بی نام / جاشوا فریس / لیلا نصیری ها / نشر ماهی / 307 صفحه / 16000 تومان

"مقابل یکی از آن سینماهای چندسالنه ایستاد و فهرست فیلم ها و ساعات اکرانشان را خواند . در جریان گزارش های سینمایی روز نبود ، اما می توانست از روی نام فیلم ها بفهمد کدامشان تریلر سیاسی است و کدام کمدی رمانتیک یا انیمیشن . بدجوری دلش میخواست برود تو . آن جا صندلی گرم و نرمی انتظارش را می کشید و از هوای سرد در امان بود . می توانست به جای آن که چند ساعت آتی را روی نیمکتی بنشیند و غرق افکار تیره و تارش شود ، فارغ از هر فکر و خیالی سرگرم باشد .
با آن که مطمئن نبود کار درستی می کند یا نه ، بلیتی خرید . همان پانزده دقیقه ی اول حوصله اش سررفت و چرتش برد . تیتراژ پایانی فیلم بود که بیدار شد . به سالن دیگری رفت و به تماشای داستان مهیجی نشست که چون نیمه ی اولش را ندیده بود ، به نظر رسید داستانش آن قدرها آبکی نیست . وقتی این فیلم هم تمام شد ، از ساختمان بیرون آمد و بلیت دو ساعته ی دیگری خرید . یک فیلم دیگر هم دید و در نیمه ی فیلم چهارم بود که ناچار شد از آن نسیان گرم اعیانی پا به دل راهپیمایی آتشینی بگذارد که آسایش احمقانه ای که پیش از این چشیده بود طاقت فرساترش می کرد . "
همیشه سعی می کردم اصلا سمت کتاب های نارنجی نشر ماهی نرم ، نمی دونم هم چرا ؟!ولی وقتی فروشنده این کتاب رو گرفت جلو صورتم و گفت حرف نداره و بعدش هم با بیگانه ی کامو مقایسه اش کرد ، گفتم گاهی باید یه استثناهایی قائل شد J حدود یک هفته ای توی قفسه ی کتاب هام بود ، با اینکه یه عالمه کتاب دست نخورده دیگه قبل از این وارد کتابخونه ام شده بودند و تو صف انتظار این پا و اون پا می کردند ، فک کردم الان وقتش رسیده که بی نام رو بخونم .
روایت داستان ، مربوط میشه به وکیلی که یه زندگی ایده آل داره و با شروع بیماری ناشناخته اش تمام زندگی اش بهم میریزه . بیماری ناشناخته ای که متخصصان فیزیولوژی و سایکولوژی کوچکترین اطلاعی درباره ی آن ندارند .
روند داستان به شدت کند و کش دار ه و عملا از صفحه ی دویست به بعد داستان با ریتم ثابت باعث کسالت و بی حوصلگی خواننده میشه . البته ، به نظر میرسه این بخشی از استراتژی نویسنده برای ایجاد هم حسی در خواننده باشه .
ترکیب شخصیت وکیل متبحر ، زندگی در قلب نیویورک و به ناگاه پیدا شدن سر و کله ی یه بیماری این وسط ، منو یاد فیلم های هالیوودی میندازه . با وجود ناشناخته بودن ماهیت بیماری ، داستان به شدت آشنا و تکراری ه و تنها نقطه ی قوتش میتونه حس همذات پنداری فوق العاده ای باشه که بر میگرده به اینکه هر انسانی وقتی یه کوچولو خوشبختی تو زندگیش حس میکنه ، یه ندایی ته قلبش ( با یه نیشخند شیطانی!) میگه : هی ، من حواسم بهت هست ...