"... من مثل حضرت آدم در میان خلنگزارها، در خودم جمع می شوم، کتابی را برمی دارم و چشمهایم با هراس به درون دنیایی سوای جهان اطراف خودم باز می شود. چون که وقتی شروع به خواندن می کنم به عالم دیگری فرو می روم، در متن غرقه می شوم. خودم هم حیرت می کنم و باید گناهکارانه اعتراف کنم که واقعا در عالم رویا بوده ام، در دنیایی زیباتر، درقلب حقیقت." ص 7

جدای جلد بسیار نازیبای کتاب که آنطور که به نظر می رسد نقاشی ای از یک نقاش معاصر چک است (چون من که نتوانستم به خوبی نقاشی را از پس زمینه تمیز دهم و مضمون آن را دریابم!) کتاب حاضر اثری از نویسنده ای است که او را چک ترین نویسنده ی چک و سرور نویسندگان چک می دانند. گرچه شاید برای خواننده فارسی زبان، نام "بهومیل هرابال" چندان آشنا نباشد اما باید این مطالب را دید و با خود گفت: قطعا ارزش خواندن دارد!

"... هرابال به یقین بزرگترین نویسنده ای است که امروز در سرزمین چک داریم." -میلان کوندرا-

"زیر و رو کننده! اثری فوق العاده و نویسنده ای خیره کننده." -گاردین-

"پدرسالار  بزرگان ادبیات قرن بیستم چک." -لوس آنجلس تایمز-

داستان کتاب، روایتگر زندگی، افکار و اندیشه های پرهیاهوی مردی است که در تنهایی خود در یک زیرزمین نمور و متعفن به همراه یار و مونس چندین و چندساله اش، دستگاه پرس!، به کار بازیافت و فشرده کردن کاغذهای باطله مشغول است. شخصیت هانتای هرابال، به جرات قابل قیاس با مورسوی کامو و یا حتی شخصیت اصلی رمان تهوع سارتر است (که متاسفانه نامش در خاطرم نیست!). شاید بتوان پا را از این هم فراتر نهاد و عنوان کرد که شخصیت این قهرمان روشنفکر بسیار ملموس تر  و دوست داشتنی تر از آنهاست!

مردی عادی، با شغلی عادی، در جامعه ای خشک و بی عاطفه و به دور از کلیشه های مرسوم فرهنگی و هنری، که در پناه شغل نه چندان دلچسبش به اندیشه های والای متفکران متوخر و معاصر دست یافته، گویی دستگاه پرس و زیرزمین نمور، هانتای سی و پنج سال پیش را به یک قهرمان روشنفکر تبدیل کرده است.

در هر فصل کتاب، حداقل یکبار از عبارت "سی و پنج سال است که دارم کاغذ باطله می کوبم و ..." یا عبارتهایی با مضمون مشابه استفاده شده است. و این نشان می دهد که شخصیت اصلی کتاب تا چه حد کیفیت کنونی زندگی اش را مرهون شغلش می داند. شغلی که شاید از نظر خیلی ها کسالت بار و بی هیجان باشد اما خود هانتا اعتقاد دارد: "... این واقعا شغلی است که عالم علم الهیات را می طلبد." این درحالی است که نویسنده ی کتاب، هرابال، با وجود اینکه دارای مدرک دکترای حقوق بود و چندین مدرک دیگر هم داشت، شغلهایی چون کارگری راه آهن، نماینده بیمه، دستفروش دوره گرد و بالاخره شغلی مشابه هانتا، قهرمان داستانش را تجربه کرده بود . در نتیجه خیلی خوب از پس فضاسازی اثر بر آمده است.

از این اثر سخن گفتن، دلنشین و مفرح است. هزار تویی بی پایان. اما لذت خواندن و دوباره و چندباره خواندنش بیش از اینهاست. در نتیجه اگر از آثار میلان کوندرا یا آلبرکامو خوشتان می آید، این کتاب را هم بخوانید و لذت ببرید، چون کمابیش فضایی مشابه آثار آن دو دارد.

"هر آنچه در این دنیا می بینیم، حرکتی توامان به پیش و به پس دارد، مثل دم آهنگران، مثل دیواره های طبله ی من. همه چیز با فشار یک دکمه ی سبز یا سرخ در جهت مخالف مسیر قبلی خود به حرکت در می آید، و این است آنچه چرخ این جهان را به حرکت وا می دارد." ص 51