آب سوخته / کارلوس فوئنتس / علی اکبر فلاحی / ققنوس /167 صفحه /3800تومان
![]()
دوست داشت بالای سر جسدش که می رسیدند ، گمان کنند که دم آخر ، مشغول گوش کردن سمفونی ناتمام شوبرت و سرگرم مطالعه ی کتاب " راز ادوین دروود " نوشته ی دیکنز بوده است... این یکی از ساده ترین خیال پردازی هایش برای لحظات پس از مرگ بود . تصمیم گرفت چهار نامه بنویسد . در یکی از انها مرگش را خودکشی وانمود کند ، در نامه دیگر خودش را به عنوان یک اعدامی معرفی می کرد ، در نامه بعدی به عنوان یک بیمار لاعلاج و در نامه ی آخر هم ، قربانی یک فاجعه طبیعی یا انسانی . بیشترین مشکل را هم با همین نامه آخر داشت . چگونه می توانست سه عامل نامه را با هم هماهنگ کند ؟ "
کارلوس فوئنتس نویسنده مکزیکی تبار و اسپانیایی زبانی است که شاید در کشور ما چندان شناخته شده نیست . حتما شما هم با دیدن واژه " مکزیک " به یاد کاکتوس ها و غرب وحشی افتادید و خاطرات انیمیشن "رنگو" در خاطرتان تداعی شد ؟! بیشتر آثار فوئنتس هم در چنین فضاهایی شکل می گیرند .البته نه در دل بیابانهای داغ و سوزان و در کنار کابوی های یکه تاز ، در قلب شهر مکزیک که با خشونت و سنگدلی و پوششی از فلز و آهن برای از بین بردن خاطرات امن گذشته در آمیخته است . مشخصه ی اصلی آثار او حسرت روزهای سپری شده و یا به قول خودش ، خانه های قمر خاتونی است . یاد محله های دوست داشتنی و خاطرات دوران گذشته . این شاید برای ما ، به عنوان یک ایرانی ، با سابقه ی تاریخی و همین نوستالژی های بی آلایش ، بسیار قابل درک باشد . ما هم در این عصر ماشینی گاهی دلمان هوای همان روزهایی را می کند ، که شاید اصلا ندیدیمشان ولی بسیار وصفشان را شنیده ایم .
مولفه ی دیگر کارهای فوئنتس موج جادویی است که فضای داستان هایش را می آکند . از این نظر شاید بتوان وی را یکی از پیروان اصیل " رئالیسم جادویی " دانست . جادویی دلپذیر در آمیخته با هر یک از شخصیت های داستان .
آب سوخته ، اولین اثر کارلوس فوئنتس است که بطور مستقیم از اسپانیایی به فارسی برگردان شده است. انصافا هم ترجمه ی روان و خوبی دارد . البته اگر بتوان اسامی گیج کننده ی اسپانیایی که معرف مکانها و اشیا و افراد هستند را به خاطر سپرد . بالاخص اسامی شخصیت های اندک کتاب ! از این نظر شاید بتوان آن را با آثار کلاسیک روسیه ، مثلا آنا کارنینا مقایسه کرد !
جریان اصلی داستان روایت چهار زندگی است که به گونه ای رازآلود درون بستر اصلی داستان که همان شهر مکزیک است به هم پیوند خورده اند . خود نویسنده هم این چهار شخصیت را به چهار بخش مجزا تفکیک کرده است . "روز مادر" ، " این ها کاخ بودند " ، " سپیده دم " و " پسر آندرس آپاریسیو ". بخش ابتدایی روایت گر زندگی ژنرال برگارا ، یکی از شخصیت های اثرگذار انقلاب مکزیک است که حالا کتاب خاک گرفته و پوسیده زندگی اش را پیش چشمان نوه اش، ورق می زند تا شاید بتواند با یادآوری آنها فساد و زوال امروزه اش را سرپوش نهد .
داستان شخصیت دوم ، دنیا مانوئلیتا ، که زنی به ظاهر ساده و مهربان است و با همین ویژگی ها پسرک افلیج همسایه را مجذوب خود کرده است ، شاید بیشتر از سه داستان دیگر منطبق بر سبک رئالیسم جادویی نگاشته شده باشد . مانوئلیتا که خاطرات دخترک افلیج از دست رفته اش را با حضور این پسر زنده می کند ، نمی تواند اعتماد هم محله ای هایش را جلب کند و همیشه وحشت این عدم اطمینان تا انتهای داستان گریبان گیر اوست.
و اما داستان زندگی پیرپسری به نام فدریکو سیلبا که عادت به شنیدن اوامر مادر پیر و مستبدش داشته و حالا در این روزهای پایانی زندگی اش پرده از رازی سربه مهر بر می دارد ، در قسمت سوم کتاب ، " سپیده دم " به قلم نویسنده هجوم آورده است . در این بخش هم پررنگ ترین خصیصه را می توان توجه به عناصر خاطره انگیزی که حالا مورد هجوم مدرنیته قرار گرفته اند دانست .
قسمت پایانی کتاب ، روایتگر امیدها ، آرزوها و روزهای زندگی پسرکی است که دل خوش داشته تا با کنار گذاشتن درس و تحصیل ، کار در پمپ بنزین را نردبانی کند تا از زندگی فقیرانه ی پیشینش به اوج آمالش دست یابد . اما این جاه طلبی کور ، نهایتا به مسیرهای گنگ و بی سرانجامی منتهی می شود.
ارتباط زیبا و جادویی عناصر داستان ، همانطور که پیش از این هم بیان شد ، خواننده را برسر ذوق می آورد . پسر داستان چهارم ، برنابه ، در پمپ بنزین ژنرال برگارا مشغول به کار بوده . مانوئلیتا پیش از این در کاخ برگارا مستخدم بوده است . برنابه و خانواده اش هم از آن جهت به یکی از حلبی آباد های مکزیک رانده شدند که مالک خانه شان ، فدریکو سیلبا ، بهای اجاره را افزایش داده بود . البته، از نظر من، این ارتباط را نویسنده در پس زمینه داستان به گونه ای مبهم بیان کرده و به هیچ عنوان قصد انعکاس آن در فضای داستان را نداشته است .
حال جا دارد بخشی از نوشته ی پشت جلد را که یکی از اصلی ترین مفاهیم کتاب را بیان می دارد ، بیان کنم :
" شهر مکزیکو ، این عرصه ی اسطوره ای ، ناشناخته و در عین حال دلفریب ، صحنه ی وقوع تمامی ماجراهاست . در این فضاست که تجارب تلخ و شیرین شخصیت های داستان به هم پیوند می خورند . در حقیقت شخصیت اصلی هر چهار داستان ، شهر مکزیکو است : عرصه ی رقت بار جهانشمولی دهکده ای غول آسا ."
اما وجه اشتراک هر چهار شخصیت داستان گرفتاری آنها در خاطرات گذشته و ترکیب این نگاه شخصیت ها با تخیل نویسنده است . در توضیح جمله پیشین باید نوشت که ؛ تمامی شخصیت ها یک خصیصه را از آفریننده شان ، آقای نویسنده ، به ارث برده اند و آن خیالپردازی است .
طرح جلد کتاب هم ، نمایی از پخش رنگ قرمز درون آب است . به نظر جذاب به نظر می رسد . اما اگر شما طراح جلد این کتاب بودید چه طرحی را پیشنهاد می کردید ؟