"تقدیم به بد نوشتن"

دو شهر در آمریکا از نظر فرهنگی زبانزد هستند و رقابتی بین این دو شهر برای برتری نسبت به یکدیگر نیز وجود دارد. این دو شهر نیویورک و لس آنجلس هستند. نیویورک که مسلما وجه فرهنگی خودش را با به یدک کشیدن لقب پایتخت فرهنگی جهان به رخ می کشد. لس آنجلس نیز با هالیوودش در تمامی دنیا معروف است. ولی دقیقا با همین توضیح نیویورکی ها، لس آنجلسی ها را به سخره می گیرند که شاعری در شهر شما رشد نیافته است. بوکفسکی هم که در لس آنجلس زندگی می کرده است از نظر آنها بیشتر کاریکاتوری از نویسنده و شاعر است. در هر صورت اگر بخواهیم رجز خوانی نیویورکی ها را وقعی بنهیم یا نه، بوکفسکی در تاریخ ادبیات آمریکای بعد از جنگ قطعا اسم قابل اعتنایی است.

 چارلز بوکفسکی (1920-1994) نویسنده و شاعری آمریکایی آلمانی تبار است. او از جمله نویسندگانی است که در کشور خودش مورد اقبالی قرار نگرفت و در واقع این اروپاییان بودند که او را شناختند. تیراژ کتاب های او را بالا بردند و آمریکاییها را مجبور کردند کارهای نویسنده ای را بخوانند که به زبان آنها و برای آنها می نویسد. بوکفسکی زندگی پر تلاطمی داشته است. در برهه ای بیست ساله نوشتن را رها می کند. به نوشیدن الکل روی می آورد، در خانه های اجاره ای حقیر زندگی می کند و به عنوان مامور پست لس انجلس نامه رسانی می کرده است. در مقدمه کوتاه کتاب داستان نویسنده شدن او را این گونه ذکر کرده است:

در سال 1970 مدیر انتشارات بلک اسپرو از او خواست تا یک رمان بنویسد، چون به نظرش داستان از شعر پرفروش تر بود. دو هفته بعد تلفن مدیر زنگ خورد.

بوکفسکی: تمومش کردم.

مارتین: چی رو؟

رمانی که خواسته بودی.

چه جوری دو هفته ای رمان نوشتی؟

از ترسم.

ترس بوکفسکی این بود که مارتین مقرری صد دلاریش را قطع کند.

کتاب عامه پسند آخرین رمان نویسنده است و به عقیده برخی بهترین اثر منثورش است. داستان کتاب نیز در انتشارت چشمه به این صورت ذکر شده است: این کتاب ماجرایی پلیسی دارد و می‌توان آن را در رده‌ی ادبیات پلیسی قرار داد. با این وجود با سایر رمان‌های پلیسی تفاوت دارد. در آن جنایتی اتفاق نمی‌افتد و برخلاف سایر رمان‌های پلیسی، شخصیت کار‌آگاه در این رمان انسانی زیرک و توانا نیست. بلکه پیرمردی کم‌توان است و فقط به کمک شانس و دیگران موفق می‌شود وظیفه‌ی خود را انجام دهد.

کتاب با زنگ تلفن شروع می شود. کسی به راوی داستان زنگ زده است و از او می خواهد سلین مرده را پیدا کند. راوی با قطعیت می گوید سلین مرده است و زن پشت خط (که صدای زیبایی دارد) همچنان اصرار به پیدا کردن سلین می کند و حتی آدرس او را در کافه ای در همان حوالی می دهد . . .

سلین نویسنده تلخ اندیش فرانسوی، معبود بوکفسکی است. همان طور که مشاهده می کنید در این داستان نیز با او به شوخی پرداخته است. ولی در واقع گویی روح شخصیت های سلین در راوی این داستان دمیده شده است، کسی که ول می چرخد، غر می زند و در و دیوار را فحش می دهد. راوی داستان از آن گونه افرادی است که فیلسوف بی عمل هستند و جملات قصار فراوانی دارند. گرچه برای انجام کوچک ترین کاری درمانده است. بوکفسکی در دنیایی متضاد زندگی کرده است و زندگی با دوره هایی متضاد داشته است. در نثر و شعرش نیز این تضاد رسوخ کرده است از جمله در این داستان که به راحتی داستان پلیسی را با طنز آمیخته است حتی گاهی تلخ.

گیج شدم و زل زدم به پاهاش. همیشه از پا خوشم می آمده. اولین چیزی که موقع تولد توجهم را جلب کرد پا بود. ولی آن موقع داشتم زور می زدم که بیایم بیرون. از اون موقع به بعد هم با این شانس نکبتم دارم در جهت مخالف زور می زنم. ص13

من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را. ص16

سرنوشت همه ما همین بود که کارهای حقیر کثیف مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم. ص88

با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند. ص89

ته همه چیز ملال بود. کسالت. اه،اه،اه. آدم ها وابسته می شوند. نور، صدا، س.ک.س، پول، سراب، مادر، خ.ود ارض.ایی، جنایت و بدحالی دوشنبه صبح ها. ص 133

بیشتر آدم های دنیا دیوانه اند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. ص 143

فرستاده شده توسط علی فرهی