دوستای مهربون و پرمحبتم ، سلام .

ممنون که با نظرات پر مهرتون دلگرمم میکنید . دیگه دوس ندارم برای کم کاری ام دلیل بیارم . پس زود و تند و سریع بریم سراغ معرفی ...

 

" سوکورو تازاکی سال دوم کالج که بود ، از ژوئیه تا ژانویه ، به چیزی جز مردن فکر نمی کرد . در این شش ماه ، تولد بیست سالگی اش هم آمده و رفته بود . حالا دیگر  مرد شده بود . ولی این نقطه عطف خاص زندگی هم برایش معنایی نداشت . سوکورو خودکشی را طبیعی ترین راه چاره می دید و هنوز هم درست نمی دانست چرا آن روزها این قدم آخر را برنداشته بود . گذشتن از مرز زندگی و مرگ ، سخت تر از این نبود که تخم مرغ خام لیزی را ته گلو بیندازد .

شاید هم خودکشی نکرده بود چون راه خوبی به فکرش نرسیده بود ، راهی درخور حس ناب عمیقی که به مرگ داشت . ولی این راه و آن راه چه فرقی می کرد ؟ اگر دست اش به در می رسید که یک راست رو به مرگ باز می شد ، بی این که لحظه ای فکر کند ، بدون کمترین این پا و آن پا کردنی ، هلش می داد و بازش می کرد ، انگار که این هم کاری باشد از کارهای معمول زندگی . ولی در هر صورت ، خوب یا بد ، چنین دری دور و برش ندیده بود . "

سوکورو  که در دوران دبیرستان عضو یک جمع به شدت صمیمی پنج نفره بوده ، به ناگاه و بدون کوچکترین توضیحی ، از جمع کنار گذاشته می شود . همین مساله او را وارد دنیایی به شدت تاریک و منزوی می کند . تا اینکه روزی تصمیم می گیرد علت طرد شدنش از گروه را دریابد .

داستان برای من چندان چشمگیر نبود ، شاید چون در ابتدا حوادث داستان هیچ کششی نداشت و بازگویی ساده و صرفی از روابط دوستانه ی این پنج نفر بود . کمی که جلو تر می رفتی ، حس می کردی حالا ماجرا روی غلطک افتاده و این جاست که دلت نمی خواهد کتاب را زمین بگذاری یعنی دقیقا جایی که شخصیت  اصلی کتاب تصمیم می گیرد در گذشته اش کندوکاو کند و دنبال چرایی بگردد .

از نظر من  ، بیشتر از خود داستان ، عنوان کتاب به طرزی هوشمندانه انتخاب شده بود ، که تلفیقی از سه موضوع بنیادین و اساسی روایت داستان بود . سوکورو ( از مصدر ساختن ) ، بی رنگ و سال های زیارت ... !

علاوه بر این ، این کتاب هم مثل اغلب کارهای موراکامی سرشار از جملات ریز و درشت دوست داشتنی بود . من که به شخصه کتاب های موراکامی را برای همین جملات به اصطلاح قصار دوست دارم .

" می توانی روی خاطره ها سرپوش بگذاری ، ولی نمی توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده ، پاک کنی . " 37

" دنیا چند نفر هم لازم دارد که خلاء درست کنند . "50

" آدم را درد است که به تفکر می رساند ، ربطی به سن هم ندارد ، چه برسد به ریش ." 50

" هر چیزی حد و مرز دارد . فکر هم همین جور . نباید از حد و مرزها ترسید ، ولی نباید از پاک کردنشان هم ابایی داشت . اگر می خواهی آزاد باشی مهم تر از هر چیزی این است : احترام به حد و مرزها و عصبانیت از آن ها . " 60

" هر آدمی رنگ خودش را دارد . "76

" باید به کامل ترین شکلی که از دستت بر می آید ، زندگی کنی . هر قدر هم سطحی و کسالت بار باشد ، زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد . " 81