مادر فلفلی من/ ارنست فان در کواست/ مهرنوش گلشاهی فر/ انتشارات درسا/ چاپ اول/ 224 صفحه/ 8500 تومان
"همه چیز از دو چمدان شروع شد. مادرم با دو جمدان پر از گوشواره، گردنبند و دستبندهای مختلف به هلند آمد. اتاقی در خوابگاه پرستاران گرفت و به عنوان پرستار شروع به کار کرد. چمدان هایش را زیر تختخوابش قایم کرده بود. از نظر هندی ها، بهترین محل برای قایم کردن وسایل قیمتی و باارزش، زیر تختخواب است.
یک بار مادرم به من گفت: "دزدها هیچ وقت زیر تختخواب را نگاه نمی کنند."
و پدرم به دنبالش در گوشم زمزمه کرد: "چون در هندوستان کسی تختخواب ندارد."
نام ارنست فان درکواست را اصلا نشنیده بودم. این کتاب را هم یکی از دوستانم به من پیشنهاد کرد. الحق هم که کتاب زیبا و دوست داشتنی ای است. کتابی که وقتی شروع به خواندنش میکنی با نویسنده احساس نزدیکی می کنی. تک تک جمله هایش را می فهمی و از سادگی و بی پیرایگی نثر بی دغدغه اش لذتت دو چندان می شود.
از ادبیات هند قبلا فقط کتاب مترجم دردها را خوانده بودم . شاید به خاطر نزدیکی فرهنگی است که داستانها به نظرت آشنا و مانوس می آیند. گرچه این کتاب به وسیله ی یک نویسنده هلندی نگارش یافته اما نباید فراموش کرد که عنوان آن "مادر فلفلی من" است. پدر ارنست، هلندی و مادرش هندی بوده و تمام داستانهای دنباله دار کتاب پیرامون شخصیت مادر هندی او می گردد.
نثر به شدت ساده و دوست داشتنی (و همینطور ترجمه ی منطبق بر متن و خوب) کتاب را به یک هلو تبدیل کرده است! تعجب نکنید! صفحه ی اول را که ورق می زنید، در چشم برهم زدنی به انتها می رسانیدش و این حس را در خود می یابید که خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست.
حکایت های ساده و به ظاهر کم اهمیت زندگی آقای فان درکواست با مهارت شگرف نویسندگی اش اتفاقاتی خنده دار، گاه تلخ و گاه شیرین می آفریند. خیلی جاها داستان به گونه ای "فیلم هندی" می شود:
"قبل از اینکه پدرم با مادرم آشنا شود، قبل از اینکه مادرم سوار هواپیما شود و به هلند بیاید، قبل از اینکه دو چمدان پر از جواهر ش را به اینجا بیاورد، او از یک کاپیتان مراقبت می کرد. اسمش راجش مودگال بود... کاپیتان در طول یکی از سفرهایش بیمار شده بود... تمام بدنش کبود و ورم کرده بود... سه انگشت از پای راستش، یک انگست از دست راستش و پای سمت چپش تا زیر زانو کاملا نابود شده بود.
یک روز صبح مادرم از خواب بیدار شد. فهمید چه احساسی نسبت به راجش دارد. انگار نور به روحش تابیده بود.
... وقتی او با کاپیتان و مادرش خداحافظی می کرد، گفته بود: این جوری برای همه ما بهتر است."
"هر قدر بزرگتر شوی غم و غصه های بیشتری را می توانی در ذهنت نگه داری. انگار خودشان می آیند و به تو می چسبند و بعد اینجوری قدرت درک آنها را پیدا می کنی."
