فردریک یا تاتر بولوار/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری/نشر قطره /چاپ چهارم / 6500 تومان

 

فردریک– تاتر بلوار فرزند انقلابه. اون خشم و سر و صداهای اون رو منعکس میکنه. دردناک و پرشوره. بزرگ و مسخره است. به تصادف اعتقاد نداره، بلکه به خیر معتقده. اون به دنبال پیروزی خیر بر شره. دنبال مرگ خائن ها.

پیومان– چه حرف هایی می زنین! این سر و صدا ها و حرکات نمایشی به چه درد می خوره؟ خوشی در وحشت، همین و بس!

فردریک– تراژدی های کلاسیک در نظر کسانی که با چشم های خودشون فقر و ظلم و سنگر و سرهای پای دار رفته، انسان های تیربارون شده و تو چاله انداخته شده، تیغ گیوتین بر گردن شاه و همین اواخر قربانی های وبا رو درهم و برهم روی ارابه ها دیدن، بی شهامت و بی رمقه. در پاریس، مرگ یک نمایش هر روزه است آقایون. برای همین هم باید روی صحنه بره. ص 82

باز هم یکی دیگر از آثار اشمیت، نمایشنامه نویس نامی فرانسوی. در این نمایشنامه که در دوران بعد از انقلاب فرانسه و تقریبا بعد از سلطنت ناپلئون اتفاق می افتد، زندگی بازیگر مشهور تئاترهای پاریس، فردریک لومتر را از کودکی تا زمان مرگ به تصویر می کشد.

در مورد شخصیت و زندگی لومتر، اطلاعاتی بیش از آنچه در توضیح نمایشنامه ی اشمیت آمده، نه در کتاب ها و نه در وب پیدا نکردم. فقط در نمایشنامه می توان فهمید که او پسر زنی فقیر و رختشور بوده که از کودکی با دیدن تاترهای پاریس مجذوب شکوه و جلال فضای هنری و شگفت آن می شود و پس از آن تا لحظه ی مرگ، صحنه ی تاتر خانه ی او می گردد.

همین داستان را، اشمیت با کلام منحصر به فرد خود چنان جذاب روایت کرده که می توان به جرات این اثر را در رده ی سایر آثار او مانند مهمانسرای دو دنیا، عشق لرزه و نوای اسرارآمیز دانست. این را گفتم چون در ابتدا که این کتاب را تهیه کردم احساس می کردم نمی تواند جای آثار دیگر اشمیت را در دل من بگیرد و من را هم اندازه ی سایر آثارش به تحسین وا دارد، چون موضوع و داستان را سبک و ساده می پنداشتم. ولی رفته رفته هم مجذوب شخصیت فردریک شدم، هم بار دیگر به قدرت قلم اشمیت ایمان آوردم.

این کتاب پر از جملات زیبا و محشر است. از نشر قطره و صاحب امتیاز اثر اجازه می خواهم تا گوشه ای از زیبایی های آن را در اینجا بیاورم:

"آدم های بافرهنگ همیشه یک فرهنگ عقبن. اون ها افکار نسل های قبل رو یدک می کشن. سلیقه ی پیرها رو دارن. تو تماشاچی های ما از دونفر یکی شون بی سواده، درسته اما این بی سوادها هستن که از چیزهای جدید بدون پیش داوری استقبال می کنن." ص 83

"منتقد و هنرمند ربطی بهم ندارن، دنبال دوتا هدف متفاوتن. برای این که هنرمند موفق شه، لازمه که دوستش داشته باشن، برعکس منتقد لازم داره ازش متنفر باشن. انگار بخواین روز و شب رو با هم آشتی بدین. پیروزی یکی بستگی به شکست اون یکی داره." ص125

"اگه قرار باشه که دخترهای اشراف همون احساسات خیاط ها رو داشته باشن، دیگه کی الگوی اخلاق خیاط ها بشه ؟"  ص158

"... ما بازیگزیم. یعنی واقع بین ترین آدم های روی زمین. برای این که ما چیزی رو می دونیم که بقیه پنهان می کنند. ما می دونیم که هیچی نیستیم، فکر نمی کنیم که این خلقمون به اون یکی سره. بلکه می دونیم که فقط یک خلق و خو داریم و اون بسته به اوضاع و احوال فرق می کنه. ما چیزی رو می دونیم که فیلسوف ها نمی دونن، و اون اینه که میشه به چند تا چیز در آن واحد فکر کرد و می شه به کسی گفت دوستت دارم در حالی که داری به جوش دماغش نگاه می کنی. یا می شه گفت : ازت متنفرم در حالی که تو فکر اینی که وقتشه کفشت رو عوض کنی. ما می دونیم که آسمون یک رنگ نیست، که حتا سنگ فرسوده می شه، که سه دقیقه ی بعد احساسمون فرق می کنه، که بین خنده و گریه یه حرکت شکم فرق می کنه. ما می دونیم که هیچی دوام نداره، همه چی سرگرمیه و آدم ها تداوم ندارن. می دونیم که "برای ابد" خواب و خیاله و "هرگز" فقط یک آه کشیدنه." ص 169

"تاتر هم مثل عشقه، وقتی می تونی، بلد نیستی و وقتی یاد گرفتی، دیگه ازت بر نمیاد." ص180

و بالاخره سرگل این باغ جملات ناب که خودم خیلی دوستش دارم:

"سر از کار خدای مهربونتون در نمیارم. نمایشنامه نویسیش تعریفی نداره. نمایش نامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان می رسه بازهم متوجه نمی شیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست. هدفی نداره. معنی نداره. فقط اتفاقات غیر منتظره. آره ... آره ... بعضی شخصیت ها خوب از آب در میان ... اما ... خود نمایشنامه چنگی به دل نمیزنه. تو تاتر، اقلا فقیرها آخرش پولدار می شن، پولدارها آدم های خوبی می شن، بدجنس ها به سزای عملشون می رسن. این جا تو تاتر، زندگی رو اصلاح می کنیم. اما شما چی؟ ریاکاره برنده می شه و بی گناهه سرش رو از دست میده. آفرینشتون این رو کم دراه، ساده دلی رو، خوش باوری رو. من تمام زندگیم رو وقف چیزهای ساده لوحانه کردم. ساده دلی اسم دیگه ی عدالت و شفقته. هر دو ما توهم می فروشیم. سرمایه مون یکیه، اما من به فکر تماشاچی ها هستم." ص 213

سرزمین گوجه های سبز/ هرتا مولر/ غلامحسین میرزا صالح/ انتشارات مازیار/ چاپ نهم/ 9000 تومان

 

"وقتی کف ناشی از جویدن گوجه سبز را روی دندان هایشان دیدم، به خودم گفتم: آنها نباید گوجه ی سبز بخورند. چون هسته اش هنوز سفید و خام است. آن ها مرگ خویش را می بلعند.

خوره های گوجه سبز، روستایی بودند. گوجه سبز آنها را خرفت می کرد. خوردن گوجه سبز جزو وظایفشان نبود. آنها به دوران کودکی خود باز می گشتند. زمانیکه گوجه ی درختان روستا را می دزدیدند. گوجه را برای رفع گرسنگی نمی خوردند. آنها شیفته ی مزه ی ترش فقری بودند که به تازگی بر زندگیشان سایه افکنده بود. اربابی ستمگر که در مقابلش چشم به زیر افکنده اند و سرشان را خم می کردند."

این کتاب سرگذشت گروهی دانشجوست که هریک در اوج رژیم خفقان آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت زده ی خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند. اما آمال و آرزوهای حال و آینده شان در شهری بر باد می رود که مصیبت بارتر از ولایتشان، تحت سیطره ی دیکتاتوری خون آشام به خود می پیچد. دردناک تر آنکه هر یک از دوستان راوی داستان نیز یا راه خیانت به او را در پیش می گیرند و یا دست به خودکشی می زنند، و گاه هر دو را.

"فکر کردم دنیا وفا ندارد و من مجبور نبودم در ترس و وحشت راه بروم، بخوابم، بخورم و عشق بورزم. به سلمانی و ناخن گیر هم که احتیاجی نداشتم. پدر همچنان سرش به جنگ گرم بود و در روی سبزه ها با آوازخوانی و تیراندازی زندگی می کرد. نیازی به عشق نداشت. سبزه ها پایبستش کرده بودند. چون وقتی از جنگ برگشت و آسمان دهکده را دید، آن روستایی پیراهن سابقش را پوشید و به کار قبلی اش بازگشت. من شدم فرزند او و بر ضد جنگ بالیدم. او به من تشر می زد، حرف نمی زد، آنان به پشت دستم می زدند و راست راست توی چشمانم نگاه می کردند تا ببینند چه عکس العملی نشان می دهم. هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز، در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم ..."

ترس و دلهره در هر صفحه ی کتاب موج می زند. احساس می کنی قهرمانان اندک داستان در تلاش برای تحقق آمالشان هستند، اما دستی پنهان آنها را از رسیدن به آنها باز می دارد. چشمانی همیشه آنها را زیر نظر دارد. دست از سرشان بر نمی دارد. همچنین، استفاده موثر از کلمات مشخص مثل چمدان، جوراب های نایلونی، جگر و قلوه، ناخن گیر و ... بی ثباتی میان رفتن یا ماندن و زجر کشیدن را به ذهن خواننده متبادر می کند.

"در میان خارستان ها تکه هایی از گوجه فرنگی قرمز و شلغم سفید دیده می شد که فریاد می زدند. هر تکه از آنها نشانه ی مزرعه ای از دست رفته بود. من دو بادمجان دیدم، آن هم وقتی که کفش هایم لهشان کرده بود. آنها مثل مشتی پر از شاه توت سیاه می درخشیدند ..." ص43

این پاراگراف شباهت عجیبی به شعرهای سهراب داشت. تمام بخش های کتاب چنین است. شعر گونه پیچیده در مه اتهام و توطئه و یک نوع لحن پرشتاب و دردکشیده در تمام رمان، خواننده را با دردهای شخصیت های کتاب همراه می کند.

در کل ، سرزمین گوجه های سبز، با این اسم ترش و دوست داشتنی روایتگر دردهای جامعه ای است که زیر بار خفقان رژیم چائوشسکو روزگار به تلخی گذراند و مرد!

خواب در فنجان خالی/ نغمه ثمینی/ نشر نی/ چاپ اول/ 2500 تومان

"ماه لیلی- ... با خیال آسوده می گویم که در فرنگ به تحصیل طب مشغولیت پیدا کرده ام.

فرامرزخان- ظریفه تر از آن هستید که طب بخوانید.

ماه لیلی- خام خیالی بود. به تصورم برمی گردم و کمک حال این رعیت می شود. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا! مشکل ما یک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه می زنیم. زمانی که فرنگی ها به سرئدن پیس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکم چران شهوتران!؟"- ص66

کارها و آثار نغمه ثمینی همیشه حال و هوای پنج دری و شلیطه و چای در استکان کمر باریک و سیاست کرم خورده می دهند! البته نه خود سیاست بلکه تاریخ سیاست بی کفایت شاهان قاجار و قصه ی مشروطه خواهی! وقتی "شکلک" و "خواب در فنجان خالی" را خواندم، تصویری مشابه در ذهنم نقش بست:

"دخترک سیه چشم ابرو کمند شلیطه پوشی که با یک ظرف پر از هندوانه سرخ و خنک وارد اتاقی می شود که آفتاب ظهر تابستان طرح شیشه های رنگارنگ شش ضلعی را روی قالی دستباف تبریز انداخته!"

نمی دانم چرا، ولی این حال و هوایی است که من همیشه هنگام چرخ زدن در کاخ گلستان هم دچارش می شوم. احتمالا نغمه ثمینی هم از این حال و هواها زیاد تجربه کرده که بیشتر نوشته هایش همین نوستالژی ملموس را به تصویر می کشد.

دکتر نغمه ثمینی، نمایشنامه نویس، متولد 1352 در ایران، دارای دکترای پژوهش هنر (اسطوره و درام) است. از او تاکنون هفت نمایشنامه و دو کتاب پژوهشی منتشر شده است. همچنین بیش از ده نمایشنامه از جمله "شکلک" و "خواب در فنجان خالی" در ایران و نیز کشورهای دیگر از جمله هندوستان و انگلستان و فرانسه بر صحنه رفته است . وی در سال 82 در مقام فیلمنامه نویس مشغول به کار شد. از فیلمنامه های او که برخی به صورت مشترک نوشته شده می توان به "خون بازی" ، "حیران" و "سه زن" اشاره کرد.

خواب در فنجان خالی، در 8 تابلو و با 6 شخصیت (3بازیگر)، داستان زندگی و مردگی فرامرز خان و ماه لیلی و ماهرخ است که در قالب فرامرز و قاعمه و مهتاب ظهور می کنند تا بازتاب گذشته شان را بنمایانند. "فرامرز، عکاس یک روزنامه است و به سبب چند عکس مورد تعقیب و تهدید. مهتاب پرستار است و از این آشفتگی فرامرز نگران اما دلیل آن را نمی داند. آقا عمه پیرزنی است که آنها منتظر مرگش اند تا این قصر را به منزله ی میراث، نصف کرده و از هم جدا شوند."- ص98

این نمایشنامه پس از شرکت در بیستمین جشنواره تئاتر فجر، به مدت یک ماه در خرداد و تیر 1382 در تالار قشقایی با بازی پانته آ بهرام، مریم کاظمی و احمد ساعتچیان و کارگردانی کیومرث مرادی، به روی صحنه رفت.

مادر فلفلی من/ ارنست فان در کواست/ مهرنوش گلشاهی فر/ انتشارات درسا/ چاپ اول/ 224 صفحه/ 8500 تومان

 

"همه چیز از دو چمدان شروع شد. مادرم با دو جمدان پر از گوشواره، گردنبند و دستبندهای مختلف به هلند آمد. اتاقی در خوابگاه پرستاران گرفت و به عنوان پرستار شروع به کار کرد. چمدان هایش را زیر تختخوابش قایم کرده بود. از نظر هندی ها، بهترین محل برای قایم کردن وسایل قیمتی و باارزش، زیر تختخواب است.

یک بار مادرم به من گفت: "دزدها هیچ وقت زیر تختخواب را نگاه نمی کنند."

و پدرم به دنبالش در گوشم زمزمه کرد: "چون در هندوستان کسی تختخواب ندارد."

نام ارنست فان درکواست را اصلا نشنیده بودم. این کتاب را هم یکی از دوستانم به من پیشنهاد کرد. الحق هم که کتاب زیبا و دوست داشتنی ای است. کتابی که وقتی شروع به خواندنش میکنی با نویسنده احساس نزدیکی می کنی. تک تک جمله هایش را می فهمی و از سادگی و بی پیرایگی نثر بی دغدغه اش لذتت دو چندان می شود.

از ادبیات هند قبلا فقط کتاب مترجم دردها را خوانده بودم . شاید به خاطر نزدیکی فرهنگی است که داستانها به نظرت آشنا و مانوس می آیند. گرچه این کتاب به وسیله ی یک نویسنده هلندی نگارش یافته اما نباید فراموش کرد که عنوان آن "مادر فلفلی من" است. پدر ارنست، هلندی و مادرش هندی بوده و تمام داستانهای دنباله دار کتاب پیرامون شخصیت مادر هندی او می گردد.

نثر به شدت ساده و دوست داشتنی (و همینطور ترجمه ی منطبق بر متن و خوب) کتاب را به یک هلو تبدیل کرده است! تعجب نکنید! صفحه ی اول را که ورق می زنید، در چشم برهم زدنی به انتها می رسانیدش و این حس را در خود می یابید که خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست.

حکایت های ساده و به ظاهر کم اهمیت زندگی آقای فان درکواست با مهارت شگرف نویسندگی اش اتفاقاتی خنده دار، گاه تلخ و گاه شیرین می آفریند. خیلی جاها داستان به گونه ای "فیلم هندی" می شود:

"قبل از اینکه پدرم با مادرم آشنا شود، قبل از اینکه مادرم سوار هواپیما شود و به هلند بیاید، قبل از اینکه دو چمدان پر از جواهر ش را به اینجا بیاورد، او از یک کاپیتان مراقبت می کرد. اسمش راجش مودگال بود... کاپیتان در طول یکی از سفرهایش بیمار شده بود... تمام بدنش کبود و ورم کرده بود... سه انگشت از پای راستش، یک انگست از دست راستش و پای سمت چپش تا زیر زانو کاملا نابود شده بود.

یک روز صبح مادرم از خواب بیدار شد. فهمید چه احساسی نسبت به راجش دارد. انگار نور به روحش تابیده بود.

... وقتی او با کاپیتان و مادرش خداحافظی می کرد، گفته بود: این جوری برای همه ما بهتر است."

 "هر قدر بزرگتر شوی غم و غصه های بیشتری را می توانی در ذهنت نگه داری. انگار خودشان می آیند و به تو می چسبند و بعد اینجوری قدرت درک آنها را پیدا می کنی."

همسایه ها/ احمد محمود/ 502 صفحه

همسایه ها، همسایه های دوست داشتنی، همسایه های دوست داشتنی احمد محمود...

 

احمد اعطا (1381-1310) معروف به احمد محمود، نویسنده جنوبی معاصر ادبیات ایران که در بسیاری جهات متمایز از همقطاران خود بوده است. وی در خانواده ای دزفولی در اهواز متولد و زندگی اش طبق گفته های خودش فراز و فرودهای فراوانی داشته است. او که در دانشکده افسری تحصیل می کرده و گرایشاتی به حزب توده داشته بعد از کودتای 28 مرداد دستگیر می شود و هیچ گونه توبه نامه ای امضا نمی کند، همین موضوع منجر به حبس طولانی و تبعیدش به بندر لنگه می شود. او که نویسندگی را با خواری و شکست کامل آغاز می کند، در فیلم مستندی که از زندگی اش ساخته شده است عنوان می کند اولین کتابش به عنوان جایزه کتاب های کیلویی که دستفروش ها می فروختند به مردمی که بیشتر از یک کیلو کتاب می خریدند اهدا می شده است، ولی او هیچگاه امیدش را به زندگی و چرخش این گردونه ناسازگار از دست نمی دهد و اتفاقا با رویه به سخره گرفتنی که در زندگی داشته سختی هایی را که تا آخرین دم با او همنفس بودند، به زانو در می آورده است.

خالد نوجوان پانزده ساله ای است که در خانه ای به همراه خانواده اش با چندین همسایه زندگی می کند و این نوجوان که تازه دوران کودکی را به پایان رسانده، بزرگسالی خیلی زود تمام جلوه های خوب و بدش را به او می نمایاند...روایت داستان در بحبوحه ملی شدن صنعت نفت در جنوب کشور می گذرد و نویسنده در لایه لایه داستانی پرکشش، این حادثه تاریخی را از دیدگاه مردمی عامی و نوجوانی جویای نام نشان می دهد.

رمان همسایه ها اولین رمان احمد محمود قطعا یکی از قله های ادبیات معاصر ایران است. او در این کتاب بسیار وامدار اتفاقات زندگی شخصی خودش است بگونه ای که خانه تصویر شده در داستان و همسایه هایش بسیار با خانه کودکی اش قرابت دارد. با اینکه به محض انتشار کتاب اقبال پرشوری از طرف مردم صورت می گیرد و به چاپ های مجدد می رسد ولی جلوی انتشار کتاب به دلیل موضوع سیاسی آن از طرف حکومت پهلوی گرفته می شود و در زمان فعلی نیز کتاب به دلیل محتوای اروتیک و هرزه نگاری آن از سوی حاکمیت نادیده انگاشته شده است ولی با همان مدت زمان اندک چاپ، کتاب در روسیه ترجمه و مورد استقبال خوانندگان قرار می گیرد و در ایران نیز در بساط دستفروشان و زیر پله فروشان پیدا می شود. آنچه مسلم است احمد محمود در این کتاب آنچنان شخصیت های متعدد و دوست داشتنی با توصیفات منحصر بفرد و زیبا خلق کرده که میخ خود را برای همیشه بر ادبیات این مرز وبوم کوبیده است. خالد، پندار، ناصر اَبَدی، رحیم خرکچی،  محمد میکانیک و... تنها تعدادی از این شخصیت های داستان پرشور محمود هستند.

احمد محمود را به دلیل نگاهش به مردم فرودست در رمان هایش و سابقه سیاسی اش، از جمله نویسندگان سبک رئالیسم سوسیالیستی یا اجتماعی در ایران می دانند ولی آنچه که در کتاب های محمود، فارغ از هر گونه نگاه ادبی یا سیاسی حس می شود، انسانیت است و به همین دلیل او را به حق نویسنده ای انسانگرا معرفی کرده اند. او که به گفته خودش برای گذران زندگی مجبور به انجام هر گونه کاری از بنایی و نجاری و باربری و... شده بود، همچنان با امید به زندگی نگاه می کرد و این فعالیت و نه انفعال را در رمان هایش تزریق کرده است و اتفاقا همین پستی و بلندی های زندگی شخصی خود را موتور محرکه داستان هایش قرار می دهد.

نوع نگارش ماجرامحور محمود بگونه ای است که نمی توان جملاتی از رمان را انتخاب کرد و بطور جداگانه ذکر کرد. اگرچه کتاب را چندین سال پیش خوانده ام و هنوز آنزمان عادت خط خطی کردن کتاب ها را نداشتم ولی آنچه امروز از احمد محمود و همسایه هایش به یاد دارم توصیفات قوی، شخصیت های ملموس دوست داشتنی، روایت خطی پرکشش و از همه مهم تر زندگی جاری در سطور داستان است.

متن داستان را از اینجا دانلود کنید و بدانید این کتاب برای من دوست داشتنی ترین کتاب از مجموعه اخیر معرفی هایم است...