با احتیاط به حرفهای همدیگر گوش می دادیم و آماده بودیم تا در صورت لزوم به سر میزهایمان برگردیم و خودمان را سرگرم کار نشان دهیم تا اخراج نشویم.» (ص 73) همین موضوع (استرس از دست دادن شغل) به اضافه مرگ فرزند ، طلاق همسر ، اقساط معوق بانکی و ... کارمندان این شرکت را تا مرز افسردگی یا حتی جنون پیش می بره.«یوپ گفت: حالم حسابی گرفته است. من یه آدم 48 ساله ام. حتی فتوشاپ بلد نیستم. بعضی وقتا برای باز کردن یک صفحه ویندوز کلی وقت صرف میکنم. من سن و سالی ازم گذشته . اگه اخراج بشم کی به من کار میده.»(ص 53) و یا «مارسیا ادامه داد: از وقتی تعدیل نیرو شروع شده من حتی یک فنجان قهوه با دلخوشی توی بوفه نخوردم. همه اش فکر می‌کنم الان یه نفر می‌آد و منو می بینه و به خودش میگه لابد کاری ندارم که دارم اینجوری قهوه می خورم»(ص355).
از طرفی نویسنده کتاب اشاره های مستقیم و غیرمستقیم زیادی به مشکلات قدیمی کارمندان پشت میزنشین ، مثل افسردگی، روزمرگی و زندگی یکنواخت، انزوای کاری و وضعیت نابسامان اقتصادی داره که با توجه به استفاده از ضمیر اول شخص جمع، خواننده با شخصیت های کتاب همزاد پنداری می کنه. معرفی این کتابو با این جمله از مقدمه مترجم به پایان می رسونم: «این کتاب روایتی است تلخ و سرگرم کننده از پایان رویای آمریکایی. روایت آدم هایی که به هر دری می زنند تا بمانند اما بالاخره به پایان می رسند».

 پ ن 1 : روایت داستان بصورت خطی و فاقد پیچیدگیه ولی تعداد شخصیت ها نسبتاً زیاده. ترجمه کتاب هم بسیار روان و خوش خوانه. در مورد خوندن کتاب یه نکته ای رو بگم. با توجه به اینکه این کتاب بیش از 400 صفحه است و در یک یا دو نشست نمیشه تمومش کرد و مثل خیلی از کتابهایی که شخصیت های پرتعدادی دارند ، ممکنه در 50-60 صفحه اول خواننده سردرگم بشه ، پیشنهاد میکنم به مرور که پیش میرین واسه هرکدوم از شخصیت های اصلی کتاب یه نیم خط توضیح در یه یادداشت واسه خودتون بنویسین تا خط داستان از دستتون خارج نشه.

پ ن 2 : این هم لینک گفتگو با جوشوآ فریس نویسنده کتاب که چند وقت پیش در روزنامه اعتماد به چاپ رسید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 11:33 توسط محمد حسین همت| |

 

مشخصات ظاهری:

سیمای زنی که مظلومیت و حجب را القا می کند و پشت آن دستی که با گچ عنوان داستان را بر روی تخته ای نوشته است. این طراحی با موضوع داستان کاملا همخوانی دارد. چاپ چهارم این کتاب مشتمل بر 224 صفحه و قیمت آن 3300 تومان می باشد.

موضوع:

دختری به نام فرزانه که آموزشیار نهضت است، روستای توپچنار از توابع مشهد را به عنوان محل خدمت انتخاب می کند. روستایی دورافتاده که در بحبوحه جنگ حتی صدای انفجاری نشنیده و رهبر انقلاب را ندیده! روستایی خوش آب و هوا در میان کوه ها که حتی حداقل امکانات زندگی مدرن در آن دیده نمی شود. آب از چشمه، برق آن شمع و سوختشان هیزم است. این روستا کمتر از 10 خانوار دارد. کل داستان، جریان زندگی و اتفاقاتیست که فرزانه در این روستا تجربه می کند. خود فرزانه هم طعم فقر را چشیده و در خانواده ای فقیر زندگی می کند.

توضیحات:

نویسنده ، توصیفات زیبایی در کل داستان به کار می برد که ظریف و نغز است، اما گاهی زیاد بودن این توصیفات لذت آن را کم میکند و خواننده دچار خستگی می شود. موضوع دیگر آنکه نویسنده نتوانسته با توصیف محیط و استفاده از لهجه و گویشها نشان دهد که توپچنار یا حتی محل زندگی فرزانه در استان خراسان است. گفتگوی میان خانواده فرزانه بدون لهجه انجام می شود که نبود این ویژگی در "رمان های اقلیمی" نقص به شمار می‌رود.

یکی از موضوعاتی که در این رمان به چشم می خورد دیدگاه زنان روستا نسبت به مردان است که ما در این رمان دو دیدگاه کاملا متناقض را مشاهده می کنیم! زنان ازدواج کرده ای که ناراضیند و ازدواج را عامل بخت بدشان می دانند و زنانی که شوهر از دست داده اند و یا عاشق پیشه اند که اصل زندگی را در همسر داشتن می دانند!!!

رمان توپچنار در سال 1378 توسط وزارت ارشاد، به‌عنوان يكي از بيست برگزيدة بيست سال ادبيات داستاني پس از انقلاب ايران معرفي شد.

 

پشت جلد کتاب:

دختر جوان وحشت زده به مارخیره شده بود . مرد چوب دستی اش را آماده کرد و به طرف ماررفت و آن را طوری حرکت داد که مار به نرمی به چوپ پیچید .آن گاه درنهایت آرامش ، خطاب به آن پیچک سمی گفت : چرا توی گذر آمدی حیوان ، نمی ترسی سرت را بکوبند ؟ هی زبان بسته ، شکمت را سیرکردی ، لم دادی توی راه ، هان ؟
سپس چوپ دستی را که سنگین شده بود ، بلندکرد و به کنار جاده برد و آن را لای علف ها رها کرد و برگشت . فرزانه که تمام مدت با حیرت به او نگاه می کردنفسش را بیرون فرستاد و به مرد گفت که ممکن بود نیشش بزند .
لبخند گرم بر چهره سوخته مرد نشست و پس از لختی درنگ پاسخ داد : محبت چیزی نیست که مار آن را نفهمد .

 

گزیده متن:

1.        "در تمام مدتی که زن حرف می زد، توجه تازه وارد به پنجره ای بود که اگر چه بیش از یک وجب از نمد سیاه فاصله نداشت ولی در نهایت سخاوت و گشاده دستی به همه آبادی و کوه مقابلش که بر فرق آن تک درخت چنار بزرگ و کهنسالی روییده بود، باز می شد. فرزانه خوشحال بود که چشم انداز پرشیبش، نیمی از آبادی را در بر می گرفت و او همواره می توانست ، آدم هایی را که در منظر چشم او لانه داشتند، ببیند و از همان جا شریک شعله اجاق و همنشین بساط کتری چایشان باشد. پنجره برای او روزن محرم همسایگی ، همچون پل ناپیدایی میان من و ما بود. جریانی بود که با تمامی ایستایی‌اش او را با خود می برد. همیشه می پنداشت، پشت هر پنجره ای چشمی و پشت هر چشمی، دلی غمخوار نشسته است. او هرگز به دنبال ستاره آدم‌ها در آسمان نبود. بلکه باور داشت، هر دلی پنجره‌ای دارد که روزه به رویش گشوده خواهد شد."

2.        "فرزانه بوی خوب خاک را بر گونه‌هایش حس می‌کرد. باری دیگر به نرمی چشم‌هایش را گشود. زندگی گلدان شمعدانی شکسته‌ای بیش نبود و دنیا گوی سرخ اناری ملس، ویار زنی باردار. عشق شکستن بود و بودن کوچ..."

 



برچسب‌ها: توپچنار, انسیه, شاه حسینی, سوره مهر
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:47 توسط محسن مدنی| |

اگر گناهان من مستحق مجازات است، لااقل جهل و جوانی ام ارزش بخشودگی را داشت. خداوند و نسل های آینده لطف بیشتری به من نشان خواهند داد.

(نوشته ی لیدی جین گری. برج لندن. فوریه 1554)

به عنوان یک زن، همیشه برام دونستن سرگذشت زنانی که در تاریخ نامشون به جا مونده ، از جذابیت خاصی برخوردار هست.مخصوصاً زنانی که در دوره های سختی از تاریخ زندگی می کردند.زمانی که زن ها جنس ضعیف شناخته می شدند و تنها وظیفه شون در زندگی از دید دیگران، ازدواج و بچه دار شدن بوده، اما در چنین دوره های تاریخی که زنها حق چندانی در جامعه و حتی در خاندان خودشون نداشتند، کسی مثل ملکه الیزابت به سلطنت می رسه...

شوق دونستن درباره زندگی ان بولین و به موجب اون ملکه الیزابت، باعث شد کتاب لیدی الیزابت رو بخونم. و در این کتاب بود که با یک نام دیگه آشنا شدم " لیدی جین گری "

و خوشبختانه آلیسون ویر غیر از رمان لیدی الیزابت، "خائن بی گناه" رو هم نوشته بود، تا بتونم درباره لیدی جین گری هم بیشتر بدونم.

داستان در ابتدا با روایت لیدی جین گری ، در زمانی که در برج لندن زندانی ست آغاز میشه و سپس به گذشته بر میگرده، به زمان تولد جین گری.

این رمان توسط چندین راوی روایت میشه. داستان از زمان سلطنت هنری هشتم آغاز میشه و تا به سلطنت رسیدن ادوارد پیش میره ،سلطنت نه روزه ی لیدی جین گیری  روایت میشه و در زمان سلطنت ملکه مری به پایان میرسه.

لیدی جین گیری یک دختر شانزده ساله ی پروتستان  که  نوه ی خواهر هنری هشتم  بوده  و در سلسه مراتب جانشینی حق به سلطنت رسیدن داشته، البته بعد از فرزندان هنری هشتم و مادر خودش.اما از آنجا که بعد از ادوارد حکومت به مری- که یک کاتولیک متعصب است- خواهد رسید، درباریان برای حفظ منافع خویش دسیسه هایی می چینند تا لیدی مری و لیدی الیزابت را از سلطنت خلع کنند و لیدی جین گری را به سلطنت برسانند.

اما سرانجام پس از نه روز "مری خونین" به یاری سپاهیانش به سلطنت می رسد و ملکه جین را زندانی  و سرانجام  حکم اعدام جین گری را امضا میکند.

این رمان از چند لحاظ برای من ارزشمند هست : اول اینکه چون توسط یک زن نوشته شده و اغلب راویان داستان زن هستند، مسائلی درباره زنان در کتاب مطرح میشه که من خیلی خوب می تونستم درکشون کنم. دوم، ارزش تاریخی این رمان برام قابل توجه هست، همانطور که نویسنده در یادداشتش نوشته : عصر تئودور بر تصورات گروه گسترده ای از مردم افسونی همیشگی دارد . و بعد به خوبی نشون میده که تعصبات مذهبی در یک جامعه چه پیامدهایی میتونه داشته باشه و بالاخره دسیسه ها در قلمرو سیاست که گاهی میتونه یک بی گناه رو خائن جلوه بدهد.

این رمان بر اساس داستانی واقعی است. لیدی جین گری شخصیتی چشمگیر و اسف انگیز است. گرچه او محصول دوران خودش و تعصبات آن دوره نسبت به زنان بود، اما میان محدودیتهای آن زمان به خود، آرمانها و اعتقاداتش وفادار ماند.بیشتر شخصیتهای این داستان حقیقتا وجود داشته اند و اکثر وقایع به راستی اتفاق افتاده اند.(یادداشت نویسنده)

نکته آخر درباه خائن بیگناه اینکه: طرح روی جلد کتاب عالیه !

 

پ.ن.1 بهترین های روی جلد به انتخاب سایت آمازون در سال 2011 عبارت بودند از :

(آلسکاندر مک کویین) نوشته اندرو بولتون، سالو سادزبو/(طراحی لباس دیور)نوشته اینگرید ساشی/(ابزار موسیقی) نوشته پت گراهام/(هنر راهنماها) نوشته کاترین ون در شورن/(بین پرانتز ها) نوشته رابرتو بولانو/(1Q84) نوشته هاروکی موراکامی/(سیرک شب) نوشته ارین مورگن اشترن/(مردی در ماه) نوشته ویلیام جویس/(استیو جابز) نوشته والتر ایزاکسون /(عکس های گمشده کاپیتان اسکات) نوشته دیوید ام. ویلسون.

پ.ن.2 شما چی؟!! فکر می کنید بهترین و یا ضعیف ترین روی جلد در ایران مربوط به کدامیک از کتابهایی هست که تا به حال خوندید؟!! ....منتظر نظرات تون هستم...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 23:7 توسط نسترن طالبی| |

شاید این یک معرفی کتاب نیست !

چرا که فکر می کنم غرور و تعصب نام آشنایی برای همگان است. کتابخوانها این رمان را به خوبی می شناسند. دوستداران فیلم به احتمال زیاد اقتباس های سینمایی و سریال های ساخته شده بر اساس این رمان را دیده اند و حتی شاید بتوان به جرئت گفت افراد دیگر حداقل اسم این رمان را شنیده اند

- اما دلایل گذاشتن چنین پستی :

1.غرور و تعصب در سال 1390 توسط انتشارات افق و در قطع جیبی چاپ و منتشر گشته است

2.نوشتن درباره ی جین آستین

3. یادآوری یک اثر بزرگ

پس این یک معرفی کتاب نیست،

بلکه یک یادآوری ست!

درباره ی غرور و تعصب : همانطور که از هر رمان کلاسیک دیگری انتظار می رود، در غرور و تعصب نیز صاحب منصبان یک جامعه نقش مهمی را در داستان ایفا می  کنند.میهمانی ها، میزهای شام، رقص ، موسیقی ، آواز جز لاینفک این داستانهاست. و غرور و تعصب داستانی از قرن هیجده انگلستان، خانم هایی که به مهمانی می روند ، باید خوب پیانو بزنند،  و اگر بخت با آنها یار باشد همسری برای خود بیابند. و مردها غرق در منصب خویش  و شاید گاهی درگیر عشق! اما این تکرارها از جین استین هرگز ملال انگیز نیست

البته آستین اگرچه در داستانش به هنگ و افسرها و...اشاره می کند، اما هرگز از مسائل سیاسی روزگارش سخنی به میان نمی آورد.

غرور و تعصب بیش از هر چیز داستان عشق الیزابت بنت و آقای دارسی است.رابطه ای که در ابتدا از طرف الیزابت با نوعی تنفر و از طرف دارسی با نوعی بی تفاوتی آغاز شده است.اما گذشت زمان باعث میشود که هر دو متوجه اشتباهاتشان درباره برداشت شان از یکدیگر بشوند. و سرانجام با تمام مشکلاتی که به علت شکاف طبقاتی در سر راهشان وجود دارد نام خود را در عاشقانه های کلاسیک – و البته به لطف جین آستین- جاودانه سازند.

 

درباره ی جین آستین: زنی که تا 42 سالگی یعنی تا زمان مرگ مجرد باقی می ماند و از ترس اطزافیان نوشته هایش با نام یک بانو منتشر می گردند. خب البته قرن هیجده انگلستان ، قرن چنین  جسارتهایی برای " یک بانو" نبوده است: کتاب نوشتن ... او در 1775 در روستای استیونتون در ایالت همپشایر انگلستان به دنیا آمد و از آن جا که والدینش عاشق مطالعه بودند، او هم نسبت به زن های روزگارش باسوادتر شد.جین آستین به خوبی به شرح اتفاقات زندگی هر یک از شخصیت های داستانش می پردازد. شاید فقط از زندگی خانوادگی، عشق و ازدواج ... می نویسد اما این هنر یک نویسنده است که اینها را به گونه ای توصیف می کند که  جذابیتش بیشتر از آنچه هست میگردد.زیرا شرح دادن یک زندگی عادی با چنین جذابیتی هرگز آسان نیست. والبته  طنز در جملات جین آستین ، لطف آثار او را چند برابر کرده است.جین آستین در 1817 پس از یک بیماری طولانی مدت درگذشت. تا ۱۳ سال بعد از مرگش،هیچ یک از رمان های او در انگلستان،تجدید چاپ نشدند و سرانجام،در اواخر قرن نوزدهم بود که نامش را در فهرست «رمان نویسان بزرگ»قرار دادند.

آثار جین آستین عبارتند از: غرور و تعصب. عقل و احساس.اما. منسفیلد پارک. کلیسای نورث انگر. ترغیب

و دو اثر ناتمام با نامهای: واتسون ها و سندیتون

پ.ن.1 یه پیشنهاد خوب برای همه کسانی که مثل من، عیدی دادن کتاب رو به اندازه ی عیدی گرفتنش دوست دارند

رمانهای مجموعه ی عاشقانه های کلاسیک انتشارات افق، به عقیده ی من فوق العاده هستند.این مجموعه شامل رمانهای: غرور  و تعصب، جین ایر، ربکا، زنان کوچک، بلندی های بادگیر، اوژنی گرانده و دزیره ،هست

و من به عنوان یک کتابخوان از نشر افق برای این مجموعه ممنونم!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:45 توسط نسترن طالبی| |

جنگ یا دفاع؟ فرار یا مقاومت؟ زندگی یا مرگ؟ همه مفاهیمی است که می‌تواند در پس یک جنگ باشد. جنگی تحمیلی یا دفاعی! با این همه، تمام این مفاهیم همیشه در ذات خود یکی است. یک نتیجه در پس دارد و آن نتیجه همانی است که از نام آن به ذهن متبادر می‌شود. می‌خواهد بزرگ باشی یا کودک، نوجوان باشی یا جوان، بخواهد بمیری می‌میری و بخواهد زنده بمانی، زنده می‌مانی! این ذات زندگی یا حتی جنگ است و همه در آن درگیرند.

دشتبان را شاید بتوان از بهترین رمان‌هایی دانست که در سال‌های اخیر در حوزه ادبیات دفاع مقدس نگارش شده است. اثری که جز آثار دسته نوجوان قرار می‌گیرد و با این حال داستانی برای بزرگ‌ترها هم هست. روایت داستانی که جنگ را برای نوجوان هم به ارمغان می‌آورد. داستان دشتبان داستان زندگی است در زیر توپ‌های دشمن. داستان جنگ با طبیعت و آوارگی که از جنگ‌ آدم‌ها متاثر شده است! داستان دشتبان شاید برای نوجوانان باشد، با این حال داستان بزرگی در دنیای نوجوانی است. شاید “دنیای بزرگ نوجوانی” که هیچ‌گاه به چشم نمی‌آید…

 جمله ای از کتاب:««آدم وقتی خوشحال است، سرنوشت یک جایی همان نزدیکی ها قایم شده تا یک چیز خوشگل را ازش بگیرد.»

وقتی جنگ شروع شد، اهالی مناطق غربی کشور از یک‌سو با دشمن رو در روی‌شان می‌جنگیدند و از طرفی با طبیعتی که با آن‌ها سر ناسازگاری داشت. شزایط سخت، زندگی در غار، حرکت در یخ‌بندان برای رسیدن به پشت جبهه و مبارزه با حیوانات وحشی چهره‌ی دهشتناک دیگری از جنگ را به رخ‌ می‌کشد که کمتر مردمی در شرایط جنگی آن را لمس کرده‌اند. 

دشت‌بان روایت یک نوجوان از آوارگی در جنگ است. او داستان را از زبان گذشته روایت می‌کند و این‌ باعث می‌شود که راوی بزرگ و دانا جلوه کند. ناصر اطلاعات زیادی را در مورد حیوانات، رودخانه‌ها و کوه‌ها و درخت‌ها به خورد مخاطب می‌دهد که این اطلاعات در حوزه‌ی زندگی شهری نمی‌گنجد. 

ادبیاتی که برای گروه سنی نوجوان آفریده‌ می‌شود، در حوزه‌ی زبانی و مفاهیم محدودیت دارد. اما روایِ کتابِ دهقان به عمد از اصطلاحات بومی و اصطلاحات اصیل فارسی استفاده می‌کند. دهقان در این باره گفته است: «با محدود شدن در زندگی شهری، یک ‌عالمه واژه را به‌خاطر این‌که دیگر سر و کاری باهاشان نداریم، از زبان‌مان حذف کرده‌ایم و من خواستم که به عمد این دایره‌‌ی واژگانی را افزایش بدهم. شاید بچه‌های شهری تا‌ به حال اصطلاح "پاپلک کردن مرغ"‌ به گوش‌شان نخورده، چون در محیط اطراف‌شان مرغی نداشته‌اند». 

نویسنده اصطلاحات غریبی مانند "زیرجُلکی خندیدن"، "فحش چاروادار"، "رُمبیدن دیوار" یا "تَلم شدن انجیرها" را برای مخاطب‌ نوجوانش به طور مستقیم معنی نمی‌کند؛ اما صحنه‌ را به گونه‌ای توصیف می‌کند تا او به بهترین نحو بتواند درباره‌ی آن کلمه تصویرسازی کند. و البته به ‌کارگیری این اصطلاحات آن‌قدری نیست که موجب فرار یا آزار خواننده بشود.

این اثر برگزیده جایزه کتاب سال شهید غنی پور در بخش کتاب نوجوان در سال ۸۹ بوده است.

دشتبان جز معدود اثار تلخ و خوشخوانی است که در سال ۸۸ نه تنها مورد توجه عام مخاطبان، که مورد توجه مثبت بسیاری از منتقدین طراز اول ادبیات داستانی ایران نیز قرار گرفته است. اتفاقی که در ایران برای کمتر کتابی روی می‌دهدف مخصوصاً اگر رمان نوجوان نام بگیرد!

این اثر جز آثار فاخر انتشارات نیستان به دست چاپ و انتشار سپرده شده است. مجموعه کتاب‌هایی که به زودی باید بیشتر از آن‌ها شنید.دهقان حدود یک و نیم سال به نگارش این اثر مشغول بوده است.

لینک خرید کتاب


برچسب‌ها: دشت بان, دشتبان, احمد, دهقان, نیستان
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:0 توسط محسن مدنی| |

پشت جلد کتاب:

گفتم: «ببخشید استاد، اگه یکی بخواد مسلمون بشه چطوری می تونیم کمکش کنیم؟» گفت: «بیشتر توضیح بدید.» عینکش را از چشم برداشت و گذاشت روی میز. لیلا گفت: «ببینید استاد، تقریبا دو سال پیش، نگار تو یه مجله خارجی یه مقاله تخصصی می خونه و برای نویسنده مقاله ایمیل می زنه. خلاصه حالا اون به دلایلی می خواد مسلمون بشه و از نگار خواسته که بهش اطلاعات بده.» به لیلا نگاه کردم و اخم کردم. استاد منتظر ماند تا من چیزی بگویم. آرام گفتم: «اون فکر می کنه چون من تو این کشور زندگی می کنم می تونم بهش کمک کنم.» پرسید: «نمی تونید؟»

معرفی کتاب(توسط پایگاه رسمی انتشارات سوره مهر):

"رمان لبخند مسيح دغدغه‌هاي دختر مسلماني است كه ميان دنياي مدرن اطرافش و نگاههاي اشراقي‌اش در پي يافتن دريچة معنوي به دنياي جديد است كه آن را سارا عرفاني در يك رمان نيمه بلند و 151 صفحه نوشته است. شخصيت اصلي رمان دختري است به نام نگار كه در جامعه امروزي ايران زندگي مي‌كند. او به كمك ابزاري به نام «ايميل» به مرزهاي ناآشناي جغرافيايي قدم مي‌گذارد. در اين مسير با سير و سلوك كه بيشتر جنبه‌هاي عرفاني و معنوي دارد، نگار با شخصيتي ديگر به نام «نيكلاس» آشنا مي‌شود كه ساكن يكي از كشورهاي غربي است. آنها بدون اينكه به طور مستقيم همديگر را ببينند، از طريق «ايميل» با هم ارتباط مداوم و تنگاتنگي دارند. نيكلاس مسيحي است و سارا مسلمان. در اين ارتباط نوشتاري بين آن دو جاذبه‌هاي دين اسلام از طريق افكار و عقايد نگار به ذهن جست‌وجوگر نيكلاس سرايت مي‌كند و براي آشنايي بيشتر با آموزه‌هاي اسلامي تلاش مي‌كند. سرانجام نيكلاس با استقبال از يك پيشنهاد كاري به ايران سفر مي‌كند و نگار را مي‌بيند و به او پيشنهاد ازدواج مي‌دهد كه رد مي‌شود. خط داستاني با چنين وضعيتي به پايان مي‌رسد. لبخند مسيح، رماني است كه نويسندة آن دغدغه نوشتن از باورهاي ديني اين سرزمين را دارد. يعني يك رمان ديني است. دختري كه برخلاف دوستانش دغدغة جواني ندارد و بيشتر با درون خويش درگير است كه براي او ازدواج و تشكيل خانواده مفهوم خود را از دست مي‌دهد. از زندگي روزمره به حاشيه رانده شده است. افتخار بزرگ اين نويسنده به دنياي پررمز و راز داستان با مايه‌هاي نگاه شرقي و عرفاني است كه از دنياي صنعتي و امروزي گريخته است و همواره جذابيت و شيريني و كشش خاصي دارد. يك قدم در سنگ بناي چنين نگاهي، براي سارا عرفاني غنيمت بزرگ است كه در بهره‌برداري از آن موفقيت چنداني نداشته است."


چون معرفی خود نشر سوره مهر نسبتا خوب و قابل فهم بود ترجیح دادم همون رو بذارم. اولین چیزی که حس کنجکاوی رو قلقلک میده، عنوان کتاب و طرح جلد اونه. البته نه طرح جلدی که در اول این پست دیدید! من چاپ سوم این کتاب به سال 1386 رو خوندم که طرح جلدش این شکلی بود:

نثر کتاب روانه و هیچ لغت یا جمله بندی پیچیده ای نداره. از اول که شروع کردم خیلی راحت تا نصف کتاب پیش رفتم. کلا خواندن این کتاب یک روز بیشتر طول نکشید. در طول داستان به 2-3 مورد از معضلات و ناهنجاری های اخلاقی که دختران جامعه ما ممکن است با آن روبرو شوند هم اشاره می شود.

البته به بخشی از معرفی بالا معترضم. نگار (شخصیت اصلی داستان) از ابتدا و قبل از صحبت های نیکلاس هیچ دغدغه درونی و دینی ندارد! و این نیکلاس است که با ایمیل های خود این دغدغه را درون نگار ایجاد می کند.


------------------------------------

این هم برای خوانندگان عزیزی که درخواست کرده بودند آدرس،تلفن یا سایت مرکز پخش کتابهای معرفی شده ذکر شود.

تلفن مرکز پخش(پنج خط):

66460993


برچسب‌ها: لبخند مسیح, سارا عرفانی, سوره مهر
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 23:20 توسط محسن مدنی| |

بر لبه ی تیغ گذر کردن دشوار است؛ به همین گونه، دانایان گویند که راه رستگاری دشوار است. همیشه به کتابی اعتماد کنید که وقتی اولین جمله ش رو می خونید با خودتون بگید : این فوق العاده است.

اگرچه،گذشته از جمله اول، لبه تیغ برای من کتابی سرشار از جملات تحسین برانگیز بود.

داستان از این قرار است که یکی از دوستان لاری در جنگ جهانی اول به خاطر او کشته می شود. هنگامی که لاری از جنگ بر می گردد ، خود را با پرسش های بسیار ِبی جوابی رو به رو می بیند : آیا خدا وجود دارد؟ آیا خدا اثبات شدنی هست یا خیر؟ غرض از زندگی چیست؟ چرا در دنیا درد وجود دارد؟ آیا پس از این جهان ، جهان دیگری وجود دارد که پاسخ گوی اینهمه عصیان و بدی در این جهان باشد؟ مرگ چیست؟

لاری برای پیدا کردن جوابهای خود به خواندن کتاب روی می آورد.روزی 8 تا 10 ساعت کتاب می خواند. بهترین شغلی که به او پیشنهاد می شود را نادیده می گیرد و حتی حاضر می شود از معشوقه اش دور شود ! در عین حال که لاری به خواندن برای یافتن پاسخ می پردازد و از مادیات دنیا رویگردان است، تصمیم می گیرد به هر کجا که می تواند سفر کند و بیاموزد و بیاموزد !

اتفاقات این کتاب در زمان بعد از جنگ جهانی اول رخ می دهند.لاری یک آمریکایی ست.که از آمریکای ثروتمند بعد از جنگ جهانی اول دست می شوید. داستان تا زمان رکود اقتصادی 1929 ادامه می یابد و در پایان با شروع جنگ جهانی دوم به پایان می رسد.

علاوه بر زندگی لاری، زندگی ایزابل ، معشوقه ی لاری،  هم روایت می شود. کسی که نزدیکانش جدایی او از لاری را به نفعش دانسته اند.دختری که اتفاقاً برای زندگی کردن در یک آمریکای ثروتمند پا به این دنیا گذاشته است.

 

کتابهای محبوب من،کتابهایی هستند که هم توسط اول شخص و هم سوم شخص روایت می شوند.لبه تیغ بیشتر توسط اول شخص روایت می شود و جالب است بدانید که این اول شخص خود سامرست موام است، که بر خلاف بسیاری از نویسندگان دیگر، هم چنان که نام دیگر شخصیتها را تغییر داده است ، از نام خود در داستانش استفاده کرده است. در بعضی قسمتها این کتاب توسط سوم شخص روایت می شود.

بله، این کتابی ست که نامش لبه تیغ است...

 

  •  درباره ی این کتاب فقط یک نکته منفی وجود داره که مربوط به حروف چینی و ویرایش کتاب میشه!
  •  هشدار: اگر با فلسفه رابطه ی خوبی ندارید، هرگز دست به این کتاب نزنید.
  •  و طبق معمول همیشه، بی اطلاع از چاپ جدید : من چاپ نهم این کتاب رو دارم،قیمت این کتاب در چاپ نهم 50000 ریال می باشد!

 

پ.ن.1. سامرست موام،در کتاب درباره رمان و داستان کوتاه،ده اثر برتر جهان را طبق معیارهای خودش معرفی کرده که عبارتند از:

1. جنگ و صلح 2. باباگوریو 3. دیوید کاپرفیلد 4. برادران کارامازوف 5. مادام بواری 6. سرخ و سیاه 7. بلندی های بادگیر 8.  تام جونز 9. موبی دیک 10. غرور و تعصب

پ.ن.2. یاد سلینجر عزیز زنده.حق با تو است جی.دی جان! اگرچه نوشته سامرست موام سخت خواندنی ست اما -من هم-  فکر نمی کنم او از آن دسته نویسنده هایی باشد ،که من دوست دارم پای تلفن بخواهمشان!!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 2:13 توسط نسترن طالبی| |

داستان شبحی که در اپرای پاریس زندگی می کند برای اولین بار در سال 1910 میلادی  توسط گاستون لرو نوشته شد. این شبح در واقع مردی است به نام "اریک" که به خاطر چهره ی غیر عادی خود از اجتماع دوری کرده و همواره صورت خود را پشت نقاب پنهان میسازد .از شبح اپرا روایتهای زیادی شده است اما به نظر می رسد که بهترین آن ها "شبح اپرای پاریس" اثر سوزان کی است چرا که وی سراسر داستان زندگی اریک را از تولد تا مرگ روایت میکند.در این کتاب اریک کودکی ست که با چهره ای عجیب و وحشتناک و هیولاگونه متولد می شود اما استعدادهای شگرفی در معماری و موسیقی دارد و در این زمینه یک نابغه محسوب می شود ولیکن تمام زندگی اش تحت تاثیر چهره اش - که از همان کودکی به اصرار مادرش پشت نقاب پنهان ساخته - قرار میگیرد.

نکته جالب کتاب این است که کتاب از زبان راویان مختلفی از خود اریک گرفته تا اشخاص مختلفی که اریک مدتی از زندگی خود را نزد  آنان گذرانده روایت میشود و جالب تر آنکه یکی از این راویان یک ایرانی است به نام "نادر" که داروغه دربار قاجار است.در واقع اریک مدتی از زندگی خود را در ایران می گذراند.

داستان زندگی اریک با "تفاوت خاصی" که با سایر آدم های اطراف خود دارد و با توانایی ها و هوش خارق العاده اش بسیار جذاب است. چه آن جا که در کودکی همواره در خانه زندانی است، چه زمانی که باحقارت بازیگر سیرک می شود، چه وقتی که دختری بدون دیدن چهره اش به او دل می بندد و چه در آخر عمر که عشق را تجربه می کند، همه وهمه خواندنی و جذاب هستند.

یادداشت پشت جلد کتاب:

شبحی که در این کتاب نشان داده میشود شامل تمام برداشتهای گوناگون از این شخصیت در دو قرن اخیر است و بدیهی است که مدیون آفریننده نخستین آن است. البته دگرگونی و تغییر شکل تا آنجا که با طراحی تخیل من هماهنگ باشد ناگزیر بود. شخصیت افسانه ای دارای جذابیتی محسور کننده است که زمان نمی شناسد و من تردید ندارم که فرایند برداشت های نو از آن در قرنهای آینده نیز ادامه خواهد یافت. سوزان کی

فرستاده شده توسط عاطفه احمد زاده


نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:22 توسط مدیر وبلاگ| |

"زندگی تنها آن‌گاه که به انجام رسیده باشد می‌تواند تمامی شکل و معنایی را که به خود گرفته آشکار کند، بنابراین زندگی نامه‌ای که قرار است کامل باشد باید به انتظار مرگ فرد بماند". [سوزان سانتاگ[

"خاطرات پس مرگ براس کوباس" را که "ماشادو دِ آسیس نوشته و مترجم توانمند، عبداله کوثری آن را به فارسی برگردانده، آبان ماه 89 از کتاب‌فروشی برج آرین خریدم. خوب یادم هست که هوا یک سوز ملایمی داشت و من با یکی از دوستان خوبم قرار داشتم. با هم و فکر می‌کنم به پیشنهاد او بود که برج آرین رفتیم به منظور دید زدن کتاب‌هایِ کتاب‌فروشیِ خوب‌اش.

تعریف "خاطرات پس از..." را از سینا، دوستِ همیشه افسرده‌ی دوران دبیرستانم شنیده بودم. البته با توجه به روحیه‌ای که از سینا سراغ دارم، می‌دانستم که کِی باید به سراغ این کتاب رفت. همین بود که این کتاب خوش چهره، نزدیک به یک سال تویِ کتاب‌خانه‌ام خاک می‌خورد تا دو شب پیش که حال و هوای "سینایی" به‌ام دست داد.

نویسنده کتاب یک برزیلیِ قرن نوزدهمی است که لکنت زبان داشته، نزدیک‌بین بوده و به احتمال خیلی زیاد از بیماری صرع رنج می‌برده و به همین علل رمان را برای همسرش می‌گفته و او می‌نوشته. نویسنده کتاب را "به اولین کِرمی که بر کالبدش افتاد: تقدیم کرده و این نشان میدهد که از همان ابتدای کار با چه کتابی و رمانی رو به رو هستیم.

آسیس در جایی از کتاب گفته: "من نویسنده‌ای فقید هستم، اما نه به آن معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده، بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می‌نویسد".

"خاطرات پس از..." را در شمار صد رمان بزرگ جهان قرار داده‌اند و نویسنده‌اش هم جزو بزرگانِ نویسنده در امریکای لاتین به حساب می‌آید.

عبداله کوثری که در ترجمه ادبیات امیرکای لاتین ید طولایی دارد، مترجم این رمان است که الحق مثل همیشه ترجمه‌ای روان و گیرا دارد.

"انسان اشتباه چاپی تفکر است. هر دوره‌ی زندگی، چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح می‌کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح می‌شود، تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرم‌ها تقدیم می‌کندش"

فرستاده شده توسط "رضا فضل اله نژاد"


نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 1:47 توسط مدیر وبلاگ| |

رابطه بین شخصی به چه معناست؟ وقتی ما درگیر یک رابطه می شویم، چه رخ می دهد؟ چه اتفاقی می افتد هنگامی که دو فرد به یکدیگر نزدیک می شوند؟ چه چیزی آنها را به هم پیوند می دهد؟ و چه چیزی باعث جدایی و دوری آنها میگردد؟ چه چیزی باعث می شود که ما روزی عاشق شخص خاصی و روزی دیگر فارغ از آن عشق شویم؟

فرزین، یک جوان و مترجم معمولی (دقیقا معمولی) است که به گفته خود «به سینما و ادبیات علاقه دارد، کتاب ها را می پرستد و نوشته ها را قورت می دهد». او جوانی از نسل ماست که در برزخی قرار گرفته، در میان آدم ها و عشق های زندگی اش سرگردان مانده، و در جستجوی پاسخی به نحوه و چرایی روابط خویش است. فرزین گفتگویی یک نفره را با خود شکل می دهد تا روابط بین شخصی اش را مرور و وارسی کند. داستان او با این جملات آغاز می شود:

«من خیانت می کنم. به خودم خیانت می کنم. به چیزهایی که فکر می کنم. خیلی ها فکر می کنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار می رود، خیلی آره نه می گوید تا بالاخره تصمیمش را می گیرد. اما همه آدمها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند.... »

نثر روان، نظرگاه مناسب، شخصیت پردازی های منطقی، فضاسازی های مناسب، و تعمق و تفکر در گذشته قهرمان داستان، از ویژگی های این داستان است که موجب همذات پنداری خواننده با شخصیت اصلی می شود و داستانی جذاب و خواندنی را شکل می دهد.

فرستاده شده توسط فاطمه نصراصفهانی

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 0:16 توسط مدیر وبلاگ| |

چشم هایتان را ببندید، سه نفس عمیق بکشید و تصور کنید:

دنیایتان چگونه بود اگر کمترین بهره از هوش سهم شما می شد؟

یا اگر جزء معدود انسانهای نابغه روی کره زمین بودید؟

و یا اگر بخشی از عمرتان را در هر دو این دنیاها می گذراندید؟

همیشه به بهره هوشی به عنوان بخش ثابت و بدون تغییر زندگیمان نگاه کرده ایم و هر بار که در رقابتی جا مانده ایم گناه را بر گردن این دلیل لاعلاج انداخته ایم و در دل آرزو کرده ایم که کاش اندکی با هوش تر بودیم. افسوس که این آرزویی محال است.

کتاب "گلهایی برای آلجرنون"، نماد تحقق این آرزوی بشری است. چارلی گوردون، قهرمان کتاب، با بیانی شیوا و در کمال صداقت از دنیاهای متفاوتی که می گوید که زندگی در آنها را تجربه کرده است. حوادث داستان چنان واقعی و روابط انسانی به قدر حقیقی توصیف شده اند که تا انتهای کتاب خود را همراه چارلی احساس خواهید کرد. تنها خطر مطالعه این کتاب، آن است که تا پایان یافتنش نمی توانید آن را کنار بگذارید! البته قبل از آن باید عنوان عجیب و طرح جلد نازیبای آن را تحمل کنید!

گر چه شوق زندگی در دنیاهایی که هر گز ندیده ایم ما را مجذوب این کتاب و زندگی در کنار چارلی می کند اما در لابلای صفحات این داستان، به ارتباطات و چالش ها یی برمی خوریم که خیلی دور از زندگی حقیقی ما نیست. فکر می کنم هر کدام از ما انسان ها با گذر از دوران کودکی، زمانی که کمترین بهره را از هوش برگرفته بودیم، تا بزرگسالی، که به نبوغ نهایی خود می رسیم، در ابعادی کوچکتر، زندگی چارلی را تجربه می کنیم.

جملاتی زیبا از این کتاب:

·          یکی از دلایل مهم دانشگاه رفتن و کسب تحصیلات عالی این است که چیزهایی را که سراسر عمر به آن باور و اعتقاد داشته ای، رد کنی یا باور کنی هیچ چیز به همان صورتی که پدیدار می شود نیست.

·          قبلا به خاطر جهل و کندی ام تحقیرم می کردند و اکنون به خاطر دانش و فهمم از من متنفرند.

·          مهم نیست چقدر تنها می مانم، تصمیم دارم کار مهمی برای جهان و آدمهایی مثل تو انجام بدهم.

فرستاده شده توسط "سلما سیمین"

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 20:50 توسط مدیر وبلاگ| |

                                  

                                           

 

« واسه من اينجوريه كه بيشترين كارايي رو وقتي دارم كه محتاج پولش نيستم. وقتي فقط عشق دارم. بدون اجرت مالي. خودمو از عوامل تاثيرگذار اجتماعي دور نگه ميدارم. مخصوصا پول. چيزي كه من دنبالشم پاداش معنويه. اوردن مردم به درون اينجا و اكنون. توي جهان واقعي. يعني در لحظه ي حال. گذشته به درد ما نميخوره. اينده پر دلواپسيه. فقط حال واقعيه، همون اينجا و اكنون. دم را درياب»                                            

- از متن كتاب

 دم را درياب شرح بحراني ترين روز زندگي يك مرد رسيده به اخر خط است. تامي ويلهلم در اين روز مسيري را مرور ميكند كه به شكست در جنبه هاي مختلف زندگي و سرخوردگي اش از تمامي پيوندهاي شخصي و اجتماعي منجر شده، و ميكوشد با اعتمادي سست به دوستي تازه و مشكوك، خود را از سقوط كامل نجات دهد.

 - از پشت كتاب

 اگرچه معرفي پشت كتاب به خوبي ميتواند موضوع كتاب را مطرح كند اما لازم است در پرانتز اين نكته را بگويم كه اگر به دنبال حادثه و هيجان و قصه هستيد اين كتاب شايد ارضايتان نكند ولي خيلي از فكرهايي كه در سرتان ميگذرد و خيلي از احساساتتان را ميتوانيد در شخصيت كتاب ببينيد و البته قبل از اينكه به سردرگمي تامي ويلهلم برسيد از تجربياتش استفاده كنيد! ویلهلم مرد میانسالی است که در زندگی زناشویی و کار رابطه با پدرش و تصمیم گیری برای زندگی اش ناموفق بوده و حالا نمیداند که برای جبران وقت دارد و اصلا راهی وجود دارد یا نه.

كلا فكر ميكنم اينجور كتابها كه الزاما داستان و اتفاقي در پي ندارند يك جورهايي دلي هستند و اين حسن را دارند كه ادم با خواندن حرفهاي دل خودش از زبان شخصيت كتاب  هم لذت ميبرد و هم ممكن است پاسخي براي سوالات ذهنيش بيابد.

 در سال 1976، اكادمي سلطنتي سوئد ضمن اعطاي جايزه نوبل ادبيات به سال بلو، با ستايش ويژه اي از دو را درياب به عنوان يكي از اثار كلاسيك دوران ما، اين رمان كوچك را از باقي اثار اين نويسنده متمايز كرد.

  « ممكنه پنجاه سال جون بكني تا به يه جايي برسي. اينجوري، با يه جهش، دنيا ميفهمه تو كي هستي. اسمي ميشي مثل روزولت، سوانسن. از شرق تا غرب، تو چين، تو امريكاي جنوبي. اين مزخرف نيس. محبوب كل دنيا ميشي. دنيا اينو ميخواد، اينو لازم داره. يه نفر لبخند ميزنه، يه ميليارد نفر باش لبخند ميزنن. يه نفر گريه ميكنه، يه ميليارد ديگه باهاش ميزنن زير هق هق.»

 

 پ.ن: رضا سعیدی عزیز خواهشا یک سر به ایمیلهاتون و یک سر هم به نظرات تایید نشده بزنید. مردم میخوان تکلیف معرفیهاشونو بدونن جناب.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:29 توسط تينا صادقي| |

بعضی کتابها هستند که فکر میکنم هر کسی توی زندگیش باید بخونه.نان و شراب یکی از این کتابهاست.کتابی که باید خواند.

با عنوان کتاب شروع می کنم.همونطور که می دونید نان و شراب یادآور مراسم عشاء ربانی کاتولیک ها و شام آخر عیسی مسیح هست. در صفحات پایانی کتاب  این جمله تکرار میشه: بخورید و بیاشامید ، این نان او است و آن شراب او.البته منظور از او در این جمله یکی از شخصیتهای کتاب ( موریکا)هست که کشته شده و این ما رو به یاد مصائب مسیح میندازه. در ابتدای کتاب آمده: نان و شراب داستان ایثار است.داستان تکرار آن فدیه آسمانی است که عیسی مسیح بود.

داستان اینطور شروع میشه که دن بنه دتو که کشیش بوده و به تدریس می پرداخته از طرف پاپ اعظم از کار برکنار شده و به همراه خواهرش در آبادی روکادی مارسی زندگی میکنه.در جشن تولد هفتاد و پنج سالگی اش ،شاگردان قدیمیش قراره به دیدنش بیان.شاگردانی که در زمان تحصیل آرمانهای بزرگی داشتند اما در دنیای واقعی بر اساس آرمانهاشون نتونستن زندگی کنند.

تنها پیترو سپینا (قهرمان داستان) در برابر وضع موجود در کشورش سر خم نکرده و تبدیل به یک انقلابی البته خانه به دوش شده

داستان در زمان موسولینی اتفاق میفته.کلیسا طرفدار حکومت هست و نه ملت. و توده های مردم تحت تأثیر خرافات و تعصبات مذهبی هستند.

پیترو سپینا که  میخواسته کشیش بشه حالا یک فرد سوسیالیست شده که در صدد راه اندازی انقلابی بر علیه فاشیسم هست.او به ایتالیا بر میگرده و در کسوت یک کشیش و با تغئیر نام سعی میکنه زمینه های انقلاب رو فراهم کنه، اما.....

داستان به صورت سوم شخص روایت میشه و چیزی که من رو خیلی تحت تأثیر قرار داد شخصیت پردازی های سیلونه بود.

اینیاتسیو سیلونه از نویسندگان بزرگ ایتالیا است که در سال 1900 به دنیا آمد.دوران کودکیش در فقر و تنگدستی بسر آمد و در زلزله 1915 پدر و مادر و پنج برادر خود را از دست داد.پس از اتمام تحصیلات سوسیالیست شد.در سویس به فعالیتهای ضد فاشیستی و مبارزات غیر علنی خود با دستگاه دیکتاتوری موسولینی ادامه داد و در همانجا است که تقریباً همه آثار خود را به رشته تحریر درآورده است.

این کتاب پر از جمله های فوق العاده است ، نمونه هاشو براتون میزارم.

زمانی بود که راستگویی هم تا حدی پیشرفت داشت و کم و بیش قابل اغماض بود، اما امروز دیگر اصلاً بازار ندارد (ص.18)

بلای عصر ما فقدان صفا و صمیمیت بین انسانها است، نبودن اعتماد بین آدمهاست (ص.39)

ما خویشتن را برای مردن آماده می کنیم، مردن با این حسرت که زندگی نکردیم ( ص.58)

تو هیچ مترس چون بخشوده شده ای، اما برای جامعه فاسدی که تو را مجبور کرده است تا از بین مرگ و بی آبرویی یکی را انتخاب کنی، بخشایش وجود ندارد (ص.80)

باید زمام خود را به دست سکوت سپرد، همچنانکه مدهوش خویشتن را به دست جریان آبی عمیق رها می کند.فقط در آن موقع است که خدا با ما سخن می گوید (ص.130)

آدم اگر بخواهد کارش ثمر داشته باشد باید رنج بکشد و به جای عرق، خون بریزد (ص.141)

در هیچ عصر و زمانه ای مانند دوران ما کلمات را از هدف ساده و طبیعی خویش که مرتبط ساختن انسانها به یکدیگر است منحرف ننموده اند.حرف زدن و فریب دادن امروزه تقریباً مترادفند (ص.244)

چرا تمام انقلابات بدون استثنا به صورت نهضتهای آزادی بخش شروع شده ولی به استبداد انجامیده اند؟ (ص.276)

قریب به دو هزار سال است که به ایشان خبر داده شده و این جمله خطاب به ایشان است که: ( بسا کسان به نام خدا بیایند و ملتها را اغوا کنند) (ص.377)

نان و شراب  472 صفحه ست و در سال 1388 به چاپ هفدهم رسیده.

همین دیگه.نان و شراب فوق العاده است.بخونیدش.از ما گفتن!

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 15:52 توسط نسترن طالبی| |

دیدن فیلم دختر دیگر بولین که درباره پدر و مادر ملکه الیزابت ( هنری هشتم و ان بولین) هست باعث شد درباره زندگی ملکه الیزابت کنجکاو بشم. برام جالب بود چطور دختری که -مادرش به خاطر اتهاماتی که بهش وارد شده بوده جانش رو از دست میده- تونسته به سلطنت برسه.

برای همین دنبال کتابی گشتم تا درباره ملکه الیزابت بیشتر بدونم . لیدی الیزابت کتابی که 580 صفحه است دوران کودکی و جوانی الیزابت رو تا رسیدن به سلطنت توصیف میکنه.این رمان تاریخی شامل سه قسمت هست

قسمت اول با عنوان، دختر پادشاه ،دوران کودکی الیزابت رو توصیف میکنه و همینطور ازدواجهای  پادشاه.هوش سرشار الیزابت در فراگرفتن دروس رو شرح میده و علاقه ای که برای حکومت کردن داره.این قسمت از کتاب با مرگ پادشاه به پایان میرسه

قسمت دوم با عنوان ، خواهر پادشاه ، از زمان جانشینی ادوارد ( پسر هنری هشتم) شروع میشه، این دوران  بی سر و سامانی اوضاع دربار  رو به خوبی نشون میده، والبته الیزابت دچار عشقی ممنوعه میشه !

و بالاخره قسمت سوم با عنوان، خواهر ملکه ، که به نظر من از لحاظ اطلاعات تاریخی جالبترین قسمت کتاب هست- شرح به سلطنت رسیدن مری ( خواهر الیزابت) و اتفاقات وحشتناکی که در این دوران رخ میده هست.زندانی شدن الیزابت و سختی هایی که تحمل میکنه تا سرانجام به سلطنت میرسه.

عنوان: لیدی الیزابت

نویسنده: آلیسون ویر

مترجم: طاهره صدیقیان

چاپ اول: 1388

قیمت: 10000 تومان

 

 

 

 

آلیسون ویر در نگارش داستان زندگی الیزابت اول پیش از رسیدن به سلطنت به قلب خطرناکترین و تفرقه انگیزترین دوران انگلستان در طی حکومت خاندان تئودور وارد میشود.

الیزابت خیلی زود در می یابد که زندگی بزرگسالی تهدیدهای بسیاری در خود دارد که مجبور است برای حفظ سر و قلب خود بر آنها فائق آید ( از پشت جلد)

 

 

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 0:25 توسط نسترن طالبی| |

اگرچه وسایل ارتباط جمعی و رسانه های نوین به جزئی ثابت و تفکیک ناپذیر در زندگی انسان معاصر تبدیل شده اند، اما همین وسایل و ابزارها جز تاثیرات مثبت و کارآیی های مفید، آثار مخرب و وحشتناکی در جهت قلب واقعیت و بازنمایی واژگونه حقایق نیز دارند. موضوعی که موجب انتقاد شدید اندیشمندان اجتماعی و جامعه شناسان گردیده، و سوژه یکی از آثار ارزشمند هاینریش بل است.

داستان در سال 1974 اتفاق می افتد، در آلمان پس از جنگ. کاترینا بلوم، دختر جوان 27 ساله ای است که زندگی شرافتمندانه ای را از طریق کار به عنوان پیشخدمت در منزل یک پزشک می گذراند. اما به صورت کاملا ناخواسته و ناگهانی، در ماجراهایی درگیر و سپس به سوژه یک و تیتر خبری تمامی روزنامه ها و رسانه های آلمان تبدیل می شود. او مظنون به ارتباط با یک مجرم خطرناک و مخفی کردن اوست، اما در این زمان، درحالیکه جرم او اثبات نشده، از سوی روزنامه ها مورد تهدید واقع می شود. خبرنگاران و روزنامه نگاران به سوی او هجوم می آورند، زندگی، گذشته و حال وی، ارتباطات خانوادگی، روابط قبلی و تمامی اسرار زندگی اش وارسی و برملا می شود. حتی عکس ها و آلبوم های خانوادگی اش نیز از نگاه کنجکاو خبرنگاران دور نمی ماند. حریم خصوصی زندگی او شکسته می شود، اسرار زندگی اش برملا می شود، و انواع و اقسام اتهامات به  او زده می شود، از بدکارگی و تفکرات سوسیالیستی تا همکاری و سرکردگی در اقدامات تبهکارانه؛ و درنهایت زندگی او به کل نابود میشود.

نویسنده این کتاب هاینریش تئودور بل ۱۹۱۷ - ۱۹۸۵)) نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبی است. بیشتر آثار او به جنگ )به خصوص جنگ جهانی دوم( و آثار پس از آن می‌پردازد.

از این کتاب تاکنون دو ترجمه به فارسی به چاپ رسیده؛ ترجمه اول به سال ۱۳۵۷ توسط شريف لنگراني انجام شده و انتشارات خوارزمی آن را به چاپ رسانده؛ و ترجمه دوم  توسط حسن نقره چی و انتشارات نیلوفر در سال 1383 انتشار یافته است. من هر دو ترجمه را خوانده ام، و ترجمه اول را به دوستان توصیه می کنم اگرچه نایاب است. شاید بتوانید آن را در کتابخانه های عمومی یا دست فروشی های خیابان انقلاب بیابید. 

فرستاده شده توسط فاطمه نصر اصفهانی

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 2:13 توسط مدیر وبلاگ| |


Design By : Night Skin