خشم و هیاهو ی ویلیام فاکنر، همیشه برایم خارق العاده و منحصر به فرد بوده است.شیوه ی روایت چند صدایی فاکنر، نوعی از روایت است که هرگز در هیچ اثر دیگری برایم تکرار نشده بود. نویسندگان دیگر هم از اول شخص و سوم شخص در داستانهایشان بهره گرفته اند، اما جز - خشم و هیاهو که سرشار از صداهای متفاوت است - در هیچ اثر دیگری جز صدای نویسنده، صدایی وجود نداشت

تا اینکه، خانه را خواندم... که تمام آرزویم برای خواندن کتابی خاص در سبک و سیاق روایتی ویلیام فاکنر را برآورده کرد.

و این موضوع باعث شد بخواهم درباره تونی موریسون اطلاعات بیشتری داشته باشم، فراتر از برنده نوبل 1993 و برنده پولیتزر و عنوان آثارش ! و در این جست و جوها بود که در جایی خواندم: او تز کارشناسی ارشدش را در مورد " ویلیام فاکنر" ارائه کرده است...

خانه،بیش از هر چیز، داستانی ست از زندگی فرانک و سی.خواهر و برادری که در کنار دردهای مشترکشان، در مسیر زندگی، دور افتاده از هم، یکه و تنها با دردهای جدیدی روبرو می شوند.فرانک که از جنگ برگشته است پر است از خاطرات تلخ جنگ ، و تنها هدفش نجات دادن خواهرش از مرگ است.خواهری که در راه تلاش برای تامین هزینه ها و گذران زندگی اش، بیمار گشته است.

اما خانه، تنها روایت زندگی  فرانک و سی نیست. تونی موریسون شخصیت های فراوانی را در داستانش خلق کرده است.شخصیت هایی که در دوران سختی از تاریخ، روزگار سختی را پشت سر گذاشته اند.

و از آنجا که نویسنده داستان، یک زن است، پس به خوبی یک زن را به تصویر می کشد.با تمام رنج ها و دردهایش. با تمام خفقان ها و احساسات سرکوب شده اش.و تمام آرزوهایش. چیزهایی که من به خوبی می توانم درکشان کنم.پس ویزگی بعدی کتاب برایم، زن بودن نویسنده آن و به موجب ان داشتن احساسی مشترک با اوست.

و اصلا همه ی معرفی من یک طرف، جملاتی که در ادامه خواهید خواند یک طرف....این جملات به شما نشان خواهند داد که یک کتاب چگونه خودش می گوید : بی نظیر است !

- توی جنگ بودی؟

- بودم.

- کسی را کشته ای؟

- مجبور بودم

- چه احساسی دارد؟

- بد.واقعا بد.

- خوب است که احساس بدی درباره ی آن داری.خوشحالم.

- یعنی چه؟

- این یعنی این که تو دروغ گو نیستی

فرانک لبخندی زد و گفت: تو خیلی عمیقی توماس.وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟

توماس دستگیره را با دست چپش چرخاند و در را باز کرد : یک مرد.می خواهم یک مرد باشم.

این را گفت و رفت.