باشگاه کتاب

 

بعضی کتاب ها هستند که تا دستشون می گیری و چند خط ازشون می خونی به دستات می چسبند و  تا وقتی که آخرین کلمه شون رو نخوندی نمیشه اونها رو پائین بگذاری.هیپنوتیزمت می کنند و جلوشون میخکوب میشی و همینطور تا ته خط باهاشون می ری.

« سلوک » کتاب 212 صفحه ای ، نوشته « محمود دولت آبادی » با من اینکار رو کرد.تا دستش گرفتم و چند خطش رو خوندم آنچنان به دستام چسبید که تا آخر خط  نتونستم ازش جداشم.میخکوبش شده بودم و همینطور یکریز تا تهش رفتم.

   « سلوک » روایتگر حکایتی عاشقانه است که به قلم نویسنده ای توانا چون « محمود دولت آبادی » لحظاتی به یادماندنی  و لذت بخش برای خوانندگانش به وجود میاره.

 (« تو آمدی و من با خود گفتم خجسته باد؛طالع شد» و « او » که طالع می شد چه کسی بود و از کجا می شناختش و برای چه؛ و از چه هنگام در انتظارش روز را به شب و شب را به روز رسانیده بود؟  «...چگونه باز کنم،چگونه بگشایم راز این زاویه ازهستی آدمی را که نمی شناسم و می شناسم،که می شناسم و نمی شناسم »

یک بار،بیش از یکبار به او گفته بود « در نبودت هم،من نوزاد، از آغاز به جستجوی تو بوده ام سرگردان کوچه ها و خیابان ها در یک خانه به دوشی مستمر و در سفری که خوب به یاد می آورم از کدام زاویه ذهنم آغاز شده بود؛و چون طالع شدی و نفس کشیدم و با خود گفتم آی...سرانجام آمد!» )

 

    «علیرضا رضا شاطری »

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:5 توسط مدیر وبلاگ| |


Design By : Night Skin