اعتقاد ندارم که رویا را الزاما باید به جای واقعیت گرفت یا واقعیت را به جای جنون.

نویسنده داستان، چکیده ای از نوشته خود را در حدیث نفس قهرمان آن قرار می دهد، مخاطب را وارد محیطی می کند که  محاط بر او می شود و در پایان ... .

آدولفو بیوئی کاسارس (1919 – 1999) نویسنده نام آشنای آرژانتینی کمتر شناخته شده در ایران، با داستان خود (1940) چنان ادبیاتی را به رخ می کشد که بورخس را مجبور به مقدمه نویسی بر کتاب و تحسین از آن می کند.

مترجم به منظور معرفی بهتر بیوئی علاوه بر مقدمه بورخس، مقدمه ای از استادی در دانشگاه کالیفرنیا که در زمینه ادبیات آمریکای لاتین تخصص دارد، به کتاب افزوده است. این مقدمه جامع علاوه بر معرفی نویسنده، کتاب و نظرات دیگران درباره او را توضیح می دهد.  مترجم همچنین در یادداشت خود در مورد بیوئی  این گونه اظهار نظر می کند: داستان کاسارس ساختاری دقیق و منظم دارد که اساس آن به همان اندازه واقعی است که خیالی. چنان واقعی که در ممکن بودن آن نمی توان شک کرد و چنان خیالی که در داستانی بودن آن. نویسنده واقعیت و خیال را در وضعیتی دیگر کنار هم می نشاند و از آن جا به مقوله جاودانگی می رسد و همچنین عشق؛ صورتی دیگر از عشق که در عین غیاب، حضور دارد.

شاید نگاه بیوئی به عشق از دیدگاه این استاد دانشگاه خود بیانگر داستان و احوالات قهرمان آن باشد. عشق در نظر بیوئی همچون یک دل مشغولی آسیب پذیر و آسیب رسان جلوه می کند: تفکرات و مکاشفات فرد عاشق در خلوت خود می تواند به فاجعه ای منجر شود؛ در قالب حماقتی بیهوده یا طغیانی روحانی (شاید هم شیطانی).

 بورخس نیز، در مقدمه اش بیان می کند که توضیح درمورد این کتاب بدون لو دادن داستان کاری بسیار دشوار است و به قطعه شعری در مورد محتوای کلی داستان بسنده می کند:

این جا بوده ام زمانی

کی یا چگونه، نمی دانم:

می شناسم علف های پشت در را،

آن  بوی خوش و دلپذیر را،

صدای حسرت بار، چراغ های گوشه و کنار ساحل را.

داستان از این قرار است؛ فردی در جزیره ای متروک که در گذشته این گونه نبوده است برای فرار از دادگاه، رابینسون کروزو وار زندگی می کند و با حس کردن تغییراتی در اوضاع جزیره متوجه جمعیتی نا آشنا می شود...

روایت داستان به صورت اول شخص است. قهرمان آن فردی بی نام است. داستان در قالب یادداشت هایی بدون تاریخ از او بیان می شود. گویی داستان دیالوگی بین قهرمان داستان و خودش است.  قرار دادن داستان در یک گونه خاص به واقع کاری دشوار است. به راحتی می توان تمامی خصوصیات ژانر فانتزی یا علمی تخیلی، رازآلود، عاشقانه، فلسفی و... را در داستان ردیابی کرد.

مایه های فلسفی داستان با هنرمندی تمام در لفافه ای از داستانی ماجرا محور قرار داده شده است. داستان مضامین فلسفی به خصوص اگزیستانسیالیسم را در خود دارا می باشد و به راحتی هستی و هویت انسان به عنوان موجودی مختار(؟) به عنوان دو عامل مهم در تعریف این فلسفه، برای مخاطب به چالش کشیده می شود.  همچنین در گونه علمی تخیلی به مانند بزرگانی چون اچ. جی. ولز (عنوان  کتاب مستقیما به داستانی از ولز اشاره دارد) و ژول ورن بعد از گذشت سال ها محتوای داستان او به حقیقت نزدیک شده است. گرچه نزدیکی رویایی از جنس ابداع مورل در 1940 به واقعیت در 2012 را نمی توان به راحتی اتفاق خوشایندی حداقل همانند آنچه برای ژول ورن اتفاق افتاده است بدانیم.

چند نمونه از کلنجارهای قهرمان داستان با خودش:

کار زیاد یک حسن دارد: دیگر کمتر به زنی فکر می کنم که به منظره غروب آفتاب می نگرد. ص 47

بعد ار فرار، با سلاح بی تفاوتی به جنگ ملامت طاقت فرسای خود رفتم و عاقبت توانستم به آرامش ذهنی دست پیدا کنم. ص50

به نکته ای درباره خودم پی برده ام. غالبا فکر می کنم آخر و عاقبت هر ماجرایی، تلخ و نا خوشایند خواهد بود. ص55

ما در زندگی خود به واسطه عادت ها و رفتارها به این باور می رسیم که اتفاقات به شیوه ای پیش بینی پذیر رخ می دهند. اما حالا به نظر می رسد واقعیت تغییر شکل داده و غیر واقعی شده است. ص99

درهر صورت داستان حس غریبی دارد و بیشترین رنگی که در خود دارد عشق است و تنهایی.

پ.ن. بعد از خواندن داستان دل مشغولی ام این بود که چرا هالیوود داستان را به فیلم تبدیل نکرده است. (داستان کاملا ماجرا محور است و با تغییراتی آمریکایی عامه پسند می شود) تا اینکه با خبر کنسرت همزمان چند ماه گذشته اسنوپی داگ با توپک(خواننده رپی که دو دهه پیش کشته شده است) به این نتیجه رسیدم، هالیوود داستان را به فیلم تبدیل نکرده است بلکه ابداع مورل را از داستان به واقعیت آورده است. پس با اینکه کتاب به تازگی چاپ نشده و تجدید چاپ نیز نشده است. فکر کردم بد نیست کتابی از آمریکای لاتین با سبکی غیر از رئالیسم جادویی معرفی شود.

فرستاده شده توسط "علی فرهی"