" احساس میکنم خائنم . تازه چند ساعت قبل از پیشم رفته و من دارم می روم کمال را ببینم . بار دیگر مردی را ببینم که مطمئنم همسر او را کشته . بچه اش را کشته . حالم بد است . نمی دانم باید نقشه ام را به او می گفتم یا نه ، نمی دانم باید توضیح می دادم برایش که این کار را به خاطر او انجام می کنم یا نه . اما راستش مطمئن نیستم این کار را به خاطر او انجام می دهم واقعا هم نقشه ی خاصی ندارم ."

همیشه از کتاب هایی که روایت موازی دارند بدجوری خوشم میومد . وقتی صفحه ی اول کتاب رو باز کردم که شروع کنم به خوندنش ، یک دفعه یاد کتاب دل انگیز "کفش های آبنباتی " افتادم که من عاشقشم . بعد گفتم : نمیشه نادیده ات گرفت ، دختری در قطار ! و از همون روز کتاب از دستم نیفتاد . کشش جادویی ای در بین صفحاتش نهفته است . باید بدونی چی پیش میاد ، چون واقعا غیرقابل پیش بینی ه .

شخصیت های کتاب به شدت افسارگسیخته و غیرقابل پیش بینی هستند و هر کدومشون قابلیت این رو دارند که شخصیت اصلی نام بگیرند . اینجوری ه که میگن هر شخصی شخصیت اول و تاثیرگذار زندگی خودشه ! یه وقتی میگی : نه ، دیگه امگان نداره مگان یا ریچل همچین کاری رو انجام بده و یه دقیقه بعد در کمال تعجب می بینی دقیقا همون کار رو انجام داده و تو فقط بهت زده میمونی که : خدایا ، حالا چی پیش میاد !؟

نحوه ی روایت داستان هم خیلی جالب و هماهنگ با نام و تم کتاب ه . نویسنده مثل یه قطاری بین شخصیت ها در رفت و آمده ، از این رو ،سطر به سطر  کتاب پر از تنش و هیجان ه و هیچ جایی به حالت سکون تبدیل نمیشه .

در آخر باید بگم تم داستان و فضای سردش منو یاد کتاب "اتاق" انداخت . دوس دارم کسانی که کتاب رو خوندن نظرشون رو در این باره بهم بگن !