اسب های آسمان خاکستر می بارند /نغمه ثمینی/ نشر نی/ چاپ دوم / 3600 تومان
"سیتا – نگفتم سیاوش که بیاید صد قفل خوشبختی گشوده می شود ؟! ... شادمانی از پی شادمانی ... "ص53
" مرد – زن : در این سرزمین برای همه جایی هست ، مگر خود سیاوش که از همه غریب تر است . " ص52
" ... هر بهار [سیاوش] در قالب یک گیاه سبز از زمین می روید و از گوشه ای سر بر می آورد و به اردیبهشت نکشیده ، خشک می شود و می رود . یا شب هایی که گرما بیداد می کند ، خاکستر می شود و از آسمان به جای باران می بارد روی زمین ... حالا هم تابستان ... است یعنی سیاوش باز هم بر زمین خشک ما می بارد ؟ - نغمه ثمینی – 1388 "
این بار ، دکتر نغمه ثمینی ، روایت در آتش شدن و برون آمدن سیاوش ، قهرمان دوست داشتنی و ستم دیده ی شاهنامه را در نمایشنامه اش " اسب های آسمان خاکستر می بارند " ، به تصویر می کشد . در این نمایشنامه که در 5 پرده روایت شده ، سیاوش حین گذر از آتشی که می باید گواه پاکی و پاکدامنی او باشد ، تمام اتفاقات پس از خروج از آتش را از زبان سایر شخصیت های نمایش می شنود .
" سرباز بدون سر - ... با من عهدی ببند سیاوش قولی که نمی شکند ، که سردار سپاهی باشی که هرگز نمی جنگد . که هرگز خونی نمی ریزد که هرگز سربازانش را بدون سر نمی بیند . سربازانش را بدون سر نمی کند ..." ص37
" جنین – زمانی درخت بودم ، یک درخت پیر به من گفت که سرزمینی هست که سیاوش آن را می سازد . یک خاک خوب ، که برای هیچکس غریبه نیست . بهشتی که کسی را از آن تبعید نمی کنند وهر که تبعیدی است در خاکش آرام می گیرد . در آغوش شهر برای همه جا هست . همه ... و خوشبختی مردم به قدر مرزهایش فراخ می شود . " ص51
در این اثر می توان یک وجه سمبولیک یافت . به زیبایی نقش ها جایگزین شخصیت های سازنده ی تراژدی سیاوش شده اند . انگار ثمینی تمام زوایای پنهان شخصیت ها را کاملا عیان پیش چشم مخاطب آورده است . در آتش ، سیاوش با یک سرباز بدون سر ، که در واقع خود سیاوش در توران است که بعدها به دستور پدر زنش ، افراسیاب ، گردن زده می شود ، یک زن باردار به نام سیتا ، که در اصل همسر سیاوش و دختر افراسیاب است که در زمان کشته شدن سیاوش از او باردار بوده و یک شخصیت مرد – زن که مشتمل بر دو وجه است ؛ نیمی شخصیت گرسیوز ، برادر افراسیاب که نزد او از سیاوش بدگویی می کند و نیمی هم سودابه یا زلیخای شاهنامه که هر دو هم به سیاوش خیانت کردند و او را به دشواری انداختند ، روبرو می شود و تمام داستان زندگی آینده اش پیش چشمانش به تصویر کشیده می شود .
" سیاوش – می بینم ! همه چیز این جا پیداست .سال های بعد ... در یک سرزمین غریبه ... سرزمین تبعید ... کسی به من خیانت می کند ... تو یا کسی چون تو ... سخنان دروغ ... هاله ی سرخ ماه ... و شاهی که من را در خاک تبعید پناه داده ، در انتهای خشم ... او من را می خواند و تو سرم را می بری ... !" ص 62
حال و هوای این نمایشنامه تا حدی خوف انگیر بود . انگار تمام نمایشنامه در یک حریر زرد و سرخ آتشین پیچیده شده بود ، همه جا بوی خون می داد . شخصیت ها چون کابوس ها بودند که دوست داشتی هر چه زودتر سیاوش از دستشان بگریزد و شهر را با خبر پاکی اش غرق شادی کند ... اما ...
اما ... اگر می دانست این را سیاوش ، پای از آتش بیرون می گذاشت هرگز ؟! ص 54