مرد بی پروا خشمگین شد: "آخ چرا دست از سرم نمی کشید؟ تف نکن... سیگار نکش... آنجا نرو، این کار رو نکن، آن کار رو نکن... مثل مقررات رانندگی توی خیابان است. محض رضای خدا، چرا دست از سرم برنمی دارید؟ به هرحال چرا نباید شما را پاپا صدا کنم؟ من که نخواستم عمل جراحی کنید، خواستم؟" خشمگین پارس کرد. " چه کار خوبی! حیوانی پیدا می کنید، سرش را می شکافید و حالا حالتان از او بهم می خورد! شاید خودم اجازه عمل جراحی رو نمی دادم ..."

میخائیل آفاناسیویچ بولگاکف، نویسنده روس رمان مشهور "مرشد و مارگریتا"، این بار هم در رمانی دیگر شرایط سیاسی اجتماعی زمان خود را به چالش کشیده است. بولگاکف دل سگ را در 1925 چندماه پس از مرگ لنین نوشت و در آن سرنوشت پرولتاریا را پیش بینی کرد. اما این رمان بیش از چهل سال در شوروی سابق به فراموشی سپرده شد.

در بخش هایی از کتاب با واژه "پرولتاریا" برخورد می کنیم. مارکس درکتاب "مانیفست کمونیست" تعریفی از پرولتاریا ارائه می کند: "مقصود از پرولتاریا طبقه‌ ی کارگران مزدور جدیدی است که مالک هیچ وسیله‌ی تولیدی نیست و نیروی کار خود را برای تامین زندگی می‌فروشد." این کلمه نخست در امپراتوری روم، در قرن ششم پیش از میلاد، پدیدار شد. در آن زمان به موجب قانون، زمین‌داران و دیگر طبقات باید با پرداخت مالیات یا خدمت سربازی به دولت خدمت می کردند. پرولتاریا طبقه‌ای‌ است که "مولد ارزش" است اما سهمی از "ارزش" و "سود" نمی‌برد. مارکسیسم تقابل این طبقه با بورژوازی (صاحبان سرمایه) را طبیعت تاریخ برمی‌شمرد.

داستان در مورد پروفسوری است که با کمک دستیارش دست به عملی شگفت انگیز می زند. الصاق "غده هیپوفیز" انسان به یک سگ جهت بازگرداندن نیروی جوانی. اما در نتیجه این عمل شگفت انگیز سگ به مرور به یک انسان با "دل سگ" تبدیل می شود. بولگاکف سعی داشت با این داستان انقلابیون بلشویک را به آن سگ تشبیه کند و به همین دلیل رمانش اجازه انتشار نیافت. در واقع بولگاکف می خواهد بگوید: "صرف داشتن مغز شاید یک سگ هم به انسان تبدیل شود، اما آنچه برای انسان شدن لازم است احساس و روح بشری است."

جذابیت رمان های بولگاکف را می توان به یک کیک (خوشمزه و لذیذ!) تشبیه کرد. هسته اصلی داستان که جنبه ی انتقاد سیاسی و اجتماعی دارد به منزل نان کیک است و پوشش ظاهری علمی تخیلی آن به خامه کیک شباهت دارد. دست پخت بولگاکف عالی است. فقط امتحان کنید!

فرستاده شده توسط عضو جدید وبلاگ، مهشید موسوی