باز هم کتابی دیگر ترجمه ی پیمان خاکسار . مترجمی که این روزها می توانید چشم بسته کتاب های ترجمه ی او را از قفسه بقاپید ( البته اگر دستتان به آن ها رسید !) و مطمئن باشید از کتاب لذت خواهید برد . خاکسار خوب می داند لب تشنه ی مخاطب فارسی زبان جویای چه نوشیدنی خوشگواری است . یادم می آید دقیقا پاییز یا زمستان سال گذشته پیمان خاکسار من و بسیاری از خوانندگان ایرانی را با دیوید سداریس ، که از نظر من در عالم ادبیات اعجوبه ای است ، آشنا کرد . و امسال تقریبا مقارن با سالگرد انتشار کتاب  " بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم " کتاب دیگری از همین نویسنده وارد بازار کتاب شد ، که به گزارش تارنمای چشمه در کمتر از سه هفته به چاپ دوم رسید !

" بیرون دنبال جاده می گشتم و چیزی نمی دیدم . مرا از موهایم گرفت و سرم را برد پایین و نگهم داشت و دست دیگرش را برد سمت جیب کتش . وانت منحرف شد و روی حاشیه ی شنی سر خورد .لی بعد از چند لحظه دوباره همه چیز به حالت اول برگشت . چیزی سرد و کند بر آرواره ام فشار می آورد و حتا قبل از این که درست ببینمش متوجه شدم که یک تفنگ است . حضور فیزیکی اش حسی از اضطرار را القا می کرد که در هیچ کدام از فیلم هایی که درشان نقش کلیدی داشت حس نمی شد . " خوشت می آد ، مگه نه ؟" فقط یک روانی حرفه ای می تواند چنین سوال چرندی بپرسد ! " سیاره ی میمون ها – صفحه 122

این کتاب که شامل 11 داستان کوتاه با عناوین : " طاعون تیک " ، " گوشت کنسروی " ، " مادربزرگت رو از اینجا ببر" ، " غول یک چشم " ، " یک کارآگاه واقعی " ، " دیکس هیل " ، " حشره ی درام " ، " دینا " ،" سیاره ی میمون ها " ، " چهارضلعی ناقص " و " شب مردگان زنده " ، در واقع شرح اتفاقات و رویدادهایی است که برای خود سداریس اتفاق افتاده . در این مورد  می‌گوید: «زندگی در لندن هر روز من را شگفت‌زده می‌کند و من حالا دیگر حتا خودم هم نمی‌دانم چه‌قدر از این ماجراهایی که روایت می‌کنم، واقعی هستند و سر خودم آمده‌اند و چه‌قدرشان خیال‌بافی من است.»  سداریس عمده‌ی شهرتش را مدیون داستان‌های کوتاه از زندگی شخصی خودش است که ماهیتی فکاهی و طعنه‌آمیز دارند و نویسنده در آن‌ها به تفسیر مسائل اجتماعی می‌پردازد. او در آثارش به مسائلی همچون زندگی خانوادگی، بزرگ شدن در خانواده‌ای از طبقه‌ای متوسط در حومه‌ى شهر رالی، پیشینه و فرهنگ یونانی، مشاغل مختلف، تحصیل، مصرف مواد مخدر و... می‌پردازد و از تجربه‌ى زندگی در فرانسه و انگلستان می‌نویسد

پیمان خاکسار می‌گوید: «سداريس مي‌خنداند. به مفهوم واقعي کلمه. از او نباید انتظاری را داشته باشيد که از کافکا و فاکنر و بورخس داريد. اتفاقاً در بيشتر طنزهايش، به‌خصوص در اين کتاب، فضاهای روشنفکری و روشنفکران را دست می‌اندازد و باعث خنده می‌شود.»

" بین مدرسه تا خانه اجاره ای مان فاصله ی زیادی نبود . دقیقا ششصد و سی و هفت قد . در بهترین حالت این مسیر را یک ساعته طی می کردم . هرچند قدم می ایستادم تا زبانم را در شکاف صندوق پست فرو کنم یا به هر برگ یا علفی که توجهم را طلب می کرد ، دست بزنم . اگر شمار قدم هایم از دستم در می رفت مجبور بودم دوباره به مدرسه برگردم و از اول شروع کنم . فراش مدرسه می پرسید " به همین زودی برگشتی ؟ از مدرسه سیر نمی شی ، نه ؟" اشتباه می کرد . با تمام وجودم دوست داشتم خانه باشم ، ولی مشکل رسیدن به خانه بود . در قدم سیصد و چهاردهم تیر چراغ برق را لمس می کردم و پانزده قدم بعد وسواس می گرفتم که آیا دستم را به جای همیشگی زدم یا نه ؟ باید دوباره لمس می شد . چند لحظه ذهنم را آزاد می کردم ولی شک دوباره با تمام قوا بر می گشت و باعث می شد علاوه بر تیر چراغ برق یاد مجسمه تزئینی قدم صد و نوزدهم هم بیفتم  ... " طاعون تیک – صفحه 10

·         نقل قول ها برگرفته از سایت نشر چشمه