خانه عروسک و اشباح/ هنریک ایبسن/ مهدی فروغ/ انتشارات زوار/ 198 صفحه/ 5500 تومان
مادام لیند: هلمر باید از تمام جریان مطلع بشود. این راز دیگر باید فاش بشود. باید این دونفر یکدیگر را بشناسند. مادامیکه این قبیل مکر و حیله ها بین دونفر باشد، ممکن نیست بتوانند یکدیگر را بشناسند.
داستان نمایشنامه "خانه عروسک " به ظاهر داستانی ساده می آید اما این هنر و تخصص ایبسن است که با کشش های منطقی و به جا بر جذابیت چنین داستانهایی بیفزاید. نورا، همسر آقای هلمر، سالها پیش برای سفر درمانی شوهرش از فردی به نام کروگستاد مبلغی قرض کرده است. اکنون که آقای هلمر، رییس بانک شده است، قصد دارد کروگستاد را که به خاطر وضع مالی بد خانواده اش دست به اختلاس زده را از بانک اخراج کند . از این رو کروگستاد به نزد نورا می آید و او را تهدید می کند در صورتیکه سفارش او را به شوهرش نکند، وی بوسیله نامه ای همه چیز را برای هلمر فاش خواهد کرد.
کروگستاد: قانون توجهی به علت جرم ندارد.
نورا: پس باید گفت قانون خیلی احمقانه تدوین می شود.
نورا با اشاره به کار بدی که کروگستاد انجام داده، دست پاچه و هراسان در پی راه نجاتی است. اما سرانجام هلمر همه ماجرا را می فهمد. در این شرایط ، نورا انتظار دارد همسرش همه چیز را به گردن بگیرد، شرایط را درک کند و از او حمایت کند ولی در عوض هلمر تنها به فکر حفظ آبروی خود و حرف و حدیث های مردم است .
هلمر: هیچ مردی حاضر نیست شرف و آبروی خودش را فدای عشق کند.
نورا: این کاری است که صدها و هزارها زن کرده اند.
در این هنگام، پایه های سست "خانه عروسک " که بر مردسالاری و دیکتاتوری هلمر بنا شده بودند، فرو میریزند و نورا که اکنون به خود آمده، سعی می کند از قالب عروسک به در شود.
در تمام طول نمایشنامه شاهد آن هستیم که هلمر همسرش را با عناوینی نظیر "عروسک کوچولوی من" یا "سنجاب کوچولوی من" مورد خطاب قرار می دهد . ایبسن در بخشی از نمایشنامه سلطه غیرمستقیم هلمر را اینگونه به تصویر می کشد:
هلمر: تو از قلب پاک و صمیمی مرد اطلاعی نداری. برای مرد خیلی لذت دارد و از خودش خیلی راضی می شود که زنش را ببخشد در کمال صمیمیت او را ببخشد. مثل این است که از نو او را آفریده و دوباره او را تصاحب کرده است . به عبارت دیگر، به زنش حیات دیگری داده است و در این صورت زن برای مرد هم زن است و هم بچه.
اما سرانجام، نورا که در واقع نماینده جنس زن در جامعه ی خود و یا شاید جهان به حساب می آید، سعی می کند یوغ اسارت از گردن به در کند و به تنهایی بار هستی خویش بر دوش کشد. و این طغیان و فوران آگاهی و احساسات نورا به راستی از قلم ایبسن زیبا و باشکوه تراوش کرده است.
نورا: به من ظلم شده است. اول پدرم به من ظلم کرد و بعد تو، توروالد. وقتی من پیش پدرم بودم، پدرم راجع به عقایدش با من صحبت می کرد و من هم همان افکار و عقاید او را می پذیرفتم. اگر اتفاقا اختلاف عقیده ای با او داشتم از او پنهان می کردم. چون خوشش نمی آمد . مرا "عروسک " صدا می کرد و همانطور که من با عروسکهای خودم بازی می کردم او هم با من بازی و تفریح می کرد. و وقتی آمدم پیش تو... مقصودم این است که من فقط از اختیار پدرم در آمدم و در اختیار تو قرار گرفتم... خانه ما همیشه حالت یک اتاق بازی را داشته است. من عروسک تو بوده ام.
هلمر: وحشتناک است. تو می خواهی این طور از انجام وظایف مقدست صرف نظر کنی؟
نورا: خیال می کنی وظیفه مقدس من چیست؟
هلمر: در مورد شوهر و بچه هایت وظیفه ای نداری؟
نورا: وظیفه ی دیگری هم دارم که به همین انداره مقدس است. وظیفه ای که در مورد خودم دارم. عقیده من این است که قبل از هر چیز "من" بشوم، همانطور که تو "تو" هستی.
مهمترین ویژگی آثار ایبسن را شاید بتوان ورود و خروج منطقی و به جای پرسوناژها، آرایش روانکاوانه ی هر شخصیت و انعکاس دردهای جامعه دانست. خوب می دانید که هنر هنرمند باید آینه ی جامعه باشد و اگر به این گفتار اعتقاد داشته باشیم ایبسن یک هنرمند تمام عیار است .
شاید کوچکترین ضعف این نمایشنامه (البته از نظر من) ، این باشد که القای احساسات اوج و فرود نمایش را همراهی نمی کند. برای مثال حالت سردرگمی و استیصال و دلشوره نورا خیلی کمرنگ به تصویر کشیده شده است. البته این نقص اثر به حساب نمی آید چون این نمایشنامه هم برای به اجرا در آمدن نگاشته شده و در زمان ایبسن بعید می دانم کسی بوده باشد که به مطالعه آثار نمایشی می پرداخته!
یکی دیگر از مولفه های آثار هنریک ایبسن نروژی، به ارث رسیدن صفات اخلاقی و یا عقوبت گناهان پدران به فرزندان است:
هلمر: احتمال چنین اتفاقی را باید پیش بینی کرده باشم. بی اعتنایی های پدرت به اصول اخلاقی... بی اعتنایی به اصول اخلاقی را از پدرت به ارث برده ای. حالا من دارم عقوبت پس می دهم، برای اینکه از اعمال او چشم پوشی کردم.
دکتر رانک: همه ی اینها یک شوخی بزرگ بیش نیست. ستون فقرات من بیچاره باید به خاطر تفریح ها و خوشگذرانی های پدرم به این درد (سل استخوانی) دچار بشود.
و اما نمایشنامه دیگری از ایبسن با نام "اشباح"، که روایت اصلی آن درباره پرورشگاه موقوفه همسر یک کاپیتان مزور و بدکردار است و داستان از جایی شروع می شود که یک روز پیش از افتتاح پرورشگاه کشیش که ظاهرا نفوذ بالایی در خانه آلوینگ ها دارد، پیشنهاد می کند برای احترام به تقدیر الهی، از بیمه کردن پرورشگاه بپرهیزند.
دیالوگهای عجیب و تاثیرگذار کشیش ماندرز به راحتی ناحق را حق جلوه می دهند:
- ما نباید اجازه بدهیم مردم در مورد ما قضاوت غلط بکنند و حق نداریم باعث فساد افکار و عقاید مردم بشویم. در شهر از این قبیل اشخاص زیادند! مثلا همه ی رفقای هم صنفی من یعنی کشیش ها. این ها فقط منتظر چنین فرصتی هستند تا عمل ما را تقبیح کنند و هم به من و هم به شما تهمت بی ایمانی بزنند و بگویند ما به تقدیر الهی اعتقاد نداریم.
و اما این تازه ابتدای تفتیش عقاید ظریف و موشکافانه ی کشیش است. مخالفت او با ادامه تحصیل پسر خانم آلوینگ، اوزوالد، در رشته هنر، مخالفت او با مطالعه آثار روشنفکران غربی و دخالت او در کوچکترین امور خانه به خوبی به چشم می خورد. اما همیشه در آثار ایبسن ما شاهد یک حرکت ظریف و دقیق انقلابی از سوی شخصیت اصلی نمایشنامه هستیم. مادام آلوینگ با مطالعه به جنگ جهل تحمیلی از جانب کشیش ماندرز می رود و هنگامیکه کشیش شروع به بدگویی از این آثار می کند، مشخص می شود که خودش هیچ اطلاعی از محتوای این کتب ندارد و با جهل خود مردم را به جهل رهنمون می کند.
خانم آلوینگ: یعنی شما هیچ اطلاعی از آنچه محکوم می کنید ندارید؟
کشیش ماندرز: در زندگی مواردی پیش می آید که انسان باید به قضاوت دیگران متکی باشد. نظم دنیا بر این است. جز این هم نمی تواند باشد. اگر غیر از این بود اجتماع به چه صورتی در می آمد؟!
و حال بپردازیم به وجه تسمیه نمایشنامه اشباح، همان عقاید و سنت های متحجر و پوسیده جامعه.
خانم آلوینگ: علت ترس و ملاحظه من این است که اشباح، روح مرا مسخر کرده اند و من نمی توانم خودم را از بند آنها خلاص کنم.
منظور از اسباح شاید همان تفکرات ناصحیحی باشد که کشیش در سرتاسر نمایشنامه قصد دارد به خانم آلوینگ القا کند .
- ... ما همه اشباحیم. نه تنها آنچه از پدر و مادرمان ارث برده ایم بلکه تمام افکار و عقاید منسوخ هم حاکم بر ماست. البته فعالیتی در ما ندارند اما به هر صورت در همه ما نهفته اند. مثل شنهای کنار دریا از شما بیرونند. از این جهت ما با کمال تاسف از نور حقیقت وحشت داریم.
و حال به بخشی از مقدمه کتاب می پردازیم که به نکته جالب توجهی اشاره دارد:
انتشار این نمایشنامه غوغایی برپا ساخت. صدای اعتراض نقادان بلند شد. مطالب آن مورد ایراد و تعرض شدید عموم مردم واقع گردید. یکی از نقادان آن را به عمل ناشایسته کثیفی که در ملاعام انجام یابد، تشبیه کرد . زیرا علاوه بر حملاتی که در آن به اصول عقاید اجتماعی شده بود، تعلیمات و دستورهای ماندرز کشیش و امثال او را که رعایتش بر همه فرض است نیز بیهوده و بی اساس جلوه داده است. ایبسن این نابخردی ها را با نوشتن نمایشنامه دیگری به نام "دشمن مردم" (که پیش از این در باشگاه کتاب معرفی شده است) پاسخ داد.
و برای نشان دادن جهل و بی انصافی ماندرز این معرفی را با دیالوگی از او تمام می کنم:
- آرزوی خوشی در این دنیا نشانه طغیان و سرکشی از اوامر الهی است . ما چه حقی داریم که بخواهیم سعاتمند باشیم؟!