دنیای قشنگ نو/ آلدوس هاکسلی/ سعید حمیدیان/ انتشارات نیلوفر
دنیای قشنگ نو هاکسلی ، که به نوعی می توان آن را همزاد 1984 اورول دانست ، دنیایی است پر از لذات دنیای متمدنی که از هرگونه عنصر هنری و فرهنگی بیزاری می جوید ، حقیقت و زیبایی و معرفت را تکذیب می کند و تنها به بعد سخت افزاری و ماشینی بشر اکتفا می کند . هاکسلی این اتوپیای جنون را بر مصرف گرایی ، لذت طلبی و فرهنگ زدایی استوار می کند و بشر را زنهار می دهد که در صورت تداوم سیر توفنده ی صنعت گرایی ، تا حد ماشین ها و ابزارهایی یک شکل که در کارخانه به عمل می آیند ، تنزل خواهند کرد .دنایی که با شیفتگی خارج از وصف انسان کمال طلب به صنعت خود را نمایاند و همانند دستاوردهای خود ، ماشین درویی شد که تمام خوشه های نبوغ و سعادت و کمال بشری را درو کرد و جز آفت تکنولوژی نپراکند. جامعه ای که همچون طبل توخالی بهتر شدن اوضاع را نوید می دهد ولی آگاه نیشت که عنقریب به گل خواهد نشست .
جامعه ی مورد نظر هاکسلی در طلب علم است و او این را بد نمی داند بلکه دنیایی را به تصویر می کشد که در آن این علم در جایی که باید دست بشر را بگیرد ، گریبان او را گرفته و انسان بازیچه ای شده برای پیشرفت علم ! دنیایی که در آن انسان شان خود را در حد یک ابزار از دست می دهد و همانند بسیار کالاها ، در کارخانه و آزمایشگاه به عمل می آید . دنیای وارونه ای که در آن ارج و مقام خانواده تا حد یک لانه ی فساد پایین آرده می شود ، تمام موازین اخلاقی دگرگون می گردد و مادر و پدر بی مقدار و بی اعتبار شناخته می شوند . و اما زندگانی انسان به ظاهر متمدن که در میان ابزارها و تکنولوژی غرق شده است نه تنها به دور از معرفت و احساسات و عضق و فرهنگ و هنر خالی و پوچ است ، بلکه خلایی است که تمام لذات و ابتکارات دنیای شگفت و قشنگ نو هم نمی تواند آن را پر کند .
شاید بتوان نمایان ترین شخصیت ها در اثر هاکسلی را 5 شخصیت لنینا کراون ، هلمولتز واتسون ، بازرس ، برنارد مارکس و جان (وحشی) دانست . لنینا کراون ، نماد یک عضو حقیقی و وفادار جامعه که بدون فکر و استدلال و تنها براساس آموخته های شرطی سازی ، تمام ابعاد و ارکان آن را پذیرفته است . او بی چون و چرا به تمام دستورات و قوانین پایبند است و حتی تلنگرهای هرازگاهی برنارد هم نمی تواند او را از این خلسه خارج کند . هلمولتز واتسون، که در کتاب چندان اشاره ای به زوایای فکری او نشده است ، دانشمندی است که از راه استدلال علمی به بی محتوا و بیهوده بودن جریانات فکری حاکم بر جامعه پی می برد . برنارد مارکس ، که می توان او را اصلی ترین شخصیت بخش ابتدایی رمان دانست ، و هاکسلی با هوشمندی نام او را زا نام شاعر و طنزپرداز انگلیسی ، جرج برنارد شاو و فیلسوف و متفکر آلمانی ، کارل مارکس گرفته است ، از راه درونیات به جامعه مشکوک می شود . وی که به دلیل وضعیت جسمانی ویژه اش در جامعه از احترام لازم برخوردار نیست می کشود تا تحت هر شرایطی این محبوبیت را که لازمه ی زندگی و کمال بشر است به زندگی خود دخیل کند اما پس از آن در میابد که خلا درونیش با اینها پر نمی شود و محض تحسین چند نفر او به کمال مطلوبش نمی رسد . بازرس در حکم مافوق و بالاترین مقام مسئولی که ما در رمان می بینیم ، به تلقین مفاهیمی می پردازد که حتی خود به نادرست بودنشان واقف است . هاکسلی بازرس را در مقام یک دانای کل در آن جهان برگزیده تا با جان (وحشی ) به مناطره بپردازد و طرف بحث او قرار گیرد . و اما ، وحشی یا جان که از وحشی کده آمده و از انواع مظاهر نبوغ و تکنولوژی بشری بی بهره بوده است . انسانی که با آموزه های سرخپوستان درباره ی روح ، خدا ، طبیعت و خانواده پرورش یافته و اکنون تمام ابزار و ارزش های مدرنیته را در تعارض با آموزه هایش می بیند . وحشی انسانی است که می تواند مظهر یک انسان درست ، کمال طلب ، و درون نگر باشد ، انسانی که دنیای به ظاهر قشنگ نو را دور می زند تا در ورای آن به درون خود ، به کردار خود و به خود و خدای خود بیندیشد.
-" اگر آدم به خودش اجازه بدهد که به خدا فکر کند ، آن وقت نمی گذارد گناههای لذتناک باعث ذلتش بشود . برای تحمل صبورانه ی رنج ها و شهامت به خرج دادن در کارها دلیل و منطق پیدا می کند ..."
مصطفی موند گفت : ... اصلا احتیاجی نیست که یک آدم متمدن چیزی را که جدا ناگوار است تحمل کند . و در مورد شهامت به خرج دادن در کارها – فورد نکند که یک چنین فکری به مخیله ی این آدم راه پیدا کند! اگر آدمها شروع کنند به اینکه به دلخواه خودشان کار کنند نظام اجتماع به کلی بهم می خورد .."
-" خوب ، ترک نفس را چه می گویید؟ اگر آدم خدایی داشته باشد دلیلی برای ترک نفس پیدا می کند ."
-" ولی تمدن صنعتی موقعی امکان دارد که ترک نفسی در کار نباشد . پیروی از امیال نفسانی در حدی که حفظ الصحه و اقتصاد اقتضا می کند . در غیر این صورت چرخها از حرکت باز می مانند ... عفت یعنی شور و هیجان ، عفت یعنی مرض عصبی و شور و هیجان و مرض عصبی یعنی عدم ثبات . و عدم ثبات یعنی اضمحلال تمدن . تمدن پایدار بدون وجود خیلی از گناههای لذتناک امکان ندارد ... تمدن مطلقا نیازی به شرافت و شجاعت ندارد . این چیزها نشانه های ضعف سیاسی است ."