"وقتی کف ناشی از جویدن گوجه سبز را روی دندان هایشان دیدم، به خودم گفتم: آنها نباید گوجه ی سبز بخورند. چون هسته اش هنوز سفید و خام است. آن ها مرگ خویش را می بلعند.

خوره های گوجه سبز، روستایی بودند. گوجه سبز آنها را خرفت می کرد. خوردن گوجه سبز جزو وظایفشان نبود. آنها به دوران کودکی خود باز می گشتند. زمانیکه گوجه ی درختان روستا را می دزدیدند. گوجه را برای رفع گرسنگی نمی خوردند. آنها شیفته ی مزه ی ترش فقری بودند که به تازگی بر زندگیشان سایه افکنده بود. اربابی ستمگر که در مقابلش چشم به زیر افکنده اند و سرشان را خم می کردند."

این کتاب سرگذشت گروهی دانشجوست که هریک در اوج رژیم خفقان آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت زده ی خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند. اما آمال و آرزوهای حال و آینده شان در شهری بر باد می رود که مصیبت بارتر از ولایتشان، تحت سیطره ی دیکتاتوری خون آشام به خود می پیچد. دردناک تر آنکه هر یک از دوستان راوی داستان نیز یا راه خیانت به او را در پیش می گیرند و یا دست به خودکشی می زنند، و گاه هر دو را.

"فکر کردم دنیا وفا ندارد و من مجبور نبودم در ترس و وحشت راه بروم، بخوابم، بخورم و عشق بورزم. به سلمانی و ناخن گیر هم که احتیاجی نداشتم. پدر همچنان سرش به جنگ گرم بود و در روی سبزه ها با آوازخوانی و تیراندازی زندگی می کرد. نیازی به عشق نداشت. سبزه ها پایبستش کرده بودند. چون وقتی از جنگ برگشت و آسمان دهکده را دید، آن روستایی پیراهن سابقش را پوشید و به کار قبلی اش بازگشت. من شدم فرزند او و بر ضد جنگ بالیدم. او به من تشر می زد، حرف نمی زد، آنان به پشت دستم می زدند و راست راست توی چشمانم نگاه می کردند تا ببینند چه عکس العملی نشان می دهم. هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز، در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم ..."

ترس و دلهره در هر صفحه ی کتاب موج می زند. احساس می کنی قهرمانان اندک داستان در تلاش برای تحقق آمالشان هستند، اما دستی پنهان آنها را از رسیدن به آنها باز می دارد. چشمانی همیشه آنها را زیر نظر دارد. دست از سرشان بر نمی دارد. همچنین، استفاده موثر از کلمات مشخص مثل چمدان، جوراب های نایلونی، جگر و قلوه، ناخن گیر و ... بی ثباتی میان رفتن یا ماندن و زجر کشیدن را به ذهن خواننده متبادر می کند.

"در میان خارستان ها تکه هایی از گوجه فرنگی قرمز و شلغم سفید دیده می شد که فریاد می زدند. هر تکه از آنها نشانه ی مزرعه ای از دست رفته بود. من دو بادمجان دیدم، آن هم وقتی که کفش هایم لهشان کرده بود. آنها مثل مشتی پر از شاه توت سیاه می درخشیدند ..." ص43

این پاراگراف شباهت عجیبی به شعرهای سهراب داشت. تمام بخش های کتاب چنین است. شعر گونه پیچیده در مه اتهام و توطئه و یک نوع لحن پرشتاب و دردکشیده در تمام رمان، خواننده را با دردهای شخصیت های کتاب همراه می کند.

در کل ، سرزمین گوجه های سبز، با این اسم ترش و دوست داشتنی روایتگر دردهای جامعه ای است که زیر بار خفقان رژیم چائوشسکو روزگار به تلخی گذراند و مرد!