امشب به شعري از نصرت رحماني برخوردم ، شعري در مورد كتاب و خيلي مناسب ديدم اينجا بيارمش :
ما در كتابها بيهوده پرسه زديم
هيچ نفهميديم.
كلمات را چون سقز ، بيهوده سق زديم.
هيچ نفهميديم.
ما شيشه هاي عينكمان را قطور مي كرديم
ما ناشناخته چه كارها كه نكرديم با ذهن و با كلام
چرا كه اول كلام بود
آينده را به كودكان سر كوي باختيم
و در ميان موج كلام اسب تاختيم
در دريا « كنت مونت كريستو » شديم
در خشكي « پاردايانها »
برخي كتابها چيزي نداشت بفهميم
برخي چيزي داشت كه ما نفهميديم
نفهميديم
هنگام عاشقي ، انسان چرا با كتاب
هم آغوش مي شود
آيا كتاب مُسكّن اين بيماري خطرناك است
يا اينكه ناقل آن
كتاب ،اين اعتياد زمين گير؟
در چهارده سالگي با حافظ آشنا بودم
آن روزها كه درك نمي كردمش
ديوانه وار مي سوختم ميان كوچه باغ غزلهايش
امروز بالشي است ، و گه گه تفالي
به خواندن « ني نامه » « مولا » معتادم
با خواندنش احساس مي كنم « نوستالژي » چيست
و ميكروب آنرا در گاهواره ي من كشت كرده اند.
« صادق » هفده بيت اول آن را
از « سمفوني پنج » « بتهوون » بزرگتر دانست.
« صادق » خلف ترين فرزند عشق بود
و به ديوار قرن بسته ي تاريك ، پنجره اي باز كرد
تا آفتاب بتابد
و « نيما » يادش بخير
دست مرا گرفت به كهكشان معرفي ام كرد!
كتابهائي هست كه به خواندنش نمي ارزد
كتابهائي هست كه بايد از بر كرد
« بيكن » فيلسوف دزد انگليسي گفته است:
بعضي كتابها را بايد چشيد
و برخي را،
بايد با حمله ي حريصانه اي بلعيد
تنها كتابهاي نادري هستند كه بايد خوب
آنها را جويد و هضم كرد
آري كتابهائي هست ،
كه بايد هميشه خواند چو « حافظ » و « مولوي »
كتابهائي هست كه بايد
با خود به قصر آيينه برد چو « بوف كور »
اما كتابي نيست كه بتوان آن را سوزاند
مگر كه « اسكندر » باشي
يا ....